تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

با سلام !

قبل تر ها ، مطلب زیر رو - که الان یه بخشی از اون رو نوشتم - یه جا خونده بودم :

 

چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟



 ۱.یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن!


۲.
واسه همکارت ایمیل میفرستی در حالی که میز بغل دستی تو نشسته.

۳.رابطه ات با اقوام و دوستانی که آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی ( یا اینکه میشه گفت با اقوامی که با ایمیل باهاشون در ارتباطی صمیمی تری)

۴. شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین. بعدش موبایلتون رو در میارین و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن

۵.هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم زیرش داره

۶. وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل 20-30 سال از عمرتون رو گذروندین و بدون هیچ مشکلی!

۷. ...


جدی که فکر کردم دیدم با خیلی اتفاقات دیگه میشه حضور در دنیای امروز رو اثبات کرد. با وجود بعضی مسایل مثل اینترنت و نبود بعضی مسایل مثل حال و هوای سنتی مثلا خونه ها ! این تقابل سنتی و مدرن خودش یه جورایی اثباته !

یاد نیمه ی سنتی و مدرن بی وتن افتادم ! اصلا می دونی چیه؟! مثلا همین کتاب بی وتن خودش یه نمونه اثباته ! چون ما در سال ۲۰۰۹ یا به عبارتی ۱۳۸۸ هستیم میشه کتابی مثل بیوتن نوشت ! وگرنه قبل از اون...

مثلا همین وبلاگ و کامنت هاش ! به نظرم غوغایی اند توو زندگی مدرن روزمره ما آدم ها !

 همین که یکی برای ادم یه خوابی ببینه هنوز چشم هایش خوب باز نشد صبح می بینه اونو توو کامنت خصوصیت برات تعریف کرده !

یا  اینکه از صبح تا شبی که کامنت هات رو چک می کنی می تونی با یکی آشنا شی در حد رفاقت !

یا اینکه یکی اون ور دنیاست و با پست هایی که می زنه تو می تونی از حال و هوای روز به روزش با خبر بشی !

یا اینکه رفیقی رو که ندیدی اش و فقط شنیدی ش ! با خبر بشی رفته کربلا !

یا اینکه ...

هزار تا از این نمونه ها وجود داره که اثبات می کنه ما توو سال ۲۰۰۹ ایم. شما هم مثالی برای اثبات این موضوع به ذهنتون می رسه؟!

 

 

* پ.ن :

هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم. بیایید پول روو هم بذاریم و واسه این بنده خدا یه ۲۰۶ بخریم که از این حالت در بیاد !! ایشون رسما خط ۱۱ رو افتتاح کردند !

فرض کنید ! پاهاشو اسپرت کنه چی میشه !!

                      

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 17:23 |
 

با سلام و بدون شرح خاصی :

 

این توو کامنت های محرمانه ام بود:

 

 

نه هنوز تموم نشده!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
یه مرد 40 - 45 ساله!
کار میکرد!
خیلی کار میکرد!
اینقدر کار کرد که دلم ناخواسته براش سوخت!
اعصاب نداشتم اما همه چیز با دیدن عرقهای رو پیشونیش از یادم رفت!
بعد این همه عمر این آدم هنوزم باید بره وایسه سر گذر تا یه نفر ببرتش سر کار؟!
اگه کسی نبرتش سر کار چی؟!
دختر دم بخت داشت گمونم!
کار کردنش رو دیدم! سختم بود خودم رو کنترل کنم!
رفتم یه کنجی به یه بهانه ای تا بغضم رو تخلیه کنم!
حالم از خودم بهم خورد! از تو هم بهم خورد! از همه بهم بخورد! از هر کسی غیر از اون!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
ایکاش نرفته بودم!
ایکاش نیاورده بودن!
من طاقت این صحنه هارو ندارم!
طاقت ندارم ببینم یه نفر اینجوری از خودش کار میکشه تا نون حلال ببره سر سفره زن و بچه اش!
طاقت ندارم ببینم یه نفر بخاطر دراوردن نون حلال اینقدر خوشحاله!
9 ساعت تمام کار کردن و عملگی کردن تو این سن میدونی یعنی چی؟!!!
نه نمیدونی! منم نمیدونم! تازه این بدترینشون نیست! بدتر ا اینم زیاده! اما من اینو دیدم!
قیافه اش جلو چشامه! این بغض لعنتی از ظهر خالی نشده! از وقتی عرقهاش رو دیدم!
نمیدونم به کی برم این حرفهارو بزنم!
من طاقت ندارم ببینم یه نفر خودش رو دم تیغ کارهای سخت میده تا نون حلال در بیاره!
9 ساعت برای 12 هزار تومن! با 12 هزار تومن چی میشه خرید؟!سلامتی؟!!
اما نه... شاید شرف بشه خرید! خدارو با پول نمیشه خرید اما با این پول شاید بشه!
حالم بده!
امشب دوست ندارم خواب ببینم!
خدا این اشکهارو از ما نگیره!
گوشم سنگین شده!
تف تو این دنیا!
صبح رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
حالم بده!
کاش امشب خواب نبینم!

