تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

سلام !

۱. دیروز سفر تلخی به ساوه داشتیم که منجر به گرفتن تصمیمی سخت و تلخ تر شد .

۲. این حال من بی توست...  :

 

پ. ن:

عکس را بزرگ گذاشتم تا درک کنی.. تا یادم نرود... تا یادت نرود  !

یادمان نرود " آبان" ها را...

 

هم این!

 

بعدالتحریر:

من سید نیستم ، اما حاجی ام دارد می رود... می رود و مرا به حال خویش رها می کند... همان حال من بی تو !

اینجا داره بارون می باره کسی چتر نداره؟!

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 21:12 |
 

سلام!

 

۱. يک روز يک دختر کوچک در
آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که
داشت آشپزى
مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى
سفيد در بين موهاى مادرش
شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا
بعضى از موهاى شما
سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار
بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من
مى‌شوی، يکى از
موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و
گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى
مامان بزرگ سفيد
شده!

************************************************************************

۲. بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه
به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد
سيب بود که
روى آن نوشته بود:
فقط

يکى برداريد. خدا ناظر
شماست.

در انتهاى ميز يک سبد
شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها
رويش نوشت: هر چند
تا مى‌خواهيد برداريد!
خدا

مواظب سيب‌هاست


*********************************************************************

۳. عکاس سر کلاس درس آمده بود
تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى
بگيرد. معلم هم
داشت همه بچه‌ها را

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع
شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر
قشنگه که سال‌ها بعد وقتى
همه‌تون بزرگ شديد به اين
عکس نگاه کنيد و بگوئيد

: اين احمده، الان دکتره. يا
اون مهرداده، الان
وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان
مرده.

*********************************************************************

۴.

یاد "بیوتن" امیرخانی می‌افتم:" - یِس! دَتس ایت! شورا می‌دهیم به شما و باقی آرشیتکت‌ها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید...
- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی می‌کنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...

آرمیتا بدون توجه به حرف‌های مرد یقه آخوندی ادامه می‌دهد:
- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی‌، چند جور کار انجام می‌دهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده می‌کنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.

صدای قهقهه ارمیا مانع می‌شود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمه‌ای گپ بزنند. ارمیا می‌خندد:
- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تک‌پر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها کشته شده بود و دیگر! فقط می‌ماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد."

 

 

 * پ.ن :

 

* این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس ! به قول عباس حیدری من هم سهم خودم را دادم !

* به قول حاج کاظم : بیایید با امثال عباس ها مهربون تر باشیم.

 

 

* من برای صبرتون یه " یاعلی"  می خوام ...! همین..

 

بعد التحریر :

ببخش به خاطر سر گیجه ای که گرفتی ! نوشته ی دلی مثل مومن است ! در هیچ چارچوبی نمی گنجد .. !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 13:26 |
 

با سلام !

قبل تر ها ، مطلب زیر رو - که الان یه بخشی از اون رو نوشتم - یه جا خونده بودم :

 

چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟



 ۱.یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن!


۲.
واسه همکارت ایمیل میفرستی در حالی که میز بغل دستی تو نشسته.

۳.رابطه ات با اقوام و دوستانی که آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی ( یا اینکه میشه گفت با اقوامی که با ایمیل باهاشون در ارتباطی صمیمی تری)

۴. شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین. بعدش موبایلتون رو در میارین و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن

۵.هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم زیرش داره

۶. وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل 20-30 سال از عمرتون رو گذروندین و بدون هیچ مشکلی!

۷. ...


جدی که فکر کردم دیدم با خیلی اتفاقات دیگه میشه حضور در دنیای امروز رو اثبات کرد. با وجود بعضی مسایل مثل اینترنت و نبود بعضی مسایل مثل حال و هوای سنتی مثلا خونه ها ! این تقابل سنتی و مدرن خودش یه جورایی اثباته !

یاد نیمه ی سنتی و مدرن بی وتن افتادم ! اصلا می دونی چیه؟! مثلا همین کتاب بی وتن خودش یه نمونه اثباته ! چون ما در سال ۲۰۰۹ یا به عبارتی ۱۳۸۸ هستیم میشه کتابی مثل بیوتن نوشت ! وگرنه قبل از اون...

مثلا همین وبلاگ و کامنت هاش ! به نظرم غوغایی اند توو زندگی مدرن روزمره ما آدم ها !

 همین که یکی برای ادم یه خوابی ببینه هنوز چشم هایش خوب باز نشد صبح می بینه اونو توو کامنت خصوصیت برات تعریف کرده !

یا  اینکه از صبح تا شبی که کامنت هات رو چک می کنی می تونی با یکی آشنا شی در حد رفاقت !

یا اینکه یکی اون ور دنیاست و با پست هایی که می زنه تو می تونی از حال و هوای روز به روزش با خبر بشی !

یا اینکه رفیقی رو که ندیدی اش و فقط شنیدی ش ! با خبر بشی رفته کربلا !

یا اینکه ...

هزار تا از این نمونه ها وجود داره که اثبات می کنه ما توو سال ۲۰۰۹ ایم. شما هم مثالی برای اثبات این موضوع به ذهنتون می رسه؟!

 

 

* پ.ن :

هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم. بیایید پول روو هم بذاریم و واسه این بنده خدا یه ۲۰۶ بخریم که از این حالت در بیاد !! ایشون رسما خط ۱۱ رو افتتاح کردند !

فرض کنید ! پاهاشو اسپرت کنه چی میشه !!

                      

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 17:23 |
 

با سلام و بدون شرح خاصی :

 

این توو کامنت های محرمانه ام بود:

 

 

نه هنوز تموم نشده!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
یه مرد 40 - 45 ساله!
کار میکرد!
خیلی کار میکرد!
اینقدر کار کرد که دلم ناخواسته براش سوخت!
اعصاب نداشتم اما همه چیز با دیدن عرقهای رو پیشونیش از یادم رفت!
بعد این همه عمر این آدم هنوزم باید بره وایسه سر گذر تا یه نفر ببرتش سر کار؟!
اگه کسی نبرتش سر کار چی؟!
دختر دم بخت داشت گمونم!
کار کردنش رو دیدم! سختم بود خودم رو کنترل کنم!
رفتم یه کنجی به یه بهانه ای تا بغضم رو تخلیه کنم!
حالم از خودم بهم خورد! از تو هم بهم خورد! از همه بهم بخورد! از هر کسی غیر از اون!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
ایکاش نرفته بودم!
ایکاش نیاورده بودن!
من طاقت این صحنه هارو ندارم!
طاقت ندارم ببینم یه نفر اینجوری از خودش کار میکشه تا نون حلال ببره سر سفره زن و بچه اش!
طاقت ندارم ببینم یه نفر بخاطر دراوردن نون حلال اینقدر خوشحاله!
9 ساعت تمام کار کردن و عملگی کردن تو این سن میدونی یعنی چی؟!!!
نه نمیدونی! منم نمیدونم! تازه این بدترینشون نیست! بدتر ا اینم زیاده! اما من اینو دیدم!
قیافه اش جلو چشامه! این بغض لعنتی از ظهر خالی نشده! از وقتی عرقهاش رو دیدم!
نمیدونم به کی برم این حرفهارو بزنم!
من طاقت ندارم ببینم یه نفر خودش رو دم تیغ کارهای سخت میده تا نون حلال در بیاره!
9 ساعت برای 12 هزار تومن! با 12 هزار تومن چی میشه خرید؟!سلامتی؟!!
اما نه... شاید شرف بشه خرید! خدارو با پول نمیشه خرید اما با این پول شاید بشه!
حالم بده!
امشب دوست ندارم خواب ببینم!
خدا این اشکهارو از ما نگیره!
گوشم سنگین شده!
تف تو این دنیا!
صبح رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
حالم بده!
کاش امشب خواب نبینم!

 

 

 

 

 

* پ.ن :

... !

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 2:13 |
 

سلام !

وقتی برای مبعث آپ می کردم نوشتم (( تپل ترین عید دنیا مبارک!)) همون موقع به این فکر کردم که شاید میلاد امام زمان (عج) تپل ترین عید باشه ! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که آن آغاز ست و این به نوعی پایان ! محمد (ص) شروع است که به مهدی (عج) ختم می شود. نا آن نباشد این نیست !

 

خیلی از اطرافیان دور و نزدیک م از سفر کربلا آمده اند!

برای عرض تبریک مناسب تر از شعر زیر گیر نیاوردم! من که عددی نیستم بخوام حرف بزنم ! این شعر کلمات رو زیباتر کنار هم چیده ! شاید از نظر بعضی ها حتی بی ربط باشه  اما من که خیلی از خوندنش لذت می برم ! 

 

* پ.ن:

لطفا شب نیمه شعبان جوری برای ظهور دعا کنید که حتی اگه موقع اش نشده خدا توو رودربایستی گیر کنه و به همه اهل عالم  ارفاق کنه...

یعنی ما زمان ظهور زنده ایم؟!

خوش به حال کسی که صدای :" انا بقیه الله " رو بشنوه و لذت زندگی بعد از ظهور آقا رو بچشه !

 

 

 

 

* ت.ن:

 

عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

 

(سید حمید برقعي)

 

 

 

یا حی ! 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 9 مرداد1388 و ساعت 12:44 |
 

با سلام !

● سوره انفال آيه64


يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ


اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مى‌كنند براى حمايت تو کافي است (فقط بر آنها تکيه کن).

 

(( ای پیامبر ! یعنی اگر از تو پیروی کنیم خدا حمایت مان می کند  و الیس الله بکاف عبده ؟!..))

قمصر کاشان را هم به عشق گلهای تو می رویم !

شنیدی می گویند جمال محمدی ش صلوات؟! پس چرا بیکاری؟ صلوات را بفرست دیگه !

 

                                           (( تپل ترین عید دنیا مبارک ))

 

 


پ.ن :

*عهدی بود که می بایست انجام می شد !

* ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)...

* مدیونی بدون صلوات از اینجا بری بیرون!!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 10:17 |
 

سلام !

ما آمدیم ! پر شور و غیورانه !!

هر کسی فکر کرده ما رفتیم حاجی حاجی مکه شدیدا کور خوانده است !!! حتی افرادی که نام مقدس محرمانه را از پیوند هاشان حذف کرده اند !!

خیلی منتظر شدم جو آلوده انتخابات نشست کند. فضا آرام تر شد اما تمام نشد !

اصلا و ابدا در مورد اصل انتخابات نخواهم نوشت . مطمئن!

با خیلی ها صحبت کردم در مورد اینکه فضای شهری کمی مرده شده! همه یه جورایی مسترس اند (استرس دارند) . کمتر کسی رو می بینم مثل سابق الکی خوش باشد و بگوید و بخندد! من از این مورد دلشاد نمیشم.

دلم می خواد همه برگردند به فضای صمیمی و دوستانه قبل ! تعصبات و حساسیت های سیاسی رو کنار بذارند و مثل قبل در کنار هم زندگی کنند. بله بچه ها...

خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که خودم هم نشاط قبل رو پیدا کنم. ولی..

البته عدم نشاط نسبی ما دلایل متفاوتی داره که کمتر به این چیز ها ربط پیدا می کنه!

