تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

کوچکترین کشور جهان با تنها شش نفر جمعیت !!!


شاید شنیدن اینکه کوچکترین کشور دنیا فقط شش نفر جمعیت دارد مسخره باشد. به نظر غیر واقعی میاد و شاید هم یک شوخی تلقی بشه ولی مولوسیا (Molossia) کشوری در وسط نوادا است که بنیانگذار آن کوین بائو نام دارد که او با اعلام مرز رسمی کشورش را جمهوری مولوسیا نامیده است. او یک مرد میانسال امریکایی به همراه دو فرزندش با سکنی گزیدن در بخشی از نوادا سالهاست این منطقه را کشور خود معرفی کرده است. به نقل از روزنامه واشنگتن پست، این مرد که همسرش را از دست داده، دارای دو پسر و سه قلاده سگ است و با احتساب حیوانات خانگی اش، جمعیت کشور او شش نفر است. این کشور شامل خانه کوین و چند مزرعه کوچک است که در مجموع ۵/۸ هکتار را شامل می شود.

نکته قابل توجه اینکه افرادی که بخواهند از این جمهوری دیدار کنند باید حین ورود به این کشور روادید دریافت کنند و جالب اینجاست که روند صدور روادید برای گردشگران هم توسط شخص کوین بائو که خود را رییس جمهور این جمهوری می داند صادر می شود. همه چیز در این کشور شش نفره مستقل است و دارای پستخانه، واحد پول و سایت نمایشی پرتاب موشک نیز هست که همه آنها توسط رییس جمهورش کنترل و مدیریت می شود.

کوین بائو در مصاحبه با روزنامه واشنگتن پست گفت: ما مرفه ترین کشور دنیا را داریم چون اینجا خبری از اختلاف طبقاتی نیست و خدمات درمانی نیز کلا مجانی است. هر کس بیمار شد به صندوق کمک های اولیه مراجعه می کند و داروی مورد نیازش را مجانی استفاده می کند. هوا را آلوده نمی کنیم و به همین دلیل امیدواریم سازمان ملل متحد از ما که هنوز عضو آن نشده ایم، حمایت و تشکر کند. وی در مورد سابقه حمله دشمن برای اشغال این کشور افزود: تا به حال افراد زیادی به ما حمله کرده اند اما با تکیه بر سربازان ارتش که فقط دو نفر هستند، آنها را به عقب رانده ایم.

 

 

سلام !

اول که این کشور رو دیدم واقعا برام مضحک بود ! یعنی واقعا حس کردم این آقا به یک خودبرتربینی کاذب رسیده!!

ولی ۲ تا نکته به نظرم رسید:

۱. با اینکه ایشون خودشون از یک کشور جدا می داند ولی برای معرفی اش می گویند : " او یک مرد میانسال امریکایی ست" !!

۲. جای دیگه هم خوندم که بعضی کشور ها مولوسیا رو به رسمیت شناختند ! حتی سگ ها شان را !

ناخود آگاه یاد مردم مظلوم فلسطین افتادم  و باقی ماجراها...

 

 پ.ن:

 

* از اینکه پست هام یه جوری شدند خودم راضی نیستم ! اما این دوره هم باید بگذره !

* بسیار زیاد با کمبود وقت مواجه ام !

* دوستان مجازی و حقیقی زیادی دارم که مشتاق دیدن شان هستیم ! اما فرصت اش دست نمیده ! طلسم شده انگار !

رکورد این طلسم شدگان رو هم بنت الهدی داره که داره نزدیک به یک سال میشه ندیدمش! حتی توو مراسم ۸/۸/۸۸ اش هم نتونستم شرکت کنم و همچنان شرمنده اش هستم... ولی به شدت آرزوی خوشبختی دارم براش !

 

 

 ت.ن:

 

کبک بودیم ، کلاغ شدیم  /  خورشید بودیم ، چراغ شدیم  / جنگل بی حصار بودیم  / حالا یه دونه باغ شدیم /  چشمه بودیم ، سراب شدیم / بره بودیم ، کباب شدیم / ستاره بودیم توی شهر  /  اما یهو شهاب شدیم / توو غربت آهن و دود  / کوه غرورمون شکست / توو پایتخت شبیه یه سوال بی جواب شدیم... /

 

یا حی!