 

 

 

 

 

* پ.ن :

... !

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 2:13 |
 

سلام!

۱. نمی دونم چرا اسم این فیلمه رو گذاشتن "رستگاران" ؟!  هر شب که همه دارن توش بدبخت میشن!!البته فیلم ایرانیه ! یحتمل همه قسمت آخر رستگار میشوند !

 

۲. همچنان قصد ندارم سیاسی بنویسم !

 

۳. بعضی ها ما را لجباز  خطاب کرده مبنی بر نگذاشتن آدرس وبلاگ  ! بابا محرمانه بودنمان زیر سوال می رود ! گویا آن طرف ها خیلی علم پیشرفت نکرده! نامبرده گفته به این امر آلرژی پیدا کرده !

این روزها آلرژی مهم نیست ! مواظب باشید آنفلونزای نوعA ..نگیرید !

چند روز پیش یکی از دوستان - گلاب به روتون-  شکمش به کار افتاده بود و می گفت احساس می کنم آنفلونزای نوع wc گرفته ام !

 

۴. هوس کتابخوانی کرده ام. اما فعلا کتاب خوب سراغ ندارم ! خواهش می کنم هر کس حداقل یک کتاب خوب که خودش خوانده را به من معرفی  کند ! با تشکر.

 

۵. روزی فردی  گفت : "من با یک سیب آبروی امام صادق(ع) رو می ریزم. "

گفتند:" چه جوری؟"

گفت:" این سیب رو می برم پیش امام صادق (ع) . می پرسم این سیب روزی من هست یا نه؟ اگر گفتند هست می زنم زیر پایم له می کنم . اگر گفت روزی تو نیست جلوش سیب رو می خورم!"

رفت پیش امام صادق(ع) . گفت : "این سیب روزی من هست یا نه؟"

حضرت بهش نگاه کردند و گفتند : " اگر از گلویت پایین برود روزی ات بوده و اگر از گلویت پایین نرود روزی ات نبوده! "

نتونست کاری بکنه و فقط شرمنده شد.

(به نقل از آقای قرائتی)

 

۶.

اَللّـهُمَّ اِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنا فيما مَضى مِنْ شَعْبانَ، فَاغْفِرْ لَنا فيما بَقِىَ مِنْهُ.

خدايا اگر در آن قسمت از ماه شعبان كه گذشته ما را نيامرزيده اى در آن قسمت كه از اين ماه مانده بيامرزمان.

 

 

پ.ن :

بدون شرح :

 

 

بعد التحریر :

با کامنت جناب م ل ک  همسویی می کنم  و میگم که جدا ایده ی خوبیه که هر ماه هر کس یه کتاب بخونه و نظرش و یه خلاصه ای ازش رو آپ کنه !

توو همین کامنت ها توو چند روز ۳۲ تا کتاب خوب معرفی شدند که مطمئنم همه شان ارزش یک بار خواندن را دارند! 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 1:15 |

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟» مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.

همه ما به اين دليل اين نوع زندگي فردي (شخصي) واجتماعي (حكومت) را داريم چون خودمان قبلا اين نوع زندگي كردن را انتخاب كرده ايم !

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

 

 

پ.ن :

 

* سلام !

 

* امشب ، شب اول شعبان است. فردا روزی در کعبه را باز می کنند برای شست و شو !

 

* خیلی سخت است  آدم  انتصاب "  مشایی "  را ببیند اما بر سر عهدش بماند و سیاسی ننویسد !!

 

* فیلم درباره الی.. را دیدم. بازی و بازیگردانی خیلی خوبی داشت اما داستان اش به درد نمی خورد ! انگار فیلم به  سفارش ناجیان دریای خزر ساخته شده بود !!

 

*  بخیل کسی ست که در سلام کردن بخل بورزد. / امام حسین (ع) /

 

* من ناخوانده و بی دعوت جایی نمی روم. خدایا تو که م ی د ا ن ی...

 

* تصویری دیدم که گوشه ی پرچم ایرانی که دست یکی از دوستان بود نوشته بود :

MADE IN CHINA!!! می خواستم دو دستی بر سرم بکوبم !!! پیش تر هم درباره چفیه ی لبنانی چنین چیز شنیده بودم !

 

* به کجا می رویم..؟!

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 1:9 |
مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان

- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...

 

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

 

 

 

پ.ن :

 

* اعتیاد به مواد مخدر از هر اعتیادی  بهتر است. چرا که وقتی واقعا تصمیم به ترک گرفتی خب مثل آدمیزاد ترک می کنی !

سال هاست معتاد و گاهی اوقات محتاج نت و کامپیوتر هستم. گاهی خیلی خسته می شوم و می خواهم کنارش بگذارم اما نمی شود. مجبورم . کار دارم. این روز ها صبح ها با بی میلی تمام کام را روشن می کنم...

 

* خودم خوب می دانم چرا اینطور شده! فبلا هم گفته بودم ولی تو تقریبا کاری برایش نکردی..