 

فعلا با این شعری که میذارم خیلی ارتباط برقرار کردم. یه جورایی وصف حاله که ازش لذت می برم ! یه کم طولانیه ولی از نظر من ارزش چند بار خوندن رو داره !

******************************************************************************

 

به‌سان رهنورداني که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پر گوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند 
                            ما هم راه خود را مي‌کنيم آغاز.

                     ***                                                   
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي که‌ش نمي‌خواني بر آن‌ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام

                    ***
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي که مي‌بينم بد‌آهنگ است. 
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم، 
ببينيم آسمان «هرکجا» آيا همين رنگ است؟

                   ***
 تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام، 
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبه‌ي بي‌غم، 
که مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولي،
و اکنون مي‌زند با ساغر «مک‌نيس» يا «نيما»
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

                ***
بهل کاين آسمان پاک،
چراگاه کساني چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌‌توشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.

            ***
به سوي سرزمينهايي که ديدارش،
به‌سان شعله‌ي آتش، 
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار.
نه اين خوني که دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم 
که از دهليز نقب‌آساي زهراندودِ رگهايم
کشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به‌سوي قلب من، اين غرفه‌ي با پرده‌هاي تار. 
و مي‌پرسد، صدايش ناله‌اي بي‌نور:

            ***
- «کسي اينجاست؟ 
هلا! من با شمايم، هاي!... مي‌پرسم کسي اينجاست؟
کسي اينجا پيام آورد؟    نگاهي، يا که لبخندي؟
فشار گرم دستِ دوست‌مانندي؟»
و مي‌بيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مرده‌ای
        [هم ردپايي نيست.     

                     صدايي نيست الا پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ 
ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر،   
به اميدي که نوشد از هواي تازه‌ي آزاد،  
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي که                                                                                

[مي‌خواند:  
«جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد...»             

          ***         
وز آنجا مي‌رود بيرون به سوي جمله ساحلها. 
پس از گشتي کسالت‌بار،
بدان‌سان – باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي با پرده‌هاي تار:
- «کسي اينجاست؟»
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست. 
که مي‌گويد بمان اينجا؟
که پرسي همچو آن پيرِ به‌دردآلوده‌ي مهجور:
خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟ »

          ***
بيا ره‌توشه برداريم. 
قدم در راه بگذاريم.
کجا؟ هر جا که پيش آيد‌.
بدانجايي که مي‌گويند خورشيد غروب ما،
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود. 
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.

         ***
کجا؟ هرجا که پيش آيد. 
به آنجايي که مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان. 
و در آن چشمه‌هايي هست، 
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن. 
و مي‌نوشد از آن مردي که مي‌گويد: 
«چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي 
کر آن گل کاغذين رويد؟»

           *** 
به آنجايي که مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
    که مرگش نيز(چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگري بوده‌ست، 
کجا؟ هر جا که اينجا نيست. 
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم. 
ز سيلي‌زن، زسيلي‌خور، 
وزين تصوير بر ديوار ترسانم. 
درين تصوير، 
عدو با تازيانه‌ي شوم و بي‌رحم خشايرشا 
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا؛ 
به گرده‌ي من، به رگهاي فسرده‌ي من، 
به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من.

             *** 
بيا تا راه بسپاريم   
به سوي سبزه‌زاراني که نه کس کشته، ندروده 
به سوي سرزمينهايي که در آن هرچه بيني بکر و دوشيزه‌ست 
و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده، 
که چونين پاک و پاکيزه‌ست.

            ***
به سوي آفتاب شاد صحرايي، 
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي. 
و ما بر بي‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا، 
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام. 
و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم، 
که باد شرطه را آغوش بگشايند، 
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام.

            ***
بيا اي خسته‌خاطر‌دوست! اي مانند من دلکنده و غمگين! 
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم...

                                                       تهران، فروردين‌ماه 1335

 

 

 

 * پ.ن:

+ فایل صوتی شعر نیز موجود می باشد. اگر کسی بخواهد دریغ نمی کنیم.

+ حکایت تصویری  نیز به روز شد !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 23:34 |
 

 

سلام !

 

 آزاد ، را  آزاده خوانند . شاید  کسی که در  بند است را هم بنده نام نهند....

 

     ستم آن  نیست که در بند کنی صیدی را

     ستم آن است که از بند خود آزاده کنی...

 

پ.ن:

 

* مشکلاتی پیش آمده که مرا به دعای خیر شما محتاج کرده. مادرم را در دعای خود یاد کنید لطفا !

* ایام تسلیت.

 

یا حی!

 

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 0:2 |
 

با سلام !

 

1 . تلویزیون داشت از شیرخوارگاه آمنه یه گزارش پخش می کرد . 2 سال از من بزرگتره . پسر کوچولوش روو پایش بود و داشت بهش غذا می داد.
 
دیدم چقدر با عطوفت و دلسوزی داره به بچه های آنجا نگاه می کنه! گفت : " طفلک ها ، چقدر سخته هیچکس رو توو دنیا نداشته باشند.."

25 سالش بود و 25 سال هست که خبر نداره خودش یکی از همون بچه هاست..

تازه فهمیدم خدا با چه عطوفتی بهش نگاه کرده .. .

 


 
2. معتقدم ریزترین و کوچک ترین کارها _ برای اینکه خوب انجام بشوند _ نیاز به قانون دارند. حالا قانونی که یا  ما خودمان وضع می کنیم یا مقام دیگری برای مان وضع می کند.
جارو برقی کشیدن هم قانون می خواهد . مثلا هفته ای یک بار باید خانه را جارو زد.

( جمله ی آخر مجهول است . خواص جمله ی مجهول چیست ؟! )

 

 

 3. تقریبا 2  سال از عقد مان می گذرد . مراسم هم چنین روز عزیزی بود. ولادت حضرت زینب(س)..

کلا به این بانوی بزرگوار بسیار ارادت دارم. از قدیم الایام !

یادم هست دوران راهنمایی که با سوالات فلسفی مقتضی سن ام ( یا یه کم بیشتر از سن ام ) سر معلم عزیز دینی مان را کچل می کردم که مثلا " چرا حضرت زینب (س) معصوم نیستند؟ چرا..."

معلم خوبم، گاهی به ستوه می آمد. آخر یک بار زنگ فوق برنامه (تا ساعت 3 مدرسه بودیم و 1.30 به بعد فوق حساب می شد) که با خودش کلاس داشتم گفت نروم سر کلاس و از امام جماعت مدرسه ـ که خود روحانی عالمی بود ـ خواست که بماند و به سوالات من جواب دهد.

 

آرزو دارم اگر روزی روزگاری خداوند دختری بهمان عنایت کرد، نام اش را "زینب"  بگذارم !

 

 


4. حرف از معلم شد و روزش نزدیک است. مبارک باشد. زمانی که در منطقه محروم لیکک کهکیلویه (جهادی) معلم بودم از هر دوران معلمی برایم شیرین تر بود..

آنجا هم مدیر بودم هم ناظم هم معلم زبان !! 5 تا از شاگردان توانستند کنکور قبول شوند و معلمین شان از خوشحالی بال در آورده بودند..

چقدر از اون دوران زندگی ام  حظ بردم... .

 

 

پ.ن :

 

* این هم عکس یکی از معلمین فداکار و البته  خلاق !

 

 

 

* از سالگرد عقد شروع کردم و رسید به معلمی !

 بد نیست بگویم همان معلم دینی ، 10 سال بعد ، مسبب این عقد و ازدواج شدند...

 

 ت.ن :

 امشب از سوز بهاري كه پر از پاييز است
   حرفها دارم از اين دل كه ز خون لبريز است


درد دل‌هايم از آنهاست كه از حق دورند
و از اين عده‌ی خاموش كه گويي كورند

 ترسم آن روز كه مردانِ سرانجام آيند
اين جماعت همه با بقچه‌ی حمّام آيند!


     چيزي اي قوم نماندست كه در خواب شويد
آي هشدار! قريب است كه گنداب شويد


حرفم اين بود ولا قوّةَ الّا بالله
هر كه مَرد است قدم رنجه كند بسم الله

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 19:35 |
 

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

 « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

« ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام .ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم!»


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 پ.ن :

 

* این داستان رو نوشتم تا به واسطه آن شریک زندگی شدن ۲ تا از دوستام رو که خیلی برام عزیز اند، تبریک بگم !

 

* یکی می گفت: " شاید جنس درجه ۲ به اقتصاد خانواده کمک کند اما به عاطفه اهالی خانه آسیب می رساند. "

 

* خنده های دردناک

  گریه های دلپذیر

این تمامی من است..

 

* در پست اعترافات سبز از وبلاگ نم نمک در مورد اسرافات منحصر به فرد سوال شده بود .  یادم می آید که قول دادم اعتراف کنم !

من حس می کنم  بیش از حد می خوابم. به راحتی مب توانم جلوی این اسراف بدنی را بگیرم اما برایم بسیار لذت بخش است .  اگر اسراف را استفاده بیش از حد چیزی یا عدم استفاده درست، بدانیم اعتراف می کنم ( به نظر خودم)  زیاد می خوابم .

شما هم اگر مایل اید اعترافات خود را بفرمایید .

 

یا حی !
 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 20:31 |
 

با سلام !

 

دستور عملی برای زندگی بهتر:

 

 ۱. سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید.

 ۲. در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن
 نشسته و استراحت كنید.

 ۳. ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد.

 ۴. جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

 ۵. كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا.

 ۶. اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد.

 ۷. از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن
 سفره به شما تحمیل نشود.

 ۸. برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید.

 ۹. در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید..

 ۱۰ . به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم.

 

شاید برنامه عید خیلی ها همین بود !

 

 

"  پ.ن : "

 

الف . دیروز اتفاقی فیلم " pay it forward  " (بعدا جبران کن ) رو دیدم. اصلا نمی دانم ساخت چه کسی و چه سالی ست! مهم این است که ازش خوشم اومد.

موضوعش حول یک تکلیف مدرسه چرخید که معلم گفته بود : " ایده ای بدهید که بتوان دنیا را عوض کرد "  و پسرک ماجرا گفته بود که تصمیم بگیریم که به ۳ نفر کمک کنیم و آن ۳ نفر به ۳ نفر دیگر و ...  (مطابق عکس) و بعد ادامه قصه و جهانی شدن این نهضت و برخورد کمک ها به یکدیگر !!

راستش با خودم در باره ایده ی خودم پیرامون" changing the world " فکر می کردم .

 شما چه ایده ای دارید که بتوان با آن تحولی در دنیا پدید آورد.؟!

 

 

ب. دیروز شاهکاری در امر آشپزی پدید آوردم. قرمه سبزی را با سبزی پلو پختم !!! خوشمزه شده بود ولی تا آخرین لحظه سرم را در قابلمه فرو می بردم و لی بویی از قرمه سبزی منتشر نمی شد و فهمیدم  این کله ی من است که بوی قرمه می دهد !!

با تشکر از جناب همسر که آقایی کرد و فقط لبخند زد و غذا را با اشتها نوش جان کرد ! گوارای وجودشان.  