 

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 12:41 |
 

تبلیغات قدیمی در سالهای قبل از انقلاب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرتون راجع به اینا چیه؟!

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 2:20 |
 

سلام!

 

۱. يک روز يک دختر کوچک در
آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که
داشت آشپزى
مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى
سفيد در بين موهاى مادرش
شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا
بعضى از موهاى شما
سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار
بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من
مى‌شوی، يکى از
موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و
گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى
مامان بزرگ سفيد
شده!

************************************************************************

۲. بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه
به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد
سيب بود که
روى آن نوشته بود:
فقط

يکى برداريد. خدا ناظر
شماست.

در انتهاى ميز يک سبد
شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها
رويش نوشت: هر چند
تا مى‌خواهيد برداريد!
خدا

مواظب سيب‌هاست


*********************************************************************

۳. عکاس سر کلاس درس آمده بود
تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى
بگيرد. معلم هم
داشت همه بچه‌ها را

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع
شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر
قشنگه که سال‌ها بعد وقتى
همه‌تون بزرگ شديد به اين
عکس نگاه کنيد و بگوئيد

: اين احمده، الان دکتره. يا
اون مهرداده، الان
وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان
مرده.

*********************************************************************

۴.

یاد "بیوتن" امیرخانی می‌افتم:" - یِس! دَتس ایت! شورا می‌دهیم به شما و باقی آرشیتکت‌ها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید...
- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی می‌کنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...

آرمیتا بدون توجه به حرف‌های مرد یقه آخوندی ادامه می‌دهد:
- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی‌، چند جور کار انجام می‌دهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده می‌کنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.

صدای قهقهه ارمیا مانع می‌شود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمه‌ای گپ بزنند. ارمیا می‌خندد:
- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تک‌پر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها کشته شده بود و دیگر! فقط می‌ماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد."

 

 

 * پ.ن :

 

* این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس ! به قول عباس حیدری من هم سهم خودم را دادم !

* به قول حاج کاظم : بیایید با امثال عباس ها مهربون تر باشیم.

 

 

* من برای صبرتون یه " یاعلی"  می خوام ...! همین..

 

بعد التحریر :

ببخش به خاطر سر گیجه ای که گرفتی ! نوشته ی دلی مثل مومن است ! در هیچ چارچوبی نمی گنجد .. !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 13:26 |
 

سلام !

به مناسبت اول مهر ماه و شروع مدرسه ها ایمیلی به دستم رسید که تداعی کننده ی خیلی از خاطره هاست....

گفتم اینجا بذارم که دور هم باشیم و یه کم بر گردیم به دوران خوش و پر خاطره ی زندگی مون !!!

      

  

 

* پ.ن :

.

 

* ت .ن :

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 19:59 |
 

سلام !

 

این هفته در خانه ی پدری ما هفته ی وحدت نام نهاده شد !

 

دو، سه ماه پیش ابوی ما در سفری که به قشم داشتند، در هواپیما با شخصی با نام "عبدالله"  آشنا شدند . عبدالله جوانی حدود 25 ساله /دارای همسر و سه فرزند !

از قضا فرزند کوچک ایشان- که پسرک 4 ماه اش بود- از بدو تولد دچار یک مشکل مادرزادی بود.  (استخوان یکی از پاهایش کج بود و باید عمل می کرد ) .به خاطر همین چندین ماه بود که این بندگان خدا (+ مادر خانم عبدالله ) در رفت و آمد بین شهرها بودند !

 

عبدالله : جوانی ریز اندام . از درس خوانده های حوزه و ملبس . قشمی بود ولی امام جماعت مسجد شارجه  ی امارات . علاوه بر مساجد قشم کار آزاد هم می کنند.

 

همسر عبدالله / فاطمه : دختری بین 18 تا 20 سال / خوشرو / تا پنجم درس  خوانده بود / دختر با کمالاتی بود / خیاطی هم می کرد !

 

خدیجه : دختر 7 ساله / با هوش !

بشری : دختر 4 ساله / با نمک /  حساس و به شدت بابایی !!

نایف: پسرک 4 ماهه / خوردنی !!