 

*سعی می کنم در این هفته با کم کردن حجم عکس ها،حکایت تصویری را آپ کنم.

 

*دروغ مثل دوغ می مونه ! تشنگی رو که برطرف نمی کنه هیچ، تشنه تر هم می کنه..

 

* سید ها کجایند؟! به داد حاجی تان برسید..

 

* الهی حول حالنا که حال مان بدجوری توو قوطیه !

 

 

ت.ن:

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان

دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

 

بعد التحریر:

قهرمانی استقلال بسی ما را خوشحال کرد . می رویم منزل پدری برای گرفتن شیرینی !!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 11:0 |
با سلام!

 

1. دو چیز مرا همیشه خوشحال می کند . اشتیاقم هر روز بیشتر می شود. نزدیکانم می دانند که این دو می توانند بهترین هدیه ای باشند که مرا خوشحال می کند !

یکی نامه است و یکی سفر ! تصور کنید اگر یکی به من نامه بنویسد که برویم سفر عجب شاهکاری کرده!!

این علاقه بود که باعث شد بحث پست قبل به سفر بکشد وگرنه من عازم سفر نیستم !! گرچه خیلی دوست دارم که..

برایم جالب بود بدانم هر کس دوست دارد به کجاسفر کند؟! مصرع " هوس سفر نداری؟ "شعر به کجا چنین شتابان شفیعی کدکنی را هم بسیار دوست می دارم !

چندی پیش کتابی می خواندم که طبقه بندی جالبی کرده بود ! کتاب " آداب سفره و سفر " از دیدگاه ملا محسن فیض کاشانی و امام محمد غزالی (ترجه و تنظیم : سید مهدی شمس الدین) هدف از سفر رو کاملا تشریح کرده! اگر مایل بودید نمودارش رو می کشم !! ولی واقعا شما هدف تون از سفر کردن چیه؟!!

 

2. دیروز یک اتفاق عجیب افتاد . حدود ساعت 3 بعد از ظهر. یک پرشیا مشکی کنار خیابان بود. راننده اش خانم امروزی جوانی بود که مشغول صحبت کردن با موبایل بود. خیلی با هیجان حرف می زد. گاهی اخم می کرد گاهی می خندید . 5 متر عقب تر یک سانتافه سفید کنار خیابان بود . راننده اش آقای امروزی جوانی بود . او هم داشت با موبایل صحبت می کرد. نا گهان خانم از ماشین پیاده شد و سوییچ پرشیا را انداخت روی کاپوت ماشین و رفت سوار سانتافه شد و رفتند!!!

من متحیر مانده بودم که چه شد؟ من چه کنم؟ .. نمی توانستم هضم اش کنم!!

تحلیل شما از این ماجرا چیست؟! به نظر شما من باید سوییچ را بر می داشتم؟! شما بودید چه می کردید؟

 

پ.ن : *عید غدیر مبارک ! ما که از دوستان سید مان در باب عیدی دادن خیری ندیدیم ولی به هر حال.. به دوستان سید وبلاگی مان از جمله : دادگاه رسمی / ابر و خورشید / مثل هیچکس / دم صبح / عقیق / الف دام / زندگینامه / ابتلا و .. تبریک ویژه عرض می کنم. *

دعا بفرمایید !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت 17:0 |
 

سلام !

آدمی وقتی متاهل می شود گاهی مجبور است در مکان هایی حضور یابد که شاید باب میل اش نباشد و فقط و فقط به خاطر همسرش و آداب معاشرت و .. باشد.

البته به این ضرب المثل قدیمی هم ربط داشته باشد که "از هرچی بد ت بیاد سرت میاد !! "

 

من همیشه از شرکت در جلسات و گرهمایی های زنانه و روضه و ختم انعام و سفره حرضت ابوالفضل و .. گریزان بودم ( البته از ان دسته که وقتی ۲ خط قرآن می خوانند بهشت را تصاحب می کنند و می شوند ستاد امر به معروف دیگران و هنوز صدق الله همان ۲ خط قرآن شان تمام نشده خوردن شروع می شود و آنچه همیشه بیشتر از همه چیز خورده می شود گوشت برادر مرده است !!!)

 

ولی خب.. همان طور که گفتم گاهی آدم مجبور می شود !!

 

چندی پیش در یکی از این مراسمات حضور داشتم ! ختم انعام بود ! به آیه ۱۱۰که رسیدند گفتند : " برای سلامتی زحمت کشان پلیس ۱۱۰ صلوات !! " و همه با همان ریتم و آهنگ صلوات مخصوص این جلسات صلواتی را با و عجل فرجهن !! قرائت کردند ! رسید به آیه ۱۱۵و صلوات به همان سبک برای زحمت کشان اورژانس و آیه ۱۲۵ و آتش نشانی و آیه ۱۳۷ و  عزیزان جهادی شهرداری !!