(امیر MJ  به سلامت باد)

 

 

ج. با عذر خواهی از دوستان که اصرار بر به روز رسانی محرمانه داشتند . و این اشتیاق ما را ذوق مرگ می کرد از بابت اینکه اینجا خواننده پیگیر دارد !!

 

عزیز و منصور باشید .

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 13:6 |
 

سلام !

 

۱. ممنونم از همه کادو های تولد !

 

۲. بعد از مدتها فیلم "دعوت " را دیدیم. به نظرم اینقدر جای غرولند به حاتمی کیا را نداشت. فیلم خوبی از واقعیت ملموس جامعه بود ! شاید اگر نفر آخر مرد بازمانده از جنگ بود، همه چی حل بود .

مثلا می شد یک مورد دیگر اضافه کرد که  همسر جانباز شیمیایی بعد از سه ماه از بچه ناقص درون شکمش با خبر می شد..!

 

۳. خبر خوش می دهم که خانه تکانی تقریبا تمام شد . اما خودمان تصمیم گرفتیم تحولاتی  در خانه بدهیم در نتیجه برای خودمان کار تراشیده ایم. می خواهیم یکی از نقاط خانه را (که قابلیت اش را دارد) سنتی کنیم.

 

۴. به احتمال قوی این آخرین پست امسال است. ضعیفه در وبلاگ خودش سوال جالبی کرده :

" توو ۳۶۵ روز سال گذشته به کدوم روزش افتخار می کنید؟! "

من خیلی فکر کردم دیدم خیلی نسبی هست این موضوع ! ولی می خوام سوال رو جور دیگه ای مطرح کنم .

 

الف ـ اگر بخواهید نگاهی اجمالی به سال ۸۷ بیندازید . اتفاق خوب و بد آن را چه می دانید؟! پیشرفت و پسرفت زندگی تان..؟

( آنچه را قابل بیان است بفرمایید)

 

ب ـ پست برگزیده امسال محرمانه از نظر شما کدام است؟! آنکه بیشتر از بقیه در ذهن تان مانده..؟!

 

۵. اگر وقت کردید فیلم زاغه نشین میلیونر را ببینید !

 

 

پ.ن :

 

*لطفا حلال کنید و سال خوبی داشته باشید !

* شب ۱۷ ربیع است و ما همین  جا ماندیم.. در واقع جا ماندیم ! قرار بود کربلا باشیم. دلمان خیلی شکست . کم کم دارد به این شکسته گی ها عادت می کند ! ای شکسته بند دلها ما را دریاب !

*عید بر همه مبارک! علی الخصوص بر کسانی که با  اسما آن بزرگواران خوانده می شوند !

                                           

                                                                   

 امسال هم تمام شد !  

 

 

 بعد التحریر :

* همین طوری یه نگاهی انداختم به آرشیو فروردین ۸۶ و ۸۷ محرمانه! خیلی برام جالب بود ! گفتم نکنه باید فروردین ۸۸ هم تکرار کنم..؟!

 * این پست های آخر سال، عجیب دلگیر اند..

 * دلم برای گذر خدا تنگ شده !

 همین!

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 19:55 |
 

با سلام!

گاهی مشکلات آدمی مثل چرخ های این دوچرخه اند. نمی گذارند در مسیر زندگی راحت و روان حرکت کنی ! قبول داری؟!

نمی شود بی خیال دوچرخه شد . پس باید چه کار کرد؟!

دوچرخه را روی دوش گذاشته و حال دنیا را گرفت (برد) !!

یا... ؟!

تا به حال شده چرخ زندگی ات اینگونه شود؟! چرخ زندگی ات نچرخد.. ! آن وقت چه باید کرد؟!

 

 

پ.ن :

* امیدوارم ۱۷ ربیع امسال اینجا نباشم !

 

ت.ن:

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید        هیچ راهى نیست کانرا نیست پایان غم مخور

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 12 اسفند1387 و ساعت 2:37 |
 

سلام !

شهرداری این روزهاکارهای جالبی می کند. چند وقت پیش که به شدت باران می بارید  به خیال خودم  به یکی از این ایستگاه های جدید اتوبوس پناه بردم ! بعد مدتی که آمدم بیرون دیدم بالای آن مکان مسقف نوشته بود :" محل استقرار کارگران فصلی " !!!

 


پ.ن :

× هوس شمال کرده ام خفن ! دلم دریا می خواهد..

حتی دلم برای تونل های مسیر هم تنگ شده !

 

 بعد التحریر :

( ۱۲.۱۷ شب چهارشنبه)

شاید باورتان نشود ولی من دقیقا ۲ ساعت بعد از نوشتن این پست در جاده شمال بودم و ساعت ۴-۵ صبح رسیدیم بابلسر ! و این میسر نمی شد مگر از لطف داشتن یک همسر مهربان پایه !!

سفر به یاد ماندنی ای شد از نحوه ی شروع اش تا خاتمه...

قسمت شما هم بشود انشالله . هم سفر هم یک همسر خوب!!

 

عطيه! دست دل ما را هم ميگيري؟؟

   یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 26 بهمن1387 و ساعت 0:6 |
 

 

با سلام !

 

۱. پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار،ممكن است من پيرو خوبي نباشم..

 

۲.هر چيزی را که به تو درس داده اند فراموش کن. با رؤياپردازی شروع کن

 

۳. اوضاع از آنچه فکر می کردم مسخره و مضحک تر است.چه کنیم با اینهمه مسخرگی؟

 

۴۴. دنيا، ازدحام تنهايان است .

 

۵. دریای بزرگ دور یا گودال کوچک آب، فرقی نمیکند، زلال که باشی آسمان در توست.

 

۶. گويند سنگ لعل شود در مقام صبر  /  آري شود وليک به خون جگر شود

 

 ۷. 2char yani aashegh va che sakht ast ke mahiye kuchak 2chare daryaye bikaran shode bashad!!

 

۸. حسین تو تمام میراثی / چایی هیئتت می ارزه به شراب شیرازی

 

۹. موطن آدمی را در هیچ نقشه ای نمیتوان یافت. موطن آدمی در قلب كسانی است كه دوستش دارند* شهید سید مرتضی آوینی

 

۱۰. چه شد مرا دعوت نمودي ...

 

۱۱. سه روز کامل در کما

 

۱۲. و او كلمه را آفريد ... و او كلمه بود ... و كلمه خدا بود

 

۱۳. زین دو هزاران من و ما ؛ای عجبا من چه منم!!!1

 

 ۱۴. خدایا ! مرا در زمره دروغگویان پر مداعی که ادعای درستی دارند قرار مده!

 

۱۵. نیستم از مردمان خودپرست بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

۱۶. یادت نره برای اینکه اهل آسمون بهت رحم کنن باااید حواست به دل اهل زمین باشه. یادت نره که اتکای زیادیت به یه مغز 1400 گرمی ممکنه کار دست خیلیها بده. اللّهم اعوذبک من همزات الشیاطین

 

۱۷. یار دبستانی من با من و همراه منی/ چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی

 

۱۸. صدای گفتگوی مورچه ها ثبت شد + اوباما: اعمال اشتباه هشت سال گذشته ادامه نمی یابد + قالیباف: پرکار نادان، در مسئولیتش موفق نمیشود .:::. تابناك: ده جاذبه‌ برتر گردشگري جهانسينما نظاره كردن * خود * است با چشمان .. باز .. بسته

 

۱۹ . ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید...گرت آسودگی باید، برو عاشق شو ای عاقل

 

۲۰ . Your most dangerous enemies are within you.Win over them and it will be Your greatest victory ever.

 

۲۱. تا حالا به اين فكر كردين چند تا دوست واقعي دارين؟

 

۲۲. گرچه شب تاریکست ... دل قوی دار، سحر نزدیکست

 

۲۳ . غم دنیای دنی چند خوری؟

 

۲۴ . حکيمی می گويد: زندگی مهم تر از آن است که بخواهی جدی اش بگِری

 

فکر  می کنید این جملان چیست؟! از  کیست ؟!

 


اینها تعدادی از هزاران جمله پروفایل ۳۶۰ یاهوست.. !

چیزی درباره شان ندارم بگم ! یه کم حالم خوب نبود..شما از کدوم بیشتر خوشتون ا ومد؟!

 

پ.ن : 

*دل من گرفته زینجا . هوس سفر نداری..؟!

* نظرتون راجع به قالب وبلاگ چیه؟!

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 18 بهمن1387 و ساعت 20:16 |
با سلام !

 

۱. سر  امتحان زبان یه سوال اومده بود که باید کلمه مرتبط با مفهوم جمله رو انتخاب می کردی . جمله این بود :

" بیش از ۱۵۰ سال است که مردم عراق با هم دعوا دارند چون بعضی از آنها شیعه هستند و بعضی سنی !"

و کلمه صحیح مرتبط با آن "تبعیض نژادی" بود !!

مانده بودم جواب درست را به خاطر نمره بزنم یا هیچ گزینه ای رانزنم و   به واقعیت پناه ببرم؟

 

۲. سریال یوسف پیامبر را دنبال می کنید؟! قسمت هفته پیش را دیدید؟! آنجا که با گردنبندی که نام موعود بر روی آن نوشته شده بود آرام می شد..!

به سریال کاری ندارم ،مفهوم جمله... چقدر نام موعود به در و دیوار خانه و شهر مان آویخته شده ولی دریغ از یک ذره آرامش...؟!

 

پ.ن :

   

 

ت.ن :

 

این جمعه و جمعه های دیگر بازی ست              عشق اش بکشد سه شنبه هم می آید ..!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 15 بهمن1387 و ساعت 1:58 |
سلام !

با بغض گره خورده با عصبانیت...

با اشک جمع شده در گوشه چشم و ابروان در هم کشیده شده...

 

 1. اگر روزی روزگاری ما هم داخل جنگ شدیم. ترجیح می دهم اول طرف حسابم مصر باشد تا اسراییل !

 

2. تا اطلاع ثانوی مکه نخواهم رفت تا پول یا مفت ارزی در شکم گنده سران بی غیرت آل سعود و وهابیت نریزم !

 

 3. حماس ! روحیه حماسه مان را به وجد آوردند و سران عرب رگ گردنمان را !

 

 4. احساس می کنم صدا و سیما دارد کمی زیاده روی می کند.افراط و تفریط همه جا مذموم است. حتی درپخش تصاویر وحشتناک و تکان دهنده کشته و زخمی شدگان مردم غزه ! مردم و ما خودمان هم دچار قساوت قلب می شویم. دیگر تصویر مرگ یک کودک نمی تواند با وجدان مان کاری کند. صحنه ها عادی می شود.

 چندین بار دیده ام با شروع اخبار و .. خیلی ها کانال تلویزیون را عوض می کنند. نه از سر جریحه دار شدن احساس شان ! از سر عادی شدن اش !

 

 5. "شمر زمان خود را بشناس... شمر ۱۴۰۰ سال پیش مرده.."

 

 6. تظاهرات رفتاری را یادتان هست؟! این را خواندم :

"با توجه به جنايات بي شرمانه رژيم صهيونيستي و قتل عام مردم مظلوم فلسطين از همه وبلاگ نويسان مسلمان دعوت مي شود از دوشنبه 9/10/87 اعتراض خود را با نوشتن مطالب ضد صهيونيستي ( به صورت يک راهپيمايي مجازي ) آغاز کنند ."

