تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

سلام!

در نوشته ی قبلی از خدا خواستم ما را به شمال شرق کشور بخواند، مثل اینکه صدا خوب نرسیده بود و ما  به جنوبی ترین قسمت کشور خوانده شدیم!!

این ایام عید را قشم و بندر عباس بودم. مسافرت بسیار خوبی بود !

 

چند وقت پیش پستی به اسم "هفته وحدت" زدم. بعد از آن پست کلا خانواده ی عبدالله زیاد آمدند تهران تا بالاخره پای نایف(پسرشان) عمل شد و الان ماهی یکبار برای چکاپ می آیند. این بار ایشان،  مار ا دعوت کردند و ما رفتیم آنجا !

 

کلا سفر هیجان انگیزی بود. با قطار رفته بودیم . ۳۰ کیلومتر از تهران دور شدیم که دیدم قطار ایستاد ! قطار رفته بود روی یک عدد آدم !! به همین راحتی !

البته مثل اینکه اون آدمه خودش خودکشی کرده بود و دیگر مسافران می گفتند این موضوع (خودکشی با قطار) خیلی زیاد شده !

 

رفتیم بندر عباس و از آنجا با قایق ( به قول خودشان: اتوبوس های تندرو) رفتیم قشم. کلا جزیره قشم از چند روستا تشکیل شده : باسعیدو / درگهان / طبل/ گوران / رمکان /خود قشم / لافت / ..

(تقریبا ۸۰٪ به بالا اهل تسنن بودند) فردی به نام حاج امینی مفتی و بزرگ منطقه ی قشم و حتی خود بندر عباس بود که منزل اش در روستای طبل بود. بنابراین مرکز سیاسی و فرهنگی کل استام به واسطه ی حاج امینی می شد طبل !

عبدلله هم در طبل زندگی می کند و به عبارتی مقام دوم و دستیار حاج امینی محسوب می شود!

قشمی ها افرادی با فقر فرهنگی / رو به توسعه و اقتصادی به واسطه ی پاساژ های در حال ساخت / خوی و منش کاملا عربی !

قدم به قدم منطقه مسجد ساخته بودند . آن هم مساجد بدون گنبد با یک مناره و به سبک سعودی !

جالب اینجاست که امثال حاج امینی و .. که مثلا از حوزوی های آنجا محسوب می شوند هم از سمت اهل تسنن اون ور آب ساپورت می شوند و هم مبالغ ماهیانه از دفتر مقام معظم رهبری می گرفتند .همان توبره و آخور ولی همه چیز کاملا به سعودی هماهنگ بود !

 

 

عید قربان در طبل : 

خب همه می دانید که عید فطر و قربان بزرگترین اعیاد آنها محسوب می شود. شب عید همه ی دختر بچه ها دست و پاهاشان را حنا می گذاشتند  و صبح با لباس عید شان می رفتند برای جمع کردن عیدی ! عیدی ها هم معمولا شکلاتی بود و مقدار کمی پول !

ساعت ۶ صبح نماز عید خوانده شد و بعد از آن حاج امینی خطبه ای ایراد کرد. آدمی برش دار و محکم با قدرت سخنوری بالا !

بعد از آن طبق آداب و رسوم همه می رفتند خانه ی هم برای عید دیدنی.و در همه ی خانه ها سفره ای پهن بود. رسم این بود که چلو گوشت می پختند و روز عید صبح ، ظهر و شب چلو گوشت  می خوردند و میوه و تنقلات و شیرینی و ... . خیلی می خوردند !!!

عبدالله یک سوپر مارکتی آنجا دارد که روز قبل از عید ۲میلیون و  ۶۰۰ هزار تومان فروش کرد !!!(تصور کنید یک روستای ۷۰۰ خانواری چقدر خریر کرده )تازه عبدالله تنها مغازه نبود !

خرید هاشان مثلا یه دونه پفک نبود که ! کارتنی می بردند ! خود عبدالله می گفت اصلا هدف پول در آوردن اینجا این است ! پول در میاوردند که خرج کنند و بخورند. ماشین که آنجا ارزشی نداشت ارزان بود خیلی ( ما خودمان در این سفر یک ماشین داشتیم :هیوندا آوانته که قیمتش ۳ میلیون بود !!)

خانه هاشان که کوچک بود برای خنک کردن و چشم و هم چشمی نبود ! در واقع هیچ خرج اضافه ای نبود !