شانس آوردم سوره انعام ۱۶۰ -۱۷۰ تا آیه دارد ولی من داشتم از تعجب شاخ در می آوردم و هر لحظه منتظر ظهور امام زمان بودم ! آخه این علائم واقعا شاخصه آخر الزمان بود !! ولی بعد ها خودم را قانع کردم که شاید این بنده خدا در جوانی در ۱۱۸ کار می کره اند که همه شماره تلفن ها را حفظ بودند. ولی یک سوال مطرح می شود که چرا ایشون تواضع به خرج دادند و صلوات سلامتی عزیزان ۱۱۸ و مخابرات را جا انداختند؟!

حتی یه لحظه فکر کردم شاید به جای قرآن جلوشان دفترچه تلفن باز است!!

 

به هر حال حسن این جلسه این بود که هم کلی  ( توو دلم) خندیدم هم این که تلفن های ضروری را دوره کردم !!

 

* پ.ن : ۲۳ آبان ماه سالگرد عروسی مان هست ! باورم نمیشه که اینقدر زود گذشته باشه !

انگار همین دیروز بود...

این هم یه عکس از ماه عسل ما، که پارسال همین موقع ها مشهد بودیم !

(فرض بگیرید این خانم  و آقا ، من و همسرم هستیم !!! )

             

 

* ت.ن :

روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟              چشمی به هم زد و گفتا که هان! گذشت...

 

یا حی!

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 23:41 |
 

سلام !

 

خدایا همه مریض ها رو شفا بده !!

 

پنجشنبه شب بود که حالم خیلی بد شد. تا صبح گلاب به روتون بودم. اصلا نتونستم شب بخوابم. بالاخره مجبور شدم بریم درمانگاه خصوصی! جمعه بود و اتفاقات باحالی می افتاد.شنیدن بعضی از اصوات مثل موسیقی متن بود ! داد و هوار..جیغ بنفش و ...

به قول آقای دکتر :" جمعه ها زن و شوهر ها بیشتر با هم دعوا می کنند !"

 

رفتم بخش بانوان که سرم بزنم . ۶ تا تخت آنجا بود که با رفتن من ۵ تای آنها پر بود. تخت روبروی من دختر گستاخی بود که خیلی آنرمال به نظر می رسید. سر و وضع خوبی داشت و لی معتاد بود و بد دهن !

به پرستا ر می گفت : " نوکرتم. اینا رو از دست ما باز کن بریم باو ! من تنم درد می کنه سرم می خوام چیکار ! اصن چه ... خوردم ها... بذارید کپه ی مرگمو بذارم   اه !

 

تخت کنار من خانم ۴۰-۵۰ ساله ای بود. همان که با شوهرش بگو مگو کرده بود! استاد مرثیه سرایی!

هنوز سوزن سرم را نزده بودند شروع کرده بود:

 " بابا ! دلم برات تنگ شده! منو بهشت زهرا پیش بابام خاک کنید !! اگه جا نداشت ببریدم قبرستون رودهن !!من که می دونم دارم میمیرم."

سوزن سرم را زد !   دوباره شروع کرد :

" خدااااااا... ببخش منو ! اینجا کجاست؟!! " بعد یه کم خودش رو جا به جا کرد . پسرش رو صدا زد. گفت:

 " به بابات زنگ بزن بگو ! حمله قلبی داشته ! بگو باید ۱ هفته بستری شه !!

با دکتر هم حرف بزن بگو پول می دم ۱ هفته اینجا بمونم !! " و دوباره ادامه می داد ! من دیگه مردنی ام!"

 

بسی شاخمان درآمده بود !

فقط با خودم فکر می کردم به کجا چنین شتابان..؟! چطوری داریم زندگی می کنیم ؟! مرگ روز به روز داره بهمون نزدیک میشه و ما اصلا حواسمون نیست ! از حواس پرتی موقع مرگ بدم میاد. تصور کن مثل وقتی که وسط خیابونی و یه کامیون با سرعت ۶۰ تا به طرفت میاد و تو اصلا حواست نیست !!  از حواس پرتی موقع مرگ بدم میاد. دلم می خواد توو تصادف با کامیون هشیار باشم ! حتی خودم بپرم جلو کامیون...

یعنی میشه یه روزی ما خودمون به استقبال مرگ بریم..؟!

 

 

 

پ.ن:

 

* این حادثه نگاری ها بیشتر دست به کیبوردم می کند تا مسایل دیگر !

* فاطمه... فاطمه ی نوعی... این بهترین و خلاصه ترین پیغامی بود که می تونستی بهم بدی..

* امروز یک ردنک دیدم. مثل همان راننده تراک ! دلم برایش تنگ شده بود . بیوتن را می گویم !

*برای کودکانی که حالا بزرگ شدند...

* هم این !

 

 

ت.ن:

 

دلـــــبر از ما به صد امیـد ستـــد دل اول             ظاهرا عهد فرامــش نکند خلق کریم

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا             ورنه آدم نبــرد صرفه ز شیطان رجیم

 

(حافظ)

 

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 28 مهر1387 و ساعت 0:53 |
 

سلام

۱.

 
 
 
۲.

20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید :

1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است.

2. مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.

3. برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.

4. درب تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.

5. دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.

6. جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست.

7. لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.

8. ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.

9. همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.

10. اگر در 34 سالگی هنوز مجرد هستيد احدي به شما ایراد نمی گیرد.

11. رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.

12. با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید.

13. وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.

14. بدون هدیه هم میتوانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.

15. می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید.

16. حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.

17. ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.

18. در تقسيم ارث سهم بيشتري مي بريد.

19. احتمال مدير شدنتان زياد است.

20. مي توانيد چند زن داشته باشيد.(احتياط! معلوم نيست خوشبخت شويد)


20 دلیل محكم و منطقي برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید :

1. نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است را روي شما مي گذارند.

2. به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

3. آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

4. عشق و هنر ابداع شماست.

5. زيبايي مخصوص شماست.

6. هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.

7. بهشت زير پاي شماست.

8. هميشه تميز و نظيف هستيد.

9. هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

10. مجبور نيستيد خانه به خانه برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم ها در خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه به خواستگاري شما بيايند.

11. در همه جا حق تقدم با شماست.

12. هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و كبود نمي شويد و خون به پا نمي كنيد.

13. ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

14. نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه را شما تصاحب كرده ايد.

15. به‌ جزئيات‌ زندگي‌ و رفتاري‌ با دقت‌ نگاه‌ مي‌كنيد و آنها را در حافظه‌ خود جاي‌ مي‌دهيد.

16. درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزايش مستمر است.

17. ميانگين عمرتان بيشتر از آقايان است.

18. موفقيت مردان مرهون زحمات شما است.

19. مردان از دامن شما به معراج مي روند.

20. حرف آخر را هميشه شما مي زنيد.
 

 

پ.ن :
 
* هوای دلم گرگ و میش است. نه خوشحالم نه ناراحت. مخلوطی از شوق و غم !
 
* بعد از ماه رمضان درهای رحمت خدا بسته می شود ، لای در نمونی مومن خدا !
غافل از اینکه ما خیلی وقته سمت خدا نیومدیم ، چون همه درها با چشم الکترونیکی کار می کنه و هیچ کس لای در نمی مونه !
 
* نسیم دلنشین عید فطر می آید.. عید تان پر برکت باد !
( این جمله هیچ ربطی به کارت هدیه بانک ملت نداشت ) 
 
 
ت.ن :
 
تن بسوزد ، خاک و خاکستر شود        دل بسوزد ، خانه ی دلبر شود !
 
 
 
یا حی !
+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت 22:12 |
 

 سلام!

۱. عصبانیت در مورد مسایل مختلف عاملی ست که خیلی سریع آرامش آدمی را به هم می زند!

از طرفی همیشه این تضاد برایم مطرح بود که علم روانشناسی می گوید خشم ات را بیرون بریز! احساس عصبانیت ات را بیان کن! و علم اسلامی می گوید خشم ات را فرو ببر ! کاظم غیظ باش! در  سفر مشهد عالمی را پیدا کردم که هم تحصیلات روانشناسی داشت و هم تحصیلات حوزوی!

این سوال را به زیبایی پاسخ دادند:

" اصل علم اسلامی از ماورا می باشد در حالیکه علم روانشناسی بر اساس تجربه و مطالعات بر روی انسانها بدست آمده است. شما یک اقیانوس را فرض کنید. اگر حتی هواپیما به آن عظمت آتش بگیرد و در آن بیافتد ، اقیانوس خم به ابرو نمی آورد و بدون اینکه در روند اقیانوس خللی پیش آید آن هواپیمای غول پیکر را در خود فرو می برد!

ولی یک خانه را در نظر بگیرید! اگر گوشه ای از فرش اتاق آتش بگیرد تمام خانه ممکن است به راحتی آتش گیرد!

اسلام دل مومن را اقیانوس می داند که به راحتی  و بدون هیچ مشکلی خشم را فرو می برد  و روانشناسان بر اساس علم محدود خود دل انسان را کوچک فرض می کنند! که البته نقص نسبی ست!"

 

۲. خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست!

خدا، خدای آدمهای خلافکار هم هست. و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد..

فی الواقع خداوند : 

 end لطافت....

end بخشش..

end بی خیال شدن...

 end چشم پوشی و

end رفاقت است..

رفیق خوب و با مرام، همه چیزش را پای رفاقتش می دهد...

بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدمها بکنیم..

اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...

و این تنها راه رسیدن به خداست که بسیار هم مهم است..!

 

 

۳. کتاب "بیوتن" را از نمایشگاه خریداری کردم اما هنوز نخواندمش!

شاید غیر مفیدترین کتابی که تا حالا دیده بودم این باشد:

کتاب  " اس.ام.اس ها "  !! یک کتاب جیبی خوشگل با فصل بندی :   smsهای بامزه !!  smsهای عاشقانه و.....!!

با خودم گفتم اگر  smsها هم کتاب شوند با این حساب چه ملت کتابخوانی داریم !!