 

7. قسمتی از پیام رهبر معظم انقلاب درباره مصیبت هولناک قتل عام مردم مظلوم غزه (1387/10/08):

"همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود."

 

8.شاید تنها حسن جنگ غزه برای ما این باشد که: همه کسانی که به صورت جدی برای کمک کردن و انجام وظیفه شخصی شان می خواستند تصمیم بگیرند. یک محاسبه شخصی با خود کردند. کلنجاری رفتند و با خودشان و دنیا شان و حتی آخرت شان سنگ هاشان را واکندند. بروند یا نروند؟

کجای معرکه قرار داریم..!؟

 

9.امسال عاشورای تصویری داشتیم . قبیله یزید را حرفی نیست !

ولی... اگرقرار بود در سپاه حسین(ع) نباشم دلم نمی خواهد در قبیله بنی اسد هم باشم... .

 

10. این غزه را بخوانید .

 

 11. بماند... .

                            

خدایت بیامرزد سید مرتضی بس که حرف دل می زنی!

 

 پ.ن:

 * ...و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند ..

اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟

 داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند..

فتح خون  

 

بعد التحریر: 

سران عرب بیشتر شرمنده شوند وقتی مایکل هارت در حد بضاعت اش ترانه ای برای غزه می خواند آنها هیچ نمی کنند !!

 

یا حسین(ع)

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 25 دی1387 و ساعت 1:16 |
 

سلام !

 

 1. غیبت نزدیک به یک ماه ام را ببخشید. مشارطه بود. یک تنبیه شخصی !

 

2. باور کنید 2 پست گذشته بدون برنامه ریزی برای هیچ سفری نوشته شده بود. نمی دانم چه شد که یک سفر خیلی کوتاه پیش آمد و ناگهان خود را در کنار حرم با صفای امام رضا(ع) یافتم . باران خاطره انگیزی بارید.. .

 

3. ممکن است کمی سبک محرمانه نویسی مان تغییر کند . همین !

 

 4. من واقعا کانفیوز شده ام . دیگر مخم نمی کشد . من از رئیس جمهور کشورم "حالا " توقع داشتم حرکت انتحاری کند. حرفی بزند. هولوکاستی مطرح کند . ایده ای بیان کند که همه دنیا را به هم بزند .. همه اش تطاهرات خیابانی داریم. پس تظاهرات رفتاری مان چه می شود؟! کلمه قشنگی ست! فکر کن : " تظاهرات رفتاری "

 

 5. امام صادق(ع) : زندگی تان را به چهار بخش قسمت کنید :

 1. خدا و عبادت 2. کسب و کار 3. رفت و آمد و صله رحم 4. تفریح و سرگرمی که مورد آخر مادر سه تای دیگر است .

 

 6. رسول اکرم (ص) :یا علی ! ثوابی هست که خداوند فقط به این چهار گروه می دهد :

 1. نبی 2. صدیق 3. شهید 4. مردی که در خانه کار (کمک) می کند .

 

 7. رسول اکرم (ص) : زنی که یک لیوان آب به دست همسرش دهد خداوند برای او یک سال عبادت می نویسد. عبادتی که همه روزهایش روزه و شب هایش را شب زنده داری کرده باشد .

 

 8.من کمی مورد بی مهری قرار گرفته ام !

 

 9.این شماره را به علت عدم رضایت همسر نمی نویسیم !

 

 10. بالاخره بعد از 5 سال گوشی 6600 (128 مگا بایتی) جای خودش را به 95 ان (8گیگا بایتی) داد.

 

 11. این روزها چیزهایی می شنوم که گاهی تمام بدنم یخ می کند...

 

 

ت.ن :

شمر ایم اگر روز ستم خاموش ایم

ننگ است اگر آب خنک می نوشیم

آن سوی جهان کرب و بلایی برپاست

ما هم دلمان خوش است مشکی پوشیم

 

یا حسین (ع)

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 16 دی1387 و ساعت 16:51 |
سلام!

دلم می خواهد باران ببارد..

      

ومن قطرات آن را دنبال کنم تا ببینم در آئینه وجودی شان چه می گذرد..؟!

      

و در آئینه وجود خودم چه می گذرد..؟!

دلم می خواهد همه جا باران ببارد...

در دل همه..

گاهی در چشم همه !

حتی دلم می خواهد اینجا هم باران ببارد..

 

 

پ.ن :

ببار ای بارون.. ببار !

 

بعد التحریر:

فکر نمی کردم دلم اینقدر زود اجابت شود! وقتی این پست را می نوشتم بیرون از اینجا باران نمی بارید، اما حالا...

 

بعد بعد التحریر ! :

خداوند دعای ما را مستجاب کرد در حد تیم ملی !! یکباره طی یک سفر ناگهانی و مجردی، تیریپ پدر و دختری، ۲تایی، ۲ روزه رفتیم شمال !! و باران های روح افزای شمال را لمس کردیم ! جای همه خالی !

پاییز شمال را بدون دوربین رفتن مکروه است !!

 

یا حی ! ممنونم ..

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 30 آبان1387 و ساعت 15:45 |
 

همه ما می دانیم که زندگی کردن آسان نیست !

شاید باعث و بانی  برخی از مشکلات زندگی ما، اطرافیان مان باشند. اطرافیان نه لزوما مردم اجتماع بلکه مادر و پدر و خواهر و دوست نزدیک و همسایه و... .

پس آدمی برای اینکه این مشکلات را به صفر برساند می تواند تنها زندگی کند ! اما موضوع اینجاست که برای صفر شدن آن دسته از مشکلات باید دور همه آدمها را خیط قرمز بکشی!!

اینجاست که مشکلات جدیدی به خاطر نبودن همان باعث و بانی های مشکلات  دسته اول برایت ایجاد می گردد.

برای حل این موضوع ،و به منظور به حداقل رساندن هر ۲ دسته مشکلات تصمیم می گیریم که نه ، تنها زندگی کنیم و نه با همه !

معمولا یک نفر کافی ست برای زندگی. اسم آن یک نفر را همسر می گذاریم !!

شریک زندگی.. .

 

این هم می تواند یکی از فلسفه های ازدواج باشد. نمی تواند؟!

 

*پ.ن :

دو پست آخر تقریبا همزمان هوا شده اند. لطفا هر دو را بخوانید. با شکر فراوان !

 

یا حی!

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 10 آبان1387 و ساعت 23:56 |
 

سلام!

همه مطالب دوستان برای من تلنگری ، تشری ، خاطره ای است . بخوانی مفهمی...

 

۱. دادگاه رسمی / روایت تازه :

گوش فلک سنگین است اما

     بی‌امان می‌چرخد،

     بی‌آنکه بشنود:

     "فریادی باید!

     بر این همه سنگ قبر ِ بی‎نام."

 

۲. ۲ گانگستر / نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387:

شرط مي بندم يكي از عذابايي كه خدا تو جهمنم براي من در نظر خواهد گرفت ، هم سلولي شدن با يه سري بانوي خاله زنكه...از اينايي كه اگه حرف نزنن ، فوت ميشن . خدا نصيب نكنه خواهر . حتي يه ربع حرف زدن پاي تلفن باهاشون باعث ميشه حس كنم تن نازكم داره كهير مي زنه..خدا نياره خواهر!


نويده

=========================================================

,وقتی زمین می خوری دو حالت داره !
1. دیگه پا نمی شی .
2. اما اگه پا شدی قوی تری.

فاطمه

 

 

۳. ابر و خورشید / خیلی سنگینه:

 هو

و کلّ یتقرّبون الی الله عزّ و جلّ بدمهِ


همین...!

التماس دعا

 

 

 ۴. چیلیک / خیلی دور، خیلی نزدیک (عکس را ببینید ) :

        

بعضی وقتا با یه عکس می شه یه زندگی رو ساخت یا به هم ریخت!

مخصوصا اگه بدونید این خانم یه ردیف جلوتر از این آقا نشسته، اینم از زیبایی تخیله!

فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد

 

 

۵. مثل هیچکس / مهر مهربان:

3ـ میان یک پارادوکس عجیب و غریب گیر کرده‌ام! از طرفی احساس می‌کنم با دانستن نظرات دیگران می‌توانم خود و نوشته‌هایم را ارتقا دهم. از طرفی اینکه شماره نظرات وبلاگم چه عددی را نشان می‌دهد کوچکترین اهمیتی برایم ندارد!

پس از بیان این ۳ نکته ـ به رسم برنامه‌های تلویزیونی ـ جا دارد در پایان چند تشکر ویژه نیز انجام دهم. بنابراین از افراد زیر بسیار متشکرم:

ـ کسانی که مطالب این وبلاگ را می‌خوانند و نظر می‌دهند.

ـ کسانی که مطالب را می‌خوانند و نظر نمی‌دهند.

ـ کسانی که مطالب را نمی‌خوانند و نظر می‌دهند.

ـ کسانی که به جای نظر دادن، نوشته‌ی کپی شده‌ای را پیست می‌کنند.

ـ کسانی که تا برایشان کامنت نگذاری، برایت کامنت نمی‌گذارند.

ـ کسانی که بدون آنکه برایشان کامنت بگذاری برایت کامنت می‌گذارند.

ـ کسانی که حتی اگر برایشان کامنت بگذاری هم برایت کامنت نمی‌گذارند.

ـ کسانی که تا لینکشان را نگذاری لینکت را نمی‌گذارند.

ـ کسانی که حتی اگر به وبلاگشان نروی هم لینکت را می‌گذارند.

و با تشکر بی‌کران از تدارکات، امپکس، نودال، رژی و همچنین خانواده محترم رجبی!

 

۶.دیاموند / من معترضم !! :

در روزگاری که مردم

برای ۵۰ هزار تومان

یا حتی کمترش

آدم می کشند....

گناه کبیره است

۵۰۰ هزار تومان صرف بزک یک شبت کنی

تا امت سرشان کلاه رود

و فکر کنن زیبا شده ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

۷. دم صبح / با من بمان :

دکتر ‏‏ شریعتی: من از دفاع کردن از خودم نفرت دارم که این کار، کار آدم های سست است. مرد پاک را ‏زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع و زمان تبرئه اش می کند. هرچند سنگ ها را ‏بسته و سگ ها را رها کرده باشند.

 

 

۸. پنهان نوشته ها / گستره‌ی جهانی وب یا فضای توهم‌زا... :

پیامک فرستاد که با «سلطان» کاری نداری. جواب دادم. سلام برسون بگو دل‌اش تنگ شده. توی دل‌ام گفت‌ام بگو ماهی‌های حوض دارند می‌میرند. بگو حاجی بچه‌ها دارن قیچی می‌شن. بیا یه دستی بگیر!

 

 

۹. حباب / ۱۰۱ :

ظروف شکل دهنده اند یعنی بعضی جسم ها را که در آنها بریزی دقیقاً می شوند به شکل آن ظرف، زمان هم ظرف است قابلیت شکل دهی دارد وخیلی وقت ها خیلی چیز ها را عوض می کند مخصوصاً اگر که با ظرف مکان همراه شود،پس رفیق زور نزن که اون چیزها رو تغییر بدی باید ظرف رو تغییر داد، اما بعضی وقت ها هم میشود که آن جسم تغییر شکل نمی دهد و می شود “شرف المکان بالمکین” !!!