عید دیدنی هایشان هم بامزه بود !نهایتا ۵ دقیقه می نشستند و هیچ حرف نمی زدند . بعد از مصافحه کمی می خوردند و بعد خداحافظ ! صبح مرد ها می رفتند عید دیدنی و عصر خانم ها ! مثلا صبح که برای عبدالله مهمان می آمد با عذرخواهی فراوان از ما( خانم ها) می خواست که در اتاق بمانیم !

 

بعد از ظهر به روستای گوران و جنگل های حرا رفتیم !( جنگل نادری در جهان که گیاهان در آب شور رشد می کنند و خاصیت دارویی زیادی دارند)

 

ما کلا ۲ شب آنجا بودیم . روز بازگشت در یک حرکت انتحاری و باور نکردنی چنان بارانی در قشم آمد که من در عمرم ندیده بودم !باران های جنوبی سیل آسا ! قشمی ها سریع درب آب انبار هایشان را باز کردند تا از آب پر شود . چون اگر بیاید فقط یک بار در سال چنین باران هایی می آید !خودشان ایقدر خوشحال بودند که تکبیر می گفتند !

باران به حدی بود که همه چی حتی محتویات درون کیف هامان خیس خیس شده بود . ساعت ۱۱ صبح بود و ما باید می آمدیم بندر عباس چون ساعت ۳ بلیط داشتیم و این در حالی بود که اسکله به خاطر شرایط جوی بسته بود!!

در نهایت یک لنج آمد و همه را سوار کرد و در طول مسیر چنای بادی به لباس های خیس مان می خورد که ما یک سرماخوردگی خوشگل سوغات آوردیم !!

 

* پ.ن:

۱. می بخشید که پست پراکنده و طولانی شد . اینقدر مطلب توو ذهنم بود که..

۲. قول می دهم برای این پست عکس بگذارم ! (الان که نشد آپلود کنم و البته وقت نیست !)(الوعده وفا)

۳. واقعا بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ! 

 

 

 *عکس ها :

 

 قایق های کنار اسکله لنج سازی

نمایی از جنگل حرا

ماهی بادکنکی

حنای دست خدیجه

روی لنج( بعد از بارون)

 

این هم کشتی محموله ای که احیانا نیاز یک هفته کشور (از همه چی گرفته) تووش هست!

دوستان دقت کنند هر کدام از این مکعب مستطیل ها بار یک تریلی ۱۸ چرخ می باشد!

رنگین کمان / بعد بارون / توو مسیر برگشت

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 10:13 |
 

 

سلام !

طاعات مقبول / عید مبارک !

 

شرمنده از اینکه نشد زودتر بنویسم ! ما ۷ ام شهریور رفتیم و ۱۷ ام شهریور بر گشتیم. به فاصله ی ۲ روز احیا ها شروع شد و بعدش میهمانی دادیم و میهمانی رفتیم و .. این بود که وقت نمی شد . جدای از اینکه کلا حس اش هم نبود !

سفر بسیار بسیار خوبی بود !

 

ما یکی از  راحت ترین و بهترین کاروان ها را داشتیم که نه پیر داشتیم نه بچه کوچک !!

از طرفی مدیر کاروان فرهیخته ای داشتیم . حرم ها بسیار خلوت بود ! به واسطه ی ماه رمضان و اولتیماتومی که شرکت شمسا به هتل های عراق داده بود برای بالابردن کیفیت اتاق ها !

می گفتند روزانه ۸۰ اتوبوس از مرز رد می شده که در رمضان شده بود روزی ۲۰ اتوبوس !

 

رمضان خیلی با صفا بود...

قصد ندارم سفر نامه را منتقل کنم ٬ که همان مکتوب بماند بهتر است ! شاید گهگاه بین پست ها اشاره ای کنم...

حدود ۲۰ صفحه ای همان جا ،شب به شب ، نوشته ام. خیلی سخت بود نوشتن ! با آن وقت کم ! ( مکه هم که بودم یک سفرنامه ی خوب ۹۶ صفحه ای نوشتم !)

 

همین را بگویم که باب جدبدی از لذایذ به رویم گشاده شد! تعریف جدیدی برای لذت یافتم که هیچ جا نمی توان آنها را یافت ..

 

لذت یعنی اینکه سحر های رمضان روبروی ایوان طلای حرم امیر المومنین بنشینی و گوشت را تیز کنی که آیا صدایی از چاهی ، جایی می شنوی...؟!


لذت یعنی اینکه در صحن و سرای علی (ع) باشی و اذان بگویی و " اشهد ان علی حجه الله .." را از جان دل زمزمه کنی...

 

لذت یعنی اینکه در حرم خلوت امیرالمومنین دستت را در ضریح اش حلقه کنی و ۱۱۰ بار بگویی " یا علی.."