 

۴. اردیبهشت / همه جا بهشت !!

ولی شمال جای خود دارد!

 

۵. این روزها اولین سالگردها برای من زنده می شوند..!

 ولادت حضرت زینب(س) مبارک باد ! 

.

.ت.ن:

تا آخرین ستاره شب را شمرده است                   اما دو ساعتی ست که خوابش نبرده است

تا که فکر می کند :  آخر چرا؟ چطور؟                    انسان چگونه راه به خورشید برده است؟

یک قاصدک جواب میدهد به او که هیچ!                  تنها به دست عشق دلش را سپرده است!

(مهدی زارعی)

.

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت 21:15 |
 

سلام!

 

 یک روز از خواب پا می شی می بینی رفتی به باد

 هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی ز یاد..

 چند تا موی دیگه ات سفید شد. ای مرد بی اساس!

 جشن تولد تو باز مجلس عزاست..

  بریدی از اساس...!

 قوز پشتت بیشتر شد. شونه هات افتاده تر..

 پیرامونت رو ببین با دقت. می سوزند خشک و تر..!

 اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی..

 اینکه لنگ در هوایی . صبحونه ات شده سیگار و چایی...

 اینکه دستات رو روی سر می ذارن!

 اینکه باهات هیچ کاری ندارن!

 اینکه توو بازی شون راهت نمی دن!

 اینکه سر به سرت می زارن..!

 اینکه زاده ی آسیایی رو می گن جبر جغرافیایی..

 اینکه لنگ در هوایی . صبحونه ات شده سیگار و چایی...

 ای عرش کبریایی چیه پس توو سرت؟!

 کی با ما راه میایی جون مادرت...!

 ای عرش کبریایی چیه پس توو سرت؟!

 کی با ما راه میایی جون مادرت...!

 ای عرش کبریایی چیه پس توو سرت؟!

 کی با ما راه میایی جون مادرت...!

 

پ.ن:

 

* ۲ هفته پیش یه مسافرت خوب رفتیم!

 

 

* خوش تر از دوران عشق ایام نیست

  بامداد عاشقان را شام نیست

  عشق را آغاز هست انجام نیست...

 

* سردم شده است و از درون می سوزم

  حالا شده کار هر شب و هر روزم

  تو شعر مرا بپوش سرما نخوری!

  من دکمه این قافیه را می دوزم...

 

* عاشق نشدیم کار نیکی بکنیم

  یا اینکه گناه شیک و پیکی بکنیم

  عاشق شده ایم تا بدانند همه

  ما هم بلدیم جیک جیکی بکنیم...!

 

* این چشم به در دوخته نگذاشت مرا

  این آتش افروخته نگذاشت مرا

  گفتم سر راحت به زمین بگذارم

  این عشق پدر سوخته نگذاشت مرا...

 

* بگذار که مشکلات را درک کنی

  تا لذت کیش و مات را درک کنی

  زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر

  تا فلسفه حیات را درک کنی...

.

.

 یا حسین!

 یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 1:58 |

 

سلام!

 

۱. می دانم مدت زیادی ست ننوشته ام!

باورم نمیشود که ۶ ماه سپری شد ... به سرعت برق و باد !!

دیروز بود که ۱۶۵ تا کامنت داشتم...بابت تبریک...

خانه ی آینده ام در محله ی کودکی ام واقع شده...!

مصمم بودم که بعد از عروسی در این وب را تخته کنم. از دوستان هم نظر خواستم برای متن وداع !

از همسرم که خواستم او بنویسد گفت خداحافظی نکن شاید بعدا.....

این شد که آمدم تا فرم مرخصی را پر کنم !


آخه توو یه وب خوندم = به من بگید چرا فکر می کنیم وبلاگ یه فریضه اس که همه مسلمین در هر شرایط و با هر کیفیتی باید به نوشتن و به روز رسانی آن اهتمام بورزند؟

 

۲.امروز تولد حضرت معصومه است!

عقیق اس.ام.اس زد که روز دختر بر دختر کوچولوی شیطون درونت مبارک !

ولادت حضرت معصومه قبل از عروسی . رفتیم قم !

ولادت امام رضا بعد از عروسی . می رویم مشهد انشالله...!

۳.سر خوش زسبوی غم پنهانی خویشم


چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم


در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش


چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم


لب باز نکردم به خروشی و فغانی


من محرم راز دل طوفانی خویشم


یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی


عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم


از شوق شکر خند لبش جان نسپردم


شرمنده جانان ز گرانجانی خویشم


بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر


افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم


هر چند "امین" بسته دنیا نیم اما


دل بسته یاران خراسانی خویشم


سید علی حسینی

 


۴. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم،انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت...

 


۵. خدایا دوستت می دارم!

 

۶.تا مدتی خداحافظ !

.

.

يا حی !