حالم بهم می خورد از آنهایی که مدام برای ماست مالیزاسیون گند کاریهایشان از خدا و پیغمبر خرج می کنند!

بعضی نوشته ها فریاد است بعضی نوشته ها جیغ،این پست من کاملاً نجوا بود ،از آن نوشته های در گوشی از آنها که مخاطبش خاص است و فقط برای شخص شخیص خودت می نویسی!

 

 

۱۰ .روایت نور / نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387:

بسیجی را اینطور تعریف می کرد:

ب :سلام حاجی.

- :سلام

ب: چه کاری مونده که هیچ کس حاضر نیست انجام بده...

 

 

۱۱.حورا / عدالت :

از امام علي(ع) پرسيدند: عدل يا بخشش ؛ کداميک برتر است؟ امام فرمودند:

عدالت هر چيزي را در جاي خود مي نهد، در حاليکه بخشش آن را از جاي خود خارج مي سازد، عدالت تدبير عمومي مردم است، در حاليکه بخشش گروه خاصي را شامل است ، پس عدالت شريف تر و برتر است.

 

 

۱۲.نقشی بر آب / یا ربی..(بخش دوم) :

*پی نوشت ها:
 
اول: روزها میگذرد، حادثه ها می آید...
 
دوم: آقای مهربان خیلی زود دوباره من حقیر را طلبیدند.
 
یکی به آخر: ما انسان را خلق کردیم و از وسوسهای نفس او آگاهیم و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم (سوره ق)
 
آخر: همیشه، مخصوصا این روزه ها و مخصوصا از چند ساعت پیش، خیلی محتاج دعایت هستم.
 
بعد از آخر: عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی    عشق داند که در این دایره سرگردانند .
 
 
 
 
۱۳.عقیق / کنکور ،بنز و باقی قضایای :

کنکور

امروز باید کارت ورود به جلسه ی کارشناسی ارشد را بگیرم؛

فکر می کنم که اگر امسال پایانامه ام را سمبل می کردم و زودتر تمام می شد.

اگر همه ی اینترنتها قطع می شدند .

اگر اینقدر برف می بارید که چند ماه در خانه زندانی شوم.

اگر همه ی کتابهای غیر درسی را می سوزاندند.

اگر جشنواره فجر برگزار نمی شد.

اگر.........

و اگر.........

شک نکن من نفر اول کنکور می شدم...اما حالا.....

+پس نوشت:امروز کنکور را دادم و رفت.....یک خط درمیان هرچه بلد بودم زدم رفت...همچنان دعا بفرمایید.

از شب قبل از کنکور یغام و پسغام است که از دوستان می رسد که جان هر کس دوست داری کارتت را با چسب دوقلو یا میخ پرچ به سینه ات بچسبان که امسال دیگه شماره ی داوطلبیت را گم نکنی....اون یکی می گفت کنکور هم ندادی ،ندادی شماره داوطلبیت رو بچسب!!!

البته این نگرانی ها بی جا هم نیست چون سال گذشته محض خالی نبودن عریضه کنکور دادم اما وقت اعلام نتایج اولیه شماره داوطلبیم رو گم کردم.... همین یک ماه پیش بالاخره اتفاقی کارتم را پیدا کردم و در کمال ناباوری دیدم که در ۳ گرایش مجاز به انتخاب رشته بودم!!!!

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

بنز

دیشب خواب دیدم ،دایی ام با لباسی رسمی و بسیار شیک و با ماشین بنز مشکی رنگی به خانه ی ما آمده  ،وقت رفتن خواستم که من را هم با خودش ببره، قبول کرد منتظر شد و من با عجله لباس پوشیدم و از همه خداحافظی کردم و سوار بنز شدم و با هم به سمت  نقطه ی نامعلومی رفتیم .....

سوال:به نظر شما تعبیر این خواب چیست ؟ و مقصد کجاست؟ (این سوال به دلیل نزدیکی به ایام کنکور به صورت تستی طرح شده است.)

الف)تعبیر این است که من همینطوری دانشگاه قبول می شوم و مقصد دانشگاه بوده است.(چون دایی بنده استاد دانشگاه هستند.)

ب) تعبیر این است که از دانشگاههای خارجی دنبال من می آیند!!! و مقصد ادامه ی تحصیل در خارج از کشور است.(چون دایی بنده در خارج از کشور ادامه تحصیل داده اند.)

ج) تعبیر این است که بنده در عنفوان جوانی رفتنی ام و مقصد سرای باقی ست!!!!!.(چون دایی بنده چند سال پیش به بیماری سرطان از دنیا رفتند.)

راهنمایی: در فیلم "جعبه ی موسیقی" فرزاد موتمن(که فیلم بسیار مزخرفی بود و البته اینجا جای بحثش نیست)رامبد جوان نقش ملک قابض ارواح را داشت که با لباس رسمی و ماشین بنز به دنبال افراد می رفت و آنها را به آن دنیا می برد!!!!

پ.ن: خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

و با قی قضایا:

آنشب که دلی بود به میخانه نشستیم

آن توبه ی صد ساله به یک بوسه شکستیم

از آتش  دوزخ  نهراسیم  که  آن   شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم

 ....................................شکستیم!

.....................................شکستیم؟

 

 

۱۴.الف.دام / جمعه 1387/07/19:

         

آقا جان! ممنون از این هدیه قشنگ تان که هر چه بیشتر نگاهش می کنم دلم بیشتر غنج می رود!

 

 

 

پ.ن :

* انصافا انتخاب برخی مطالب خیلی سخت بود.

* لینک های فوق در پیوند وبلاگ موجود است .

* ادامه دارد..!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در جمعه 3 آبان1387 و ساعت 1:33 |
 

سلام!

۱. یه خبر مهم:

سال جدید به طور رسمی از ۱۴ فروردین شروع شد !

 

۲. از اواخر اسفند رفتیم شمال ! زندگی روستایی و ویلایی با خوی جنگلی! خوش گذشت! ۵ام عید بود که یادمان افتاد ما اولین سال ازدواجمان هست و همه توقع دارند به خانه هایشان برویم! البته به زعم اینکه هنوز عروس و داماد به حساب می آییم عیدی های خوبی در انتظارمان است!

۳-۴ روز به منزل اقوام هجوم بردیم ! اما دیدیم نه ! فامیل ها (الحمدلله. بترکه چشم حسود!!) تمام شدنی نیستند!

خسته شدیم! و این شد که قصد کردیم دوباره برویم سفر!

این بار رفتیم یزد! می گفتند شهر دارالعباده یزد !

جای همه خالی! خوش گذشت.

 

۳.حس ندارم!

حرف هم ندارم!

یعنی حس حرف زدن ندارم! مدتی ست به عقل و زبانم مرخصی داده ام و قلب و چشمم را اضافه کاری نگه داشته ام!

اگر می توانی حرفهایم را از چشمانم بخوان !

 

۴ . عجب دنیای کوچکی ست...

یکی از دوستان خوب دوران راهنماییم مرا در محیط نت پیدا کرده و ما را بسی مشعوف ساخته!

حالا دیگر حاجی ۲ سید دارد....!

 

۵. از امسال در پست ها یک قسمت با نام "ت.ن " اضافه شده! که شامل یک بیت تفال است ! حالا به حافظ یا مولوی یا...

پس حتما فال خود را بخوانید!

 

۶ . ایام حرکت عمره دانشجویی ست.. ! دوستان خداحافظی می کنند و می روند و هوایی می کنند و ما را با این دل بهانه گیر تنها می گذارند..

اللهم ارزقنا...!

 

ت.ن:

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی بینم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم ..! (سعدی)

 

پ.ن:

نمی دانم چرا اولین شعر این طور آمد!

۲ بار باز کردم همین بود! حکما حکمتی داره !!

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 18:16 |
 

سلام!

 عمر بر امید فردا می رود                         غافلانه سوی غوغا می رود

 روزگار خویش را امروز دان!                       بنگرش تا در چه سودا می رود

 گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت            هر نفس از کیسه ما می رود

 مرگ یک یک می برد وز هیبتش               عاقلان را رنگ و سیما می رود

 مرگ از خاطر به ما نزدیکتر                       خاطر غافل کجاها می رود

 تن مپرور! زانکه قربانی ست تن                دل بپرور! دل به بالا می رود

 چرب و شیرین کم ده این مردار را              زانکه تن پرورد رسوا می رود

 چرب و شیرین ده ز حکمت روح را              تا قوی گردد که آنجا می رود

 (مولوی)

 

پ.ن:

 

* آرزوهای دوران مجردی همیشه بلند تر است از دوران تاهل ولی دست نیافتنی تر! وقتی کسی در آرزو هایت شریک شود باید آمالت را تقسیم کنی. پس کوچکتر می شود! ولی در عوض دست یافتنی تر ..! 

 

* دائم الوضو باش! وقتی نور داشته باشی کمتر راه را گم می کنی! 

دقت کن! وقتی با وضو از خانه بیرون میروی احتمال لغزش و گناهت کمتر می شود!

 

* یادت هست گفتم : گاهی اوقات هیچ چیز انسان را سر حال نمی کند !

یکی می گفت : " آدم وقتی دلش بگیره هیچی آرومش نمی کنه!! "

 

* گفت: دلم گرفته !

 گفتم : چه کنیم با این دل؟!

 گفت: بکنیمش ! بندازیمش جلو سگ !!

 

* کاش خدا آدم رو به اندازه ای که از روح خودش بهشون دمیده ، نبینه..!

  کاش خدا ببخشه اون گنهکاری رو که خودش به گناهش اقرار می کنه...!

.

.

یا حسین!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 14 اسفند1386 و ساعت 23:47 |
 

 سلام!

  من مٍی میخواهم!

  مٍی بی غل و غش !

 

 مٍی ای خواهم که باشد نغمه او                     هواعشق و هوالحق و هوالهوو

 مٍی ای تا زیر و روو سازد دلم را                      به شط آتش اندازد دلم را

 مٍی ای تا در دلم باران بگیرد                          صدایی مرده امشب جان بگیرد

 مٍی ای تا بگذرم از هرچه هستی                   برقصم در نماز شور و مستی

 دعا کن آتش می سر بگیرد                           جنون. جان مرا در بر بگیرد

 کجایی ای جنونم ای جنونم                          شکست افتاده در سقف و ستونم

 ...

 الهی درد این دل را دوا کن                            همین امشب مرا از من جدا کن

 دعا کن یک سحر در خود برویم                      بگویم آنچه را باید بگویم

 دلم را شعله آه سحر کن                              مرا در یک دو بیتی مختصر کن

 بده ساقی سبویی حال گردان                      مرا از اهل بیت  "می " بگردان !

 

                             به نظر شما چیست این "می" ؟!!

 

 پ.ن :

 

 " چقدر سخته این دوران..

 یک سختی خاصی که هیچ رقمه روی زبان یا حتی کاغذ نمی آد..!

 باید تجربه اش کنی..

 حس...

 قابل بیان نیست..

 یک سختی شیرین!

 عجب مسئولیت خطیر و سنگینی..

 سکوت بیش از حد خانه و آرامش شب وسوسه ام می کند که نوشته را ختم نکنم!