 

 مادر فاطمه / هاجر : حاج خانمی توانمند / به گفته ی خودش صبح ها در جنگل های حرا بز می چراند / عصر ها خیاطی می کند و ماه رمضان دوبی میروند و اگر کار نکند مریض می شود !

 

این عزیزان همه اهل تسنن هستند !

 

جریان از این قرار بود که پدر 4شنبه ای که گذشت نه ! 4شنبه ی قبل اش گفته بود بیایید خانه ی ما بمانید !(ابوی به لطف خدا خانه ی بزرگی دارد .ما هم که کم شدیم ) و این شد که ما 10 روزی میزبان مهمانان جالب ی بودیم !

 

پدر ما کلا آدم خوش اخلاق و اهل مطالعه ای هستند. شکر خدا شوخ و سرحال ! بچه ها حسابی با بابا سرگرم بودند و لی اتفاقات جالب از آنجا شروع می شد که بچه ها تفاوت ها را می دیدند .

مثلا هر بار خدیجه سر نماز بابا دقت می کرد و ایراد می گرفت که مثلا نباید در هر 2 رکعت توحید بخوانید . یا مهر را بر می داشت و می گفت این غلط است.یا می گفت باید به جای مسح پا آن را کاملا بشویید و ...

و پدر ما با حوصله جواب می دادند و با  خنده می گفتند : "تو شیعه می شی از اینجا میری !!"

 و یا از طرف دیگر:

مثلا وقتی بشری می خورد زمین مامان بهش می گفتند : یا علی بگو بلند شو !!! با اون چشم های با مزه اش نگاه می کرد مامان رو !

خیلی پیش آمد که من از تعجب می گفتم : یا ابالفضل و .. خیلی مثال های دیگر !

 

موضوع مهم دیگر حلول ماه مبارک رمضان بود. شب اش عبدالله با رادیو و موبایل و .. از عربستان و دوبی با خبر شد که فردایش روز اول هست یا نیست ؟! کلا تمام اوقات شرعی شان را با اونجا تنظیم می کردند.

یا مثلا برای افطار فقط سوپ می خوردند .  و البته سنت شان این بود که نیم ساعت قبل از اذان ما افطار کنند ولی ایشان به احترام صاحب خانه تا اذان ما صبر می کردند !

خلاصه میهمانان جالبی بودند و ما خیلی چیزها ازشان یاد گرفتیم. دیشب آخرین باری بود که با هم بر سر یک سفره نشستیم. هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی با اهل تسنن اینچنین همنشین باشیم.

جدای از اینکه آنها خیلی نظرشان نسبت به شیعیان مثبت شده بود کلا این هفته مثل هفته ی وحدت بود برای ما ! واقعا همه کار می کردیم برای حفظ همین دوستی و محبت !

جایشان خالی ست .

 

پ.ن :

 

× این ها را نوشتم که مکتوب شدنش باعث شوداین ایام یادم نرود..

× مهمانی ها شروع شده! 2 سال گذشته طبق محاسبات دقیق از 30 شب ماه مبارک ما 35 جا دعوت می شدیم  و حسرت تمامی وجودمان را فرامی گیرد از افطاری هایی که از دست می دادیم و احیانا می دهیم !!!

×همچنان التماس دعا داریم !

× ممکن است تا آخر هفته بعد التحریر یا پست تقریبا مهم ی به این پست اضافه شود.

* اگر گرسنه تان نمی شود اینجا را بشونید ! 

 * اینجا هم وب آرامش بخش جوانکی که خیلی در مهمانی خدا شاد است !

 

 

 

 

 

 

بعدالتحریر :

 

شاید این پست، قدبلندترین پست محرمانه (تا به اینجا) باشد .

همیشه از مناجات های رمضان لذت می بردم.

اللهم شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد..وارزقنی حج بیتک الحرام...

وقتی به این فراز آخرمی رسید با خودم می گفتم یعنی میشه دوباره روزی ما کنی مسجدالحرام رو ببینیم..؟!

از رمضان پارسال بعد از این فراز می گفتم : "وارزقنی زیاره الحسین(ع)..."

حالا نمی دانم چه شده .. یک سال زمان کمی ست برای التماس برای یک دعوت ! اما...