 

پ.ن


دل لعنتي...تو را چه به هوس؟! چرا دست از سرم بر نمي داري؟چه مي خواهي از اين بدن خسته! آخر چه عايدت مي شود از آزار اين شكست خورده ي تنها! مي خواهي مغلوبش كني؟...اراده كرده اي تا شهره ي خاص و عامش كني؟ چه مي گويي؟ عاشق هم هوس مي كند؟ مگر عشق دل ندارد؟ شايد.......شايد هم نه! اين روزها هيچ نمي دانم...جز كابوس هيچ نمي بينم و جز توهم! توهم گفتم دلم پر كشيد...! دريا...صحرا...دريا...صحرا!!



 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 10:13 |

من !

خالی از عاطفه و خشم..

خالی از خویشی و غربت..

گیج و مبهوت ! بین بودن و نبودن..

 

ای دریغ از من !

که بیخود مثل تو گم شدم

گم شدم توو ظلمت تن!

 

وای !

گریه مون هیچ خنده مون هیچ

باخته و برنده مون هیچ

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

 

ای !

ای مثل من تک و تنها

دستهامو بگیر که عمر رفت !

همه چی تویی زمین و آسمون هیچ !

 

در تو می بینم همه بود و نبود

بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد...

بی تو می میرم..

مثل قلب چراغ

نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد..؟!

 

الله نور السموات و الارض. مثل نوره کمشوه فیها مصباح....

 

پ.ن :

% سلام !

% اگه یه سنگ بزر گ حرکت آب روان رو کند کنه چی میشه..؟!.

% اذان نزدیک شده..

صدای ربنا رو می شنوی..؟!

 

% این روز ها الکی دغدغه فکری دارم! شاید ظاهرم مثل همیشه سرحال و آروم و شاد باشه ( حالا یه سوال: ظاهر من همیشه چطوریه ؟! سرحال و آروم و شاد هست یا..؟!! ) ولی به آینده که فکر می کنم می ترسم ! ترس نه به معنی وحشت ! بلکه به معنی دلهره و ... !

حس مبهمی بهم دست می ده و این ابهامٍ شرایط آتی منو یه کم اذیت می کنه.

 

% قابل توجه حضرت خدا : ما باید بریم کربلا !!

.

.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 23:58 |
سلام !

هم از سکوت گریزان هم ازصدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟! چنین چرا بیزار؟


تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان از آن صدا بیزار..!

پ.ن :

 این شرح حال من نبود !!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 19 خرداد1386 و ساعت 17:3 |
سلام !

1. امتحانات میان ترم !!

2. اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد /  به خاک پای عزیزت که عهد مشکستم...

3. بی تو این جاده می رسه به ناکجا...


 
4.کلمه کاش رو از زندگيت فاکتور بگير. بيشتر پيشرفت  مي کني!!
امتحان کن!

5. چاپخانه کارت جشن یادش رفته بود آخر متن کارت بنویسه :

یا حی !!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 و ساعت 0:58 |

سلام !

1. لطفاَ اسپیکر ها روشن !!

تا من بدیدم روی تو

ای ماه و شمع روشنم

هر جا نشیتم خرمم

هر جا روم در گلشنم

من آفتاب انورم

خوش پرده ها را بر درم

من نوبهارم آمدم

تا خارها را بر کنم

.

.

تو عشق زیبای منی

هم من تو ام هم تو منی!

خشمین تویی راضی تویی

هم شادی و هم درد و غم !

لطف تو سابق می شود

جان من عاشق می شود

بر قهر سابق می شود

چون روشنایی بر ظلم

.

.

گویم سخن را باز گو

مردی کرم ز آغاز گو

این بی ملولی شرح کن

من سخت کند و کودنم

گوید که آن گوش گران

بهتر ز هوش دیگران

صد فضل دارد این بر آن

کانجا هوی اینجا منم

.

.

رو رو که صاحب دولتی

جان حیات و عشرتی

رضوان و حور و جنتی

زیرا گرفتی دامنم

هم هود و هم عمری تویی

هم عروه الوثقی تویی

هم آب و هم سقا تویی

هم باغ و سرو و سوسنم....

با دخل و تصرف!!!

2.آب مایه حیات است. می دانید از دست دادن تنها 1% از آب بدن موجب تشنگی می شود. با این وجود حدوداَ دو سوم بدن از آب تشکیل شده است. 92% خون. 75% مغز و 75% عضلات از آب تشکیل شده اند.

پ.ن1:

یک گالن روغن سوخته می تواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند!

پ.ن:2

قریب به 5-6 سال است که با برنامه ریزی قبلی به مشهد نرفته ام. حتی تابستان که یک ماه مشهد بودیم!

باید بطلبد! پس چرا نمی طلبد؟!

پست بعدی (اگر مشکلی پیش نیاید) پست خفنی خواهد بود...!!

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 19:40 |

چه می گفتم؟ گذر خدا را!

عاقبت پای من هم یک روز به آن اتاق مثلثی رسید. اتفاق بود، اتفاق _هم که بهتر می دانید_اتفاق است، خبر نمی کند...