 دلم می خواهد به لحظه لحظه این دوران عمیقا فکر کنم..

 درست عمل کنم..

 خاکی نزنم..

 راه را زود بشناسم..

 زودتر بپیمایم..

 خدایا.. کمک کن!

 می دانم که قدر نشناس تر از آنم که نگاهم کنی..

 محبتت را به چه کار آید اگر از من روسیاه رو برگردانی..

 آخر تو خدایی و من...

 من هیچی نیستم !!

 ( بخشی از نوشته های کاغذی ام به تاریخ ۲۶/۲ / ۸۶ - چهارشنبه - ۲ بامداد)

.

توضیحی ندارم!!

.

.

یا حسین!

یا حی!

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 3:8 |
 

 سلام

 

۱.  يه بار مجنون بغض كرد

   بغض مجنون تركيد

   اشك، روي گونه هاش جاري شد

   لباسش ازچكيدن اشك چشماش خيس شد

   لباسِ از اشك خيس مجنون، به زمين كشيد و خاكي شد

   خاكِ زمين، از اشك لباس مجنون، گِل شد

   خدا اون گِل رو برداشت و گذاشت قاطي گِل نسل مجنون                   

                                                                          

                                                                      به همین سادگی!

 

 

۲.  یادتون هست :

 

 الهي قلبي محجوب….....خدايا قلبم له است
 و نفسي معيوب ……......وخودم هم كه داغونم
 وعقلي مغلوب...............و عقلم پاره سنگ بر مي دارد
 وهوايي غالب………….....و هوس بر من سواره
 و طاعتي قليل ..............وخيلي كم به حرفت گوش دادم
 و معصيتي كثير……..…....و در عوض گند زياد زدم
 و لساني مقر بالذنوب...…و خودم دارم مي گم که غلط کردم                                 
 فكيف حيلتي…….........…تو بگو چه  گلی به سرم بگیرم
 يا ستار العيوب…............اي خدايي كه گندهاي من را لاپوشاني ميكني
 ويا كاشف الكروب….…..….و حلال مشكلاتي
 اغفر ذنوبي كلها……...…..شتر ديدي نديدي
 بحرمة محمد وال محمد.....به گل روي حضرت محمدص وخانواده نازنينش
 يا غفار يا غفار يا غفار….…خیلی باحالی. خیلی باحالي .خیلی باحالی

 

 

پ.ن:

 

 

 * همه چیز تکرار است..! اینها هم تکرار مکررات..!

 

 

 * چرا این ماه تمام نمی شود؟! ماه صفر...! ماه نحوست و بلا...

 

 

 * گاهی اوقات هیچ چیز انسان را سر حال نمی کند !

   کربلا. دوست. نوشتن . کوه . مکه . جنگل . بهشت. سفر...

   تمام چیزهایی که زمانی که دشارژی تو را شارژ می کند اما...

   این بار دلم گیر داده... فقط با زیارت ابالحسن تازه می شود....

   ( عزیزی که در مشهد زندگی می کنی و با یک تاکسی و اتوبوس به حرم  می رسی!

   حال ما را ببین و قدر بدان!

  می دانم که بحث طلبیدن مسافت نمی شناسد ولی...  

   بماند...)

 

 

* لطفا دکمه refresh دلم را بزن !

 

.

 

.

یا حسین!

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 19:18 |
 

 سلام!

 

 در کربلا حسین (ع) فرصتی داد تا هر که از مرگ خود می ترسد باز گردد...

 این چند صباح فرصتی ست که امام زمان (عج) به ما داده است...

 حال چه کنیم؟!

 بمانیم یا باز گردیم..؟!

 

" شهید آوینی "

 

پ.ن:

* غروب جمعه است ! دل آدمی..

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است..
دل آدمیزاد !

حکما دلت باید انار باشد تا بشود چلاندش...


 

* اموات را فراموش نکنیم تا بعد از موت فراموش نشویم...

فاتحه!

 

.

.

یا حسین !

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 3 اسفند1386 و ساعت 15:46 |
 

 سلام!

 

                  عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح (ع) کم است...

 

                  گر به سختی گذرد نیمه نفس. بسیار است....

 

التماس دعا دارم...

 

یا حسین !

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 17:31 |
سلام!

چه زود میگذرد...

انگار همین دیروز بود !

10 روز پیش که امتحانات شروع شد..
دو هفته پیش که عاشورا- تاسوعای امسال هم آمد و رفت..
دو ماه و 18 روز پیش که عروسی کردیم..
8-9 ماه پیش که عقد کردیم..
بهمن پارسال بود که رفتیم لیکک..
مرداد بود که یک ماه مشهد بودیم..
رجب پارسال بود که رفتیم عمره دانشجویی..
 بهار گذشته بود که کتاب " من او " را خواندم...
3 سال پیش وارد دانشگاه شدم ولی هنوز هم در بعضی موارد باهاش کنار نیامدم!
7 سال پیش مرحله ورود به جوانی و دوران دبیرستان..
10 سال پیش با ورود به مدرسه راهنمایی "فروغ دین" مسیر زندگی م تا حدی شکل گرفت..
 
و...

21 سال پیش بود که به دنیا آمدم! (19 اسفند)

 

شاید این پست مناسب روز تولدم باشد ولی.. دلم الان دلش می خواد اینا رو بگه...

 

عمر  به سرعت  برق  و  باد  می  گذرد !!

 

واقعا کجای کاریم..؟!

 

آیا در تمام مراحل زندگی مان به وظایفمان عمل کرده ایم؟!
چند بار تا حالا یک تلنگر اساسی زندگی مان را متحول کرده است...؟
این تحول خوب بوده یا بد..؟!
 انصافا تا اینجای کار به عمر بیست و چند ساله تان چه نمره ای می دهید؟!

 

خوب که فکر می کنم می بینم شاید
 30 ثانیه مخلصانه روبروی کعبه اشک ریختن...
30 ثانیه غرق شدن در زندگی بچه های لیکک...br30 ثانیه در اتاق با خدا خلوت کردن..
30 ثانیه تفکر در احوالات خودم..

شاید این 30 ثانیه ها بیارزد به تمام عمر 21-22 ساله ام...

 

اما واقعا هر کدام از ما چند تا 30 ثانیه درست و حسابی در زندگی مان داشته ایم..؟!

 

این شعر را زیاد با خودم زمزمه می کنم :

روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟                  چشمی به هم زد و گفتا که هان! گذشت...


       

فرصت کم است برای جمع کردن...!

 

پ.ن:


.
یا حسین !

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در جمعه 12 بهمن1386 و ساعت 2:57 |
سلام

۱. دو ماه از زندگی مشترکمان می گذرد . همین !

 

۲. عاشوراست .

 

۳. ببار ای بارون ببار !

بر دلم گریه کن خون ببار..

بر شب تیره چون زلف یار...

بهر لیلی چو مجنون ببار...ای بارون!

آقا جان ! فدای غم های تو..

خون می چکد از چشمان تو...

بی تاب روی زیبای تو...

می سوزه عالم در پای تو...ای آقا !

خون دل آسمون ...

زبون می گیره صاحب زمون(عج)...

ای امان  ای امان  ای امان..

عمه جان  عمه جان  عمه جان ..ای عمه !

دلم زار زینبه...

گوشه چادر زینبه...

امشب جون همه بر لبه...

روضه خون مادر زینبه...وای زینب(س)!

رسیده جون بر لبم..

می سوزه سینه پر تبم..

آسمون تیره شبم...

قربونی غم زینبم...وای زینب(س)!

اگر که غوغا نکرد..

اگه شکوه ز غم ها نکرد..

سفره دلشو وا نکرد...

غصه جیگرشو پاره کرد...وای زینب(س)!

 

پ.ن:

*  ...و تو ، ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی... یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است . می گویند كه گناهكاران را نمی پذیرند ؟ آری ، گناهكاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می پذیرند .

...اي دل! تو چه مي كني؟ مي ماني يا مي روي؟

داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند..

 

فتح خون

.* همان که خودت می دانی...!

.

یا حسین !

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 17:57 |

 سلام!

 

ای خدای مهربان گر چه بدم

من به مهمانی ماهت آمدم...

آمدم تا آنکه تو بنوازیم

تا بگویی بنده! از تو راضی ام...

 

ربنا اغفر لنا ذنوبنا...

 

جان مهدی از بدی ام در گذر

سر بازار خود منو بخر...

اشک من یعنی پشیمانم خدا

آه من یعنی پریشانم خدا

 

ربنا اغفر لنا ذنوبنا...

 

 

 

کاش در این رمضان لایق دیدار شویم

سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره تو لحظه افطار شویم..

 

 

 

کوه. درخت . دشت..همه موهبت خداست ولی رمضان بین همه نعمات بی نظیر است !

در همه ماهها ما خدایی خدا را می بینیم . در ماه رمضان خداوند بندگی ما را می بیند !

نمیدانم چرا در ادعیه ماه رمضان بعد از الهی العفو . اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام بیداد می کند....

 

زود تر از اینها می خواستم بنویسم ولی...

 

رمضان است !

 

تا آخر ماه مبارک نخواهم نوشت !

 

ای خدای خوب ماه رمضونم....

ادعوک یا رب... یه ذره با من حرف بزن من آروم بشم.. فقط یک بار به من بگی بنده من...

راجیا خائفا... یه دلم می ترسه یه دلم رغبت داره... یکی می کشاند منو ..یکی می  گفت کجا می خوای بری مگه تو رو هم قبول می کنه..؟!

 

اذا رایت مولای ذنوبی فزعت... وقتی می بینم تو گناهام رو می بینی و دیدی داد می زنم...

 

فاذا رایت کرمک طمعت... وقتی من کرمت رو می بینم یادم میره همه چی ...طمع می کنم...

فان عفوت فا خیر راحم... اگه تو منو ببخشی خیلی خوبه.. آخه بهترین مهربونها منو بخشیده...

فان عذبت فغیر الظالم...اگه منو عذاب بدی من بهت نمی گم ظالم .. برای اینکه حقم هست..خودم می دونم چی کاره ام !

 

 

شبهای رمضان را از دست ندهیم...!!

 

از فعالیت های غیر ضروری صرفه نظر کنیم !

حیف است !

بیایید برای هم خالصانه دعا کنیم !

 

چیزی تا عید فطر نمانده..!

 

تقدیر را در شب قدر می توان عوض کرد...!

 

به چشمانت التماس کن که ببارد..!

 

پ.ن :

 

 

-- به نوای این وب گوش کنید !

-- قابل توجه حضرت خدا : ممنونم که به قم راهم دادی !!

-- التماس دعای خیر !

.

.

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 14:11 |
+ : سلام حاجي
٪ : به!
٪ : سلام
٪ : چطوری سید؟
+ : تو چطوری؟
٪ : الحمدلله . بهتریم...
+ : دلمون تنگ شده
+ : وقت داري ؟
٪ : آره . بگو !
+ : تو چته؟
٪ : خب ! وقت تموم شد !!
٪ من هیچیم نیست ! خدا یه چیزیش شده !

+ : خدا سر جاشه
+ : تو خود حجاب خودي
+ : حاجي از ميان برخيز!