 

می گویند حضرت آدم (ع) هم کنار امیر المومنین دفن شده اند. طبق فرموده ی پیامبر(ص) هم که : " من و علی پدران این امت ایم..."

وقتی وارد حرم می شدم واقعا احساس می کردم اومدم خونه ی بابام ! اینقدر که احساس راحتی می کردم ..

 

از کربلا که نمی شود چیزی گفت....

سامرا و کاظمین هم که اینقدر کوتاه بود که چیزی نفهمیدیم....

 

بگذریم !

پارسال شب قدر خیلی التماس کربلا را کردم! اولتیماتوم دادم که قبل از شب قدر امسال بروم.. امسال وقتی نزدیک ماه رمضان شده بودیم  و خبری از رفتن نبود دلم بدجوری گرفت... قرآن را می خواندم. رسیدم به " ان وعدالله حق" دلم قرص شد ! مطمئن شدم که می رویم !

فعلا همین !

 

 

پ.ن :

* کمی فرصت  می خواهم تا بازدید های مجازی را پس دهم ! پست های نخوانده را دنبال می کنم !

* دوباره شروع به خواندن کردم! مدیریت / تهران !

* به امید دیدار، ای رمضان عزیز... . 

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 21:30 |
 

سلام !

 

این هفته در خانه ی پدری ما هفته ی وحدت نام نهاده شد !

 

دو، سه ماه پیش ابوی ما در سفری که به قشم داشتند، در هواپیما با شخصی با نام "عبدالله"  آشنا شدند . عبدالله جوانی حدود 25 ساله /دارای همسر و سه فرزند !

از قضا فرزند کوچک ایشان- که پسرک 4 ماه اش بود- از بدو تولد دچار یک مشکل مادرزادی بود.  (استخوان یکی از پاهایش کج بود و باید عمل می کرد ) .به خاطر همین چندین ماه بود که این بندگان خدا (+ مادر خانم عبدالله ) در رفت و آمد بین شهرها بودند !

 

عبدالله : جوانی ریز اندام . از درس خوانده های حوزه و ملبس . قشمی بود ولی امام جماعت مسجد شارجه  ی امارات . علاوه بر مساجد قشم کار آزاد هم می کنند.

 

همسر عبدالله / فاطمه : دختری بین 18 تا 20 سال / خوشرو / تا پنجم درس  خوانده بود / دختر با کمالاتی بود / خیاطی هم می کرد !

 

خدیجه : دختر 7 ساله / با هوش !

بشری : دختر 4 ساله / با نمک /  حساس و به شدت بابایی !!

نایف: پسرک 4 ماهه / خوردنی !!

 

 مادر فاطمه / هاجر : حاج خانمی توانمند / به گفته ی خودش صبح ها در جنگل های حرا بز می چراند / عصر ها خیاطی می کند و ماه رمضان دوبی میروند و اگر کار نکند مریض می شود !

 

این عزیزان همه اهل تسنن هستند !

 

جریان از این قرار بود که پدر 4شنبه ای که گذشت نه ! 4شنبه ی قبل اش گفته بود بیایید خانه ی ما بمانید !(ابوی به لطف خدا خانه ی بزرگی دارد .ما هم که کم شدیم ) و این شد که ما 10 روزی میزبان مهمانان جالب ی بودیم !

 

پدر ما کلا آدم خوش اخلاق و اهل مطالعه ای هستند. شکر خدا شوخ و سرحال ! بچه ها حسابی با بابا سرگرم بودند و لی اتفاقات جالب از آنجا شروع می شد که بچه ها تفاوت ها را می دیدند .

مثلا هر بار خدیجه سر نماز بابا دقت می کرد و ایراد می گرفت که مثلا نباید در هر 2 رکعت توحید بخوانید . یا مهر را بر می داشت و می گفت این غلط است.یا می گفت باید به جای مسح پا آن را کاملا بشویید و ...

و پدر ما با حوصله جواب می دادند و با  خنده می گفتند : "تو شیعه می شی از اینجا میری !!"

 و یا از طرف دیگر:

مثلا وقتی بشری می خورد زمین مامان بهش می گفتند : یا علی بگو بلند شو !!! با اون چشم های با مزه اش نگاه می کرد مامان رو !

خیلی پیش آمد که من از تعجب می گفتم : یا ابالفضل و .. خیلی مثال های دیگر !

 

موضوع مهم دیگر حلول ماه مبارک رمضان بود. شب اش عبدالله با رادیو و موبایل و .. از عربستان و دوبی با خبر شد که فردایش روز اول هست یا نیست ؟! کلا تمام اوقات شرعی شان را با اونجا تنظیم می کردند.