همان روز رفتم گذر خدا ، نرده ی آهنی را باز کردم، به سنگ های خاگستری تیشه خورده نگاهی انداختم، دست راستم روی قسمت چپ سینه ام گذاشتم، گفتم : "یا علی مددی!" ، سرم را خم کردم و از در کوتاه وارد شدم. کنار محراب رفتم، لوموند را پهن کردم، دو رکعت نماز خواندم و رفتم به اتاقٍ مثلثی، برای اعتراف به کشیش...

زانو زدم و خیره شدم در نور ِشمع.برای خودم، از خودم و در خودم ترسیدم. سعی کردم برای خدا، از خدا و در خدا بترسم. سعی کردم و ترسیدم. کشیش _با صدایی زنگ دار _ گفت :

_و امُآ مَن جا َکَ یَسعى، و هوَ یَخشى، فَانتَ عنه تَلهى!

من هنوز گيج بودم که چرا کشيش اينگونه سخن می گويد. ديده بودم کسانی که برای اعتراف می آيند، ابتدا به تلقين کشيش می گويند :

- mea culpa. mea culpa .mea maxima culpa

می خواستم به کشيش بکويم که نمی توانم روان صحبت کنم. می خواستم بگويم که فرانسه را درست بلد نيستم، اما عربی فصح او را که شنيدم پشيمان شدم. من نه به تلقين او، بل برای خدای خودم، با همان لحن کشيش، گفتم :

ـيا رب! فکيفْ لی؟وْ اْنا عْبدکْ الضعيف الذليل الحقير المسکين المستکين...

بعد خواستم بگويم که من مسيحی نيستم، پس از مسیح برایم نگو. نگو رحم کنید تا مسيح به شما... فکرم را برید. با آن صدای زنگ دار، به عربی فصح و نه به فرانسوی، گفت :

_ قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اٍرحم تُرحم !

لحظه ای شک کردم که نکند اینجا فرانسه نباشد، مسجد قندی خودمان باشد یا جایی در سعودی...اما اینجا گذر خدا بود. گذر خدا می توانست در همه جا باشد. نمی دانستم چه برایش بگویم، دلم گرفته بود. دوست داشتم برای کسی از خودم بگویم. از آنکه مثل یک حیوانی بی دست و پا پشت آتليه رفته ام و ساعت ها چمباته زده ام. برای کسی از خودم بگويم که چقدر سفيه و نارس بودم. مثل ميوه ی کال ـ که بايد ـ به زور بکنندش ـ و نه مثل ميوه ی رسيده ـ که حکماْ هر وقت رسيد خودش می افتد. هنوز صورت کشيش را نديده بودم. نمی توانستم برگردم. برای همين زل زدم به شمع و همه چيز را برايش اعتراف کردم. از اول تا آخر:

از فصل يک من، سال هزار و سيصد و دوازده شمسی. يک خيابان که با سه خيز می شد از يک طرف به طرف ديگرش جست... تا " يا علی مددی! " ؛ فصل من او ، فصل آخر.

همه را برايش گفتم. به زبان مادری و بدون تصنع. زار می زدم. به زبان مادری و بدون تصنع. همه را برايش گفتم. ماجرای قايم شدن پشت آتليه شماره سه. از اول تا آخر. حتی ... ها را. حتی همه ماجرای قاجار را. حتی همه ماجرای سرکار عزتی را. حتی همه ماجرای ذال محمد را. حتی تر همه آن تکه هايی را که مميزی ارشاد در" من او " ی تو حذف کرده بود...

کشیش ساکت گوش می کرد.وقتی حرفهایم تمام شد با آن صدای مردانه و زنگ دار گفت :

_آدمِ راستگو حکماً راست می گوید. آدم درستکار حکماً درست کار می کند. یا علی مددی!

برگشتم و کشيش را نگاه کردم. از پنجره ی کوچک، قبای سياه و لباده ی سفيدش معلوم بود، اما صورتش؛ صورتش صورت درويش مصطفا بود. فقط موها و ريش هايش را کوتاه کرده بود. تازه فهميدم که صدايش هم صدای درويش مصطفاست؛ آرام و زنگ دار. او هم فهميد. دستش را تو آورد. به انگشترش نگاه کردم. عقيق بود. پای رکاب انگشتر حکاکی کرده بودند:

محمد (ص) اللهم صل علی محمد و آل محمد...

بعد درويش مصطفا يا همان کشيش ـ شما که بهتر می دانيد، چندان توفيری هم نداردـ به لهجه فرانسوی به من گفت....

(رجوع شود به سه ی او)

2.دستم به نوشتن نمی رود. شرمنده توعزيزی که گفتی بنویس!

3.یادتان هست؟ هر سیدی را حاجی ای است ؟! آری همان دایره مدور را می گویم! چند روزی است حاجی ام رفته سفر...

رفته کربلا یا رفته فرانسه...نمی دانم! خلاصه که حاجی حاجی مکه شده..

ما هم که بدون او طاقتمان کم می شود...

4.نافرم طلبه ام که ... !

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در جمعه 31 فروردین1386 و ساعت 2:15 |


Powered By
BLOGFA.COM