٪ : خب چه می دونم.داره ناز میکنه ...
٪ : مثل قبل نگاهم نمیکنه !
٪ : شاید منم مثل قبل واسش کار نمی کنم!
٪ : ماها  که کارگریم...صاحب کارمون هم کریمه..فکر کنم کارمونو خوب انجام ندادیم اونم گفته حقوق بی حقوق !!

+ : کدوم حق حاجي؟
+ : هر چي بده لطفه!
+ : دنبال حق باشي حساب مي کشه !!
+: هيچي تهش نمي مونه...
+ : يک عربي دور خونه خدا موقع طواف دعا مي خوند: رب ارزقني جنت بغير حساب
+ : خدايا مفت مفت منو بفرست بهشت !!
+ : اول فکر کردم چه  پروو  !!  بعد ديدم اگه به حساب  و کتاب باشه بهشت خالي مي مونه...

٪ : سعدی چو جورش می بری نزدیک او دیگر مرو 
ای بی بصر من می روم؟ او می کشد قلاب را..
٪ : سید تو که منو میشناسی..
٪ : ما الکی  پامون به قبرستون باز نمیشه...
٪ : حکایت آژانس شده.. جیگرم سوخت رفتم بهشت . دلم آتیشی شد تاول ترکید..
٪ : میگیری که..؟!

+ : آره..
+ : يادته قبل رفتنم مي گفتي اونجا نوره مي گفتم من کورم؟!

٪ : آره همه شو خوب یادمه !
٪ : منم می خوام برم یه جای پر نور...
٪ : اینجا همه چراغها با تیر کمون امثال من شکسته...

+: توو مسجد النبي قران رو باز مي کردم همش آيه عذاب مي اومد
+ : تنم لرزيد گفتم خدا خودم مي دونم چه گندهايي زدم
+: اخرش چکارم مي کني..؟!
+ : اين ايه سوره ي يوسف اومد:
+ : جائ البشير...............
+ : مژده رسان آمد و پيراهن يوسف را براي يعقوب آورد...

٪ : ...
٪ :  چی بگم؟!

+ : از بوي پيراهن يعقوب بينا شد
٪ : من فعلا بوی الرحمان میشنوم...

+ : هنوز کامل نخونده بودم تو اس ام اس زدي!
٪ :‌اس ام اس ؟!!
+ : توي مسجد النبي بودم
+ : کفم بريد
+ : اما فکر مي کنم هنوز چشمام شفا نگرفتن

+ : چشمام اما هنوز تاريکه
+ : فکر کنم بشير هنوز نيومده
+ : شايدم پشيمون شده
٪ : چشمام هنوز تاريکه چیه؟! آدم وقتی مستقیم توو نور نگاه کنه اولش جاهای دیگه رو تار می بینه...
+ : شاید..

٪ : خیر است انشالله...
٪ : سید ! ممنون. با عث شدی یک کم فکر کنم ! ولی اینا دلیل نمیشه برام دعا نکنی ها...
+ : والا ما گند زديم با اين دعا کردنمون
 
+ : برا هر کي دعا کردم خدا ابروم رو برده
+ : من دعا مي کنم اما عواقبش با خودت
+ : چي برات دعا کنم .حاجي؟

٪ : ۱. سفر !
٪ :‌ یه سفر درست و حسابی..!
٪ : ۲ . امتحان !
٪ : عاقبت به خیری هم که نمک دعاهاست...!

+ : جان من تعارف نکني بگو !!
٪ :‌نه. همینا...

+ : يک بنده خدايي مي گفت معلوم نيست تو طواف مي کردي يا استراق سمع حرفهاي مردم رو ؟!
+ : اما من فکر مي کنم اندازه ادمها اندازه ي ارزوهاشونه
+ : براي همين دعاي ديگران برام جالبه
+ : يکي طواف مي کنه از خود بي خود ميشه و حالات معنوي داره
+ : يکي مثل من فضول هم بره مکه ادم نمي شه

٪ :  «نمی دانم چرا در هر شعفی، هر خنده¬ی قاه¬قاهی، هر بشکنی، هر احساس خوشی¬یی موجی از حماقت غلیظ ، منفور و زشت پدیدار است، نمی¬دانم قیافه¬های خوش و فربه چرا در چشم من، تا حد استفراغ وقیح و قبیح و چندش آورند؟ نمی¬دانم چه تجانسی است میان "چربی" و "حماقت"! نه یک حماقت ساده¬ی بیگناهِ بی¬صفت، همچون حماقت یک نوکر، یک خل، یک بیابانیِ نیمه وحشی، بلکه حماقت تهوع¬آور و آزار دهنده و خفه کننده یک قیافه¬ی تر و تمیز و خوش آب و رنگ، یک نیمه روشنفکر و نیمه تحصیل کرده¬ی متمدنِ پر ادعای از خود راضی، حماقت یک استاد... »

هبوط – دکتر شریعتی
 
٪ :‌ من الان حالم اینو میگه...
+ : عالييييييييييييي بود..
+ : خيلي عميق..
+ : کاش بفهمم..
+ : کاش بفهمن..

٪ : ولش کن...
٪ : غروب جمعه  حال آدم تو قوطيه..
+ : حالم جا اومد باهات حرف زدم... .

 

:

پ.ن :

-- عذر می خواهم !
-- قابل توجه حضرت خدا : ممنونم که به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) راهم دادی !!
.
.
یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 12 شهریور1386 و ساعت 1:44 |
سلام!

۱. سه هفته پيش بود رفتم بهشت !  پایم تاول زد . حالیم نشد . کلی باهاش راه رفتم. ترکید !شعاع ۲ سانت ازش درد می کرد .الان سه هفته است با دمپايی هاي مکه اين ور اون ور ميرم...
شايد بهانه ای برای ياد مکه بودن...!

 

۲. ماه رمضان نزديک شده... و من از اين می ترسم !

 

۳. از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور ميمونه..؟!

 

۴. خواهشا برای امتحانات ترم تابستونی من دعا کنيد. از ۱۶ تا همه اش ۳ جلسه سر کلاس حاضر شدم !!!

 

۵. گله کردم از تو گفتی که بساز چاره خود...
    منم آنکه در غم الحق دل چاره ساز دارد...


 
۶. اين روز ها حس انجام دادن خيلی از کارها رو ندارم. حس نوشتن هم نيست..! ببخشید اگر..

 

پ.ن :

 

٪ قابل توجه حضرت خدا : ما باید بریم قم !!
٪ شب نيمه شعبان هم شب قدر است. شايد بتوان تقدير را عوض کرد يا حد اقل زودتر از رمضان....
نمی دانم...
٪ پاداش سکوت رادیدم ! فیلمش را نه ! خودش را...
.
.

.
يا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 1:45 |

سلام !

1. از فردا ترم تابستانی رسما شروع می شود ! کاش مجبور نبودم ...

 

2. ولادت امام جواد(ع) نزدیک است. به نظرتون بهترین هدیه ای که میشه به جواد نامی داد چیه؟ کسی که نام مبارکش جواد است....

 

3. حدیث : هر وقت بنده ای برای نماز شب برخیزد و خواب بر وی غلبه کند چندان که او را به راست و چپ بکشاند .حق تعالی امر فرماید درهای آسمانی را باز کنید و فرشتگان را ندا دهد :

به بنده من نظر ’کنید که در راه تقرب و نزدیکی به من و در چیزی که بر وی واجب نساخته ام به امید سه چیز چه سختی ها می کشد و آن سه چیز آن است:

 یا گناهامش را بیامرزم

یا توبه روزی اش گردانم

یا رزق او را زیاد کنم

ای فرشتگان ! شما را گواه می گیرم که من همه را به او عطا کردم..!

 

4. یادتونه هر حاجی را سیدی است و هر سیدی را حاجی ای !

ما که حاجی نبودیم ولی سیدمون داره میره خودش حاجی شه..!

عقیق ! داره میره خونه خدا اینا....

همزاد جان...

سید...

اخوی...

4 تا عرب دیدی ما رو یادت نره ها!

 

5. عباس:حاجي خسته ات کردم
    کاظم:آره! خيلي ، يه روز تلافي شو سرت در مي يارم
    عباس:حاجي تو قرار بود عيد بري سفر
    کاظم: مي بيني که داريم مي ريم
    عباس:حاجي مي شه دستت رو بذاري رو گردنم ، گلوم مي سوزه
    عباس:همين دستت رو بذار دلم مي خواد همين دستت باشه
    کاظم: اين دستم خونيه
    عباس: مي دونم شما اين کارو بکنيد

      کاظم: یه روز یه لره و یه ترکه و یه تهروینه و یه .... عباس... عباااس...!!!

 

و من باز هم تکرار میکنم: هر حاجی را سیدی است و هر سیدی را حاجی ای !

پس حاجی ما کجاست ..؟!

چرا ما رو روو دوشش نمیذاره ببره... ؟!

میبینه که کم کم بدون کمکش حتی نمی توونیم راه بریم...!

 

پ.ن:

٪ هرکه با مرغ هوا دوست شود _ خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود...!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 1:30 |
سلام !

1.ما هنوز زنده ایم - تا زنده ایم گزنده ایم !

2. دوشنبه... تابستان... چوب... غم... غمباد... لواسانات... علائی... فحش... خواب... غرور... یتیم... فشار... راحت... مترو... کلید... کلید کردن... سونیا... حجت... پرشیا... خط قرمز... خط آبی... خط بنفش... خط چشم... خط لب... خط اتوبوس... خط.. ...شکایت... بهت... سید... 12 روز مانده... خاقانی... درس... دانشگاه... هق... بنه رود... کارت سوخت دزدی... فیلم... حرف... قیافه... سختی... خزعبلات...


3. دلم واسه علی تنگ شده ! علی فتاح...
دلم واسه لب دریا تنگ شده !
دلم واسه اردو جهادی تنگ شده !
دلم واسه اراجیف های خودم تنگ شده !
دلم واسه در کعبه تنگ شده !

4. این روز ها می بینم پست خداحافظی و از این قرتی بازی ها زیاد شده ! خب نمی خوای دیگه وب بنویسی ننویس! این همه قر اومدن نداره که...

5. خوش به حال این آلبالو ها...!

« پ.ن »

# بنده هر گونه تکذیبیه ارمینه خانم رو تکذیب می کنم !
# این همه من گفتم برام دعا کنید کسی به حرفم گوش نداد. آخرش آمد به سرم از آنچه می ترسیدم !!!
.
.
یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 19:27 |
سلام !

فردا آخرین روز مراسم دهه فاطمیه خونمون هست...
الان دیگ قرمه سبزی داره قل قل می کنه و منو بر آن کرد که آپ  کنم !

 

 

 

خلاصه هر کی میخواد غذای تبرکی خانم (س) رو بخوره فردا ناهار در خدمتیم !
از الان بوی قرمه سبزی ساختمان رو برداشته...
همه کله ها....
قرار شد شیفتی بیدار بمونیم و بریم هم بزنیم...
الان همه خوابند....!!!
.
.
پ.ن

فاطمه (س) فاطمه است. من و تو چه کسانی هستیم...؟!


یا حی !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 28 خرداد1386 و ساعت 1:42 |
سلام !

دقت کن ! زود آپ کردم ها..!

