سلام !
این هفته در خانه ی پدری ما هفته ی وحدت نام نهاده شد !
دو، سه ماه پیش ابوی ما در سفری که به قشم داشتند، در هواپیما با شخصی با نام "عبدالله" آشنا شدند . عبدالله جوانی حدود 25 ساله /دارای همسر و سه فرزند !
از قضا فرزند کوچک ایشان- که پسرک 4 ماه اش بود- از بدو تولد دچار یک مشکل مادرزادی بود. (استخوان یکی از پاهایش کج بود و باید عمل می کرد ) .به خاطر همین چندین ماه بود که این بندگان خدا (+ مادر خانم عبدالله ) در رفت و آمد بین شهرها بودند !
عبدالله : جوانی ریز اندام . از درس خوانده های حوزه و ملبس . قشمی بود ولی امام جماعت مسجد شارجه ی امارات . علاوه بر مساجد قشم کار آزاد هم می کنند.
همسر عبدالله / فاطمه : دختری بین 18 تا 20 سال / خوشرو / تا پنجم درس خوانده بود / دختر با کمالاتی بود / خیاطی هم می کرد !
خدیجه : دختر 7 ساله / با هوش !
بشری : دختر 4 ساله / با نمک / حساس و به شدت بابایی !!
نایف: پسرک 4 ماهه / خوردنی !!
مادر فاطمه / هاجر : حاج خانمی توانمند / به گفته ی خودش صبح ها در جنگل های حرا بز می چراند / عصر ها خیاطی می کند و ماه رمضان دوبی میروند و اگر کار نکند مریض می شود !
این عزیزان همه اهل تسنن هستند !
جریان از این قرار بود که پدر 4شنبه ای که گذشت نه ! 4شنبه ی قبل اش گفته بود بیایید خانه ی ما بمانید !(ابوی به لطف خدا خانه ی بزرگی دارد .ما هم که کم شدیم ) و این شد که ما 10 روزی میزبان مهمانان جالب ی بودیم !
پدر ما کلا آدم خوش اخلاق و اهل مطالعه ای هستند. شکر خدا شوخ و سرحال ! بچه ها حسابی با بابا سرگرم بودند و لی اتفاقات جالب از آنجا شروع می شد که بچه ها تفاوت ها را می دیدند .
مثلا هر بار خدیجه سر نماز بابا دقت می کرد و ایراد می گرفت که مثلا نباید در هر 2 رکعت توحید بخوانید . یا مهر را بر می داشت و می گفت این غلط است.یا می گفت باید به جای مسح پا آن را کاملا بشویید و ...
و پدر ما با حوصله جواب می دادند و با خنده می گفتند : "تو شیعه می شی از اینجا میری !!"
و یا از طرف دیگر:
مثلا وقتی بشری می خورد زمین مامان بهش می گفتند : یا علی بگو بلند شو !!! با اون چشم های با مزه اش نگاه می کرد مامان رو !
خیلی پیش آمد که من از تعجب می گفتم : یا ابالفضل و .. خیلی مثال های دیگر !
موضوع مهم دیگر حلول ماه مبارک رمضان بود. شب اش عبدالله با رادیو و موبایل و .. از عربستان و دوبی با خبر شد که فردایش روز اول هست یا نیست ؟! کلا تمام اوقات شرعی شان را با اونجا تنظیم می کردند.
یا مثلا برای افطار فقط سوپ می خوردند . و البته سنت شان این بود که نیم ساعت قبل از اذان ما افطار کنند ولی ایشان به احترام صاحب خانه تا اذان ما صبر می کردند !
خلاصه میهمانان جالبی بودند و ما خیلی چیزها ازشان یاد گرفتیم. دیشب آخرین باری بود که با هم بر سر یک سفره نشستیم. هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی با اهل تسنن اینچنین همنشین باشیم.
جدای از اینکه آنها خیلی نظرشان نسبت به شیعیان مثبت شده بود کلا این هفته مثل هفته ی وحدت بود برای ما ! واقعا همه کار می کردیم برای حفظ همین دوستی و محبت !
جایشان خالی ست .
پ.ن :
× این ها را نوشتم که مکتوب شدنش باعث شوداین ایام یادم نرود..
× مهمانی ها شروع شده! 2 سال گذشته طبق محاسبات دقیق از 30 شب ماه مبارک ما 35 جا دعوت می شدیم و حسرت تمامی وجودمان را فرامی گیرد از افطاری هایی که از دست می دادیم و احیانا می دهیم !!!

×همچنان التماس دعا داریم !
× ممکن است تا آخر هفته بعد التحریر یا پست تقریبا مهم ی به این پست اضافه شود.
* اگر گرسنه تان نمی شود اینجا را بشونید !
* اینجا هم وب آرامش بخش جوانکی که خیلی در مهمانی خدا شاد است !
بعدالتحریر :
شاید این پست، قدبلندترین پست محرمانه (تا به اینجا) باشد .
همیشه از مناجات های رمضان لذت می بردم.
اللهم شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد..وارزقنی حج بیتک الحرام...
وقتی به این فراز آخرمی رسید با خودم می گفتم یعنی میشه دوباره روزی ما کنی مسجدالحرام رو ببینیم..؟!
از رمضان پارسال بعد از این فراز می گفتم : "وارزقنی زیاره الحسین(ع)..."
حالا نمی دانم چه شده .. یک سال زمان کمی ست برای التماس برای یک دعوت ! اما...
گفته اند جمعه حرکت می کنیم به سوی کربلا ! اما ته دلم هراس دارم از اینکه نشود ! دعوت اش را پس بگیرد. جایی نوشتم :
" کربلا واقعا التماس می خواهد...
مفت نمی دهند اش.. تا لحظه ی آخر هم یک پا در هوا نگه ات می دارند. یک سانت پایت پایین تر از آنچه او می خواهد بیاید ... کلا منتفی اش می کنند..
مفت نمی دهند اش که بگویند برو ! این هم برات کربلا ! مفت چنگ ات !
برات که می دهند یعنی بیا ! تازه باهات کارمون شروع شده...
برات کربلا واقعا کرب و بلا می خواهد..."
علی الحساب حلالم کنید. اگر کسی توصیه و مطلبی دارد که به کیفیت سفرمان کمک می کند خواهشا دریغ نکند. ایمیل بزند..
اگر لایق باشم دعاگوی همه هستم ...قول ! ولی سخت به دعای همان همه محتاجم !

یا حی !
+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت
13:32 |