یا مثلا برای افطار فقط سوپ می خوردند .  و البته سنت شان این بود که نیم ساعت قبل از اذان ما افطار کنند ولی ایشان به احترام صاحب خانه تا اذان ما صبر می کردند !

خلاصه میهمانان جالبی بودند و ما خیلی چیزها ازشان یاد گرفتیم. دیشب آخرین باری بود که با هم بر سر یک سفره نشستیم. هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی با اهل تسنن اینچنین همنشین باشیم.

جدای از اینکه آنها خیلی نظرشان نسبت به شیعیان مثبت شده بود کلا این هفته مثل هفته ی وحدت بود برای ما ! واقعا همه کار می کردیم برای حفظ همین دوستی و محبت !

جایشان خالی ست .

 

پ.ن :

 

× این ها را نوشتم که مکتوب شدنش باعث شوداین ایام یادم نرود..

× مهمانی ها شروع شده! 2 سال گذشته طبق محاسبات دقیق از 30 شب ماه مبارک ما 35 جا دعوت می شدیم  و حسرت تمامی وجودمان را فرامی گیرد از افطاری هایی که از دست می دادیم و احیانا می دهیم !!!

×همچنان التماس دعا داریم !

× ممکن است تا آخر هفته بعد التحریر یا پست تقریبا مهم ی به این پست اضافه شود.

* اگر گرسنه تان نمی شود اینجا را بشونید ! 

 * اینجا هم وب آرامش بخش جوانکی که خیلی در مهمانی خدا شاد است !

 

 

 

 

 

 

بعدالتحریر :

 

شاید این پست، قدبلندترین پست محرمانه (تا به اینجا) باشد .

همیشه از مناجات های رمضان لذت می بردم.

اللهم شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد..وارزقنی حج بیتک الحرام...

وقتی به این فراز آخرمی رسید با خودم می گفتم یعنی میشه دوباره روزی ما کنی مسجدالحرام رو ببینیم..؟!

از رمضان پارسال بعد از این فراز می گفتم : "وارزقنی زیاره الحسین(ع)..."

حالا نمی دانم چه شده .. یک سال زمان کمی ست برای التماس برای یک دعوت ! اما...

گفته اند جمعه حرکت می کنیم به سوی کربلا ! اما ته دلم هراس دارم از اینکه نشود ! دعوت اش را پس بگیرد. جایی نوشتم :

" کربلا واقعا التماس می خواهد...

 

مفت نمی دهند اش.. تا لحظه ی آخر هم یک پا در هوا نگه ات می دارند. یک سانت پایت پایین تر از آنچه او می خواهد بیاید ... کلا منتفی اش می کنند..

مفت نمی دهند اش که بگویند برو ! این هم برات کربلا ! مفت چنگ ات !

برات که می دهند یعنی بیا ! تازه باهات کارمون شروع شده...

 

برات کربلا واقعا کرب و بلا می خواهد..."

 

علی الحساب حلالم کنید. اگر کسی توصیه و مطلبی دارد که به کیفیت سفرمان کمک می کند خواهشا دریغ نکند. ایمیل بزند..

 

اگر لایق باشم دعاگوی همه هستم ...قول ! ولی سخت به دعای همان همه محتاجم !

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 13:32 |

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟» مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.

همه ما به اين دليل اين نوع زندگي فردي (شخصي) واجتماعي (حكومت) را داريم چون خودمان قبلا اين نوع زندگي كردن را انتخاب كرده ايم !

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

 

 

پ.ن :

 

* سلام !

 

* امشب ، شب اول شعبان است. فردا روزی در کعبه را باز می کنند برای شست و شو !

 

* خیلی سخت است  آدم  انتصاب "  مشایی "  را ببیند اما بر سر عهدش بماند و سیاسی ننویسد !!

 

* فیلم درباره الی.. را دیدم. بازی و بازیگردانی خیلی خوبی داشت اما داستان اش به درد نمی خورد ! انگار فیلم به  سفارش ناجیان دریای خزر ساخته شده بود !!

 

*  بخیل کسی ست که در سلام کردن بخل بورزد. / امام حسین (ع) /

 

* من ناخوانده و بی دعوت جایی نمی روم. خدایا تو که م ی د ا ن ی...

 

* تصویری دیدم که گوشه ی پرچم ایرانی که دست یکی از دوستان بود نوشته بود :

MADE IN CHINA!!! می خواستم دو دستی بر سرم بکوبم !!! پیش تر هم درباره چفیه ی لبنانی چنین چیز شنیده بودم !

 

* به کجا می رویم..؟!

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 1:9 |


Powered By
BLOGFA.COM