1_ فکر کنید معلم ریاضی دبستان بهتون گفته با مقوای سیاه یه مکعب یا مکعب مستطیل بسازید. چی به عنوان الگو میاد توو ذهنتون؟! جعبه ادکلن میاد یا کیف یا...

 

2_ دلم می خواد یکی رو  رسما بگیرم بزنم ! البته خیلی ها هستند که دلم می خواد غیر رسمی بزنومشون ها. ولی...
حالا اگه کسی تنش می خاره خودش بره توو صف !

 

3_ سلام بر ایام مزخرف امتحانات !

 

4_ خونه مون به مدت 10 روز مراسم فاطمیه داریم. ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر. این روزها از کل 24 ساعت فقط این 2  ساعت از لحاظ کاری برایم تعریف شده است و می دونم چی کاره ام وگرنه...

 

5_ من سال 84 _ عمره ! ایشون سال 82 _ تمتع !
 2 - 3 شب بود هر دو از روحانی کاروان مکه مون پیش هم تعریف می کردیم . بعد اتفاقی از رو عکسها فهمیدیم سر کار بودیم! هر دو از یه نفر تعریف می کردیم !
فکرکن !!!
 آدم در مورد روحانی کاروان مکه هم تفاهم داشته باشه خیلی حرفه !!!
_ همه با هم هق !! _

 

6_ یکی می گفت وضع اقتصادی مملکت شده مثل اینکه 10 میلیون پول داشته باشی بری همه شو استکان و نعلبکی بخری !!  مثلا یه ماشین نخری باهاش کار کنی !

 

7_ می‌دانستید که؟
_ حافظه‌ی ماهی قرمز فقط ۳ ثانیه است.
_ وزن یک فیل از وزن زبان یک نهنگ آبی (وال) کمتر است.
_ یک حلزون می‌تواند به مدت ۳ سال بخوابد.
_ بوفالو کوررنگ است (یعنی رنگ قرمز با آبی برایش فرقی ندارد).
_ سگ‌ها و گربه‌ها هم راست‌دست و چپ‌دست هستند.
_ امکان ندارد بتوانید با چشمان باز عطسه کنید.
_ هیچ کاغذی را نمی‌توان بیشتر از ۷ بار تا زد.
_ اگر در هنگام پیاز خرد کردن آدامس بجوید از چشمانتان اشک نمی‌آید.
_ فقط پشه‌های ماده نیش می‌زنن...

عمرا اگه می دونستی !!
.
.
بابا ! چه طوری بهت بگم  واسم دعا  کن ؟! هان ؟!
.
.
یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 1:19 |
سلام !

1. حدوداَ 15 دقیقه به اذان صبح . وبلاگ حباب رو خوندم تحریک شدم  حتی شده 2  خط بنویسم!

2. چند تا از دوستان راهی عمره اند..
خوش به حالشان.

 کاش می دونستند...
کاش می تونستند...
شمایی که تولد حضرت زهرا (س) مدینه ای ایشالله !  جای من و خانم صدر رو حسابی باید خالی کنی!
پارسال... روز ولادت خانم... با هم مدینه بودیم...رجب هم مکه بودیم...!!

3. مردم به دو خصلت فرمان یافتند و هر دو راضایع کردند و به وسیله ضایع کردن آنها بی همه چیز شدند. و آن دو : صبر است و راز نگهداری !
( امام صادق (ع) )

4. شیشه چشمم را
چه کسی بود تلنگر زد و رفت ؟!
دل من سخت در تاب و تب افتاده از این حال که هست...
دل من
قصد رفتن کرده است
فرصتی هست پر از راز و نیاز...

 

پ.ن :


 1. ایام تسلیت ! (فاطمیه + ارتحال امام )

2. مو’ذنا ! به امید که می زنی فریاد ؟
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زده ایم ...

 

یا حی !!

+ نوشته شده توسط At در شنبه 12 خرداد1386 و ساعت 4:9 |
سلام!
این پست خفن نیست!
آخه اصلا پست من نیست!
یه جورایی نخودیه!
اون همزادم اینو نوشته!
و از بس خوشگله منم گذاشتمش!

 


 

الهي قلبي محجوب............خدايا قلبم له است
و نفسي معيوب ...............وخودم هم كه داغونم
وعقلي مغلوب..................و عقلم پاره سنگ بر مي دارد
وهوايي غالب...................و هوس بر من سواره
و طاعتي قليل .................وخيلي كم به حرفت گوش دادم
و معصيتي كثير.................ودر عوض گند زياد زدم
و لساني مقر بالذنوب.........وخودم دارم مي گم که غلط کردم
فكيف حيلتي....................تو بگو چه گلی به سرم بگیرم
يا ستار العيوب..................اي خدايي كه گندهاي من را لاپوشاني ميكني
ويا كاشف الكروب...............و حلال مشكلاتي
اغفر ذنوبي كلها................شتر ديدي نديدي
بحرمة محمد وال محمد.......به گل روي حضرت محمدص وخانواده نازنينش

يا غفار يا غفار يا غفار.........خیلی باحالی خیلی باحالي خیلی باحالی


یا حی !
 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 0:58 |

سلام !

ساعت حدود 2 نیمه شب هست که هوس کردم بنویسم...!

این نوشته کاملا از روی هوای نفسِ است !

اردیبهشت ماه شد...

امروز ولادت حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) بود. جور نشد بریم جشن تولد!

1.معتقدم یکی از علل خوب نوشتن رو کاغذ "خودکار خوب" هست !

وقتی یه چی به ذهنت می رسه و می خوای رو کاغذ ماندگارش کنی اگه قلمت خوب و روان نباشه .حالت گرفته می شه. حسش می ره و مطلب شهید میشه !

 

2. خیلی دلم می خواد مسکوت بمونم ولی گاهی دنیا نمی ذاره !

تعریف شما از دنیا چیه؟

" انما الحیوه الدنیا لعب و لهو " (س.محمد. آ.36)

این لهو و لعب نمادش تو زندگی شما چیه؟! چه سبکی ظاهر شده؟ اگه شخصی نیست بگید شما مشغول کدوم لهو و لعب دنیایید..؟! با خودمون که تعارف نداریم.. تازه این حرف ها هم که صغری کبری بر نمی داره..!

 

3. یکی از دوستانم رو تازگی پیدا کردم ! سال 83 چند روز با هم سفر بودیم. شاید چندین بار با هم برخورد داشتیم ولی...

کلی اشتراکات با هم داریم.. علایق و سلایق مشترک !

به قول خودش همزادیم !

یکی از اشتراکاتمون اینه که هر دو تو یک مورد کاراته مان خوبه ! در مورد لگد زدن! اون هم لگد زدن به بخت !!! جفتمون خوب به بختمون لگد می زنیم! البته هر دو معتقدیم که این بخت نبوده بختک بوده!!

انشالله این بار که رفتیم پابوس امام رضا(ع) دست بوس این دوستمون هم میریم !

 

4. تنهایی... نعمت است یا نقمت؟! نمی دانم... باید آدمش باشی!

 

5.. یه سوال دیگه :

شما اعتبار تون بین بقیه به چیه؟!

اعتبار غیر مادی تون چقدره؟!

یعنی اگه بخواهید واسه یکی از اعتبارتان خرج کنید از چی مایه می گذارید؟!

 

6. روزگار بسیار پرهیجانی را می گذرانم و همه در این اندیشه به سر می برند که وای و صد وای که عجب رنج و عذاب روحی را متحمل شده این ضعیفه حلیمه.. این عطیه...!!

اما به رفیق شفیقی گفتندی که روزگار را تحمل باید و زیستن را سختی شاید ! و ما نیز در این باب کم نیاوردی و همی ادامه دادی تا پوز حسودان و بدخواهان را به خاک مالیدی و انرژی هسته ای را از آن خود کردی!

باشد که رستگار شویم...!

 

پ.ن 1:

شرمنده نیمه شب بود و بازار هذیان گویی داغ !

پ.ن 2:

لطفا به سوالاتی که پرسیدم جواب بدید..

پ.ن 3:

من واسه نظرت خیلی ارزش قائلم..خیلی !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 2 اردیبهشت1386 و ساعت 3:45 |

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند...........آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی................لبخندهای شادی وغم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را..................دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان......با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن..........پروانه های مرده با هم فرق دارند

 

نازک دلیٍ آزادگان چشمه ای زلال است که از دل صخرهای جوشد. دل مومن را که می شناسی: مجمع اضداد است، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را با هم. زلزله ای که در شانه های ستبرشان افتاده از خليان آتش درون است.چشمه اشک نيز از کنار اين آتش می جوشد که اين همه داغ است.

اماما ! مرا نيز با تو سخنی است که اگر اذن دهی می گويم: "من در صحرای کربلا نبوده ام و اکنون هزار و سيصد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است.اما مگر نه اينکه آن صحرا باديه هول ابتلائات است و هيچ کس را تا به بلای کربلا نيازموده اند از دنیا نخواهند برد..؟!

آنان را که این لیاقت نیست رها کرده ام. مرادم آن کسانند که یا لیتیا کنا معکم گفته اند..

پس بگذار مرا که در جمع اصحاب تو بنشینم و سر در گریبان گریه فرو کنم.. ."

زمین از دل ذرات به آسمان پیوسته و نسیمی خنک از جانب شمال وزیدن گرفته... و اصحاب نماز گریه می گزارند.

ای همسفر! نیک بنگر که در کجایی! مباد از سر غفلت ، این سفینه اجل را مامنی جاودان پنداری و در این توهم ،از سفر آسمانی خویش غافل شوی.

نیک بنگر که این جاذبه عشق است که زمین را با عنان توکل به خورشید بسته است و خورشید نیز در طواف شمسی دیگر است و آن شمس نیز در طواف شمسی دیگر و ... و همه در طواف شمس الشموس عشق، حسین بن علی (ع)...

مگر نه اینکه او خود مسافر این سفینه اجل است؟

یاران! اینجا حیرتکده عقل است... و تا "خود" باقی است، این "حیرت" باقی است. پس کار را باید به "می" واگذاشت. آن می که تو را از خویش می رهاند و من و ما را در مسلخ او به قتل می رساند. آه! ان الله شاء اَن یَراکَ قَتیلاً .

گاه هست که کس از "خویش تن" رسته، اما هنوز در بند "تن خویش" است... و تن هم که مقهور دهر است. آن گاه از دهر می نالد که :

یا دَهرٍُِ اُف لکَ مٍن خَلیل

کَم لَکَ بالاشراق وَالاَصیل

من صاحب او طالب قـتیل

والدّهر لا ينفع بالبديل

وانما الامر الی الجليل

و کل حی سالک السبيل...

ّهرکسی را ليله‌القدری‌هست‌ که در آن ناگزير از انتخاب خواهد شد...

والسلام!

(ر.ک.ف.خ)

 

پ.ن1:

خطاب به کامنت:

آره دیگه! گراز باعث شد ارمیا بره تو آب یخ چشمه! حالا حتی اگه کاووس ارمیا رو عریان ببینه !

عیب نداره که! عوضش می تونه نماز بخونه..!

پ.ن2:

پای پنجره انتظار تا طلوع ظهور...

جمعه است. اموات فراموش نشوند. فاتحه !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در جمعه 24 فروردین1386 و ساعت 16:17 |


Powered By
BLOGFA.COM