گفته اند جمعه حرکت می کنیم به سوی کربلا ! اما ته دلم هراس دارم از اینکه نشود ! دعوت اش را پس بگیرد. جایی نوشتم :

" کربلا واقعا التماس می خواهد...

 

مفت نمی دهند اش.. تا لحظه ی آخر هم یک پا در هوا نگه ات می دارند. یک سانت پایت پایین تر از آنچه او می خواهد بیاید ... کلا منتفی اش می کنند..

مفت نمی دهند اش که بگویند برو ! این هم برات کربلا ! مفت چنگ ات !

برات که می دهند یعنی بیا ! تازه باهات کارمون شروع شده...

 

برات کربلا واقعا کرب و بلا می خواهد..."

 

علی الحساب حلالم کنید. اگر کسی توصیه و مطلبی دارد که به کیفیت سفرمان کمک می کند خواهشا دریغ نکند. ایمیل بزند..

 

اگر لایق باشم دعاگوی همه هستم ...قول ! ولی سخت به دعای همان همه محتاجم !

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 13:32 |
 

 

با سلام !

" رستگاران " هم تموم شد. ولی حرص ما را در آورد. به نظرم قوی ترین سازمانی که می تونه نیروی پلیس کشور رو ضعیف جلوه بده صدا و سیماست ! با این سریال های .. اش !

دو قسمت آخرش شاهکار بود! آدم بده  ی فیلم (شایسته) که زبل خان هم بودند  کیانوش و رفیقش رو می بره به مسلخ گاه !! که همون زیر زمینه باشه تا پلیس بگیردشون( چون اون مکان قاعدتا باید تحت نظر باشه) !

بعد نشون میده اصلا پلیس اونجا رو تحت نظر نداشته !! بلکه سرگرد صادقی با هوش فیلم ـ که فکر کنم بهش بگیم کلمن آب بهتر باشه ـ از روی فضله ی کبوتر لای کفش! می فهمه باید بدو بدو بره زیر زمین !!

من نمی فهمم ۲ تا کبوتری که توو زیر زمین ول می دادند تا دکور خوفناک به نظر بیاد - گلاب به روتون - ۲ تا کبوتر چقدر می تونن فضله داشته باشند که کفش دستیار خنگ صادقی !! پر فضله کبوتر شده باشه و معمای این فیلم ۴۰-۵۰ قسمتی حل بشه ...

 

خاطر نشان می کنم این(رستگاران) جز با کیفیت ترین سریال هایی بود که این اواخر ساخته شده  با میزان مینیمم آب بندی ! ولی خب مطابق همه ی سریال های ایرانی همه تقریبا آخر فیلم به عاقبت خیر شدند یا به عقوبت کارشون رسیدند و هیییییچ جای فکر و تاملی برای بیننده نگذاشت !!

چرا سریال های ما فقط یه داستان طولانیه؟! بدون هیچ جای آموزشی ؟ چرا تکلیف همه توو قسمت آخر معلوم میشه؟ چرا حداقل نمی گذارند قوه ی تخیل مون رو به کار بندازیم؟!

آرزو به دل نموندیم و احمدرضا بابایی ۳۰ ثانیه ته فیلم ـ قبل تیتراز پایانی - هنرنمایی کرد !

خداییش دیدن این سریال " مسافران " شرف داره !

پست ، فرت !

 

 

 

پ.ن :

* بر عکس خیلی ها از آمدن ماه رمضان خوشحالم ! به دلایل متعددی که بعدا می گویم انشالله !

* آدم گاهی فورا به محرمانه محتاج می شود ! 

 * از وزرای انتخابی جدید خبر های خوشی شنیده نمیشه !

لیست اسامی وزرای پیشنهادی رو دیدم تعجب کرده !! گفتم کاش همون مشایی رو گذاشته بودند که بعدا نخواهند سر انتخاب کابینه  تلافی کنند! انشالله که خیر است.

 

بعد التحریر: 

* موقع نوشتن اون دوخط اصلا حواسم نبود اون کلمات،جز کلمات جیز سیاسی هستند ! با تذکر کامنت ها یادم افتاد..وگرنه من هنوز هم قصد سیاسی نویسی ندارم !

با تشکر !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 19:50 |
 

سلام !

وقتی برای مبعث آپ می کردم نوشتم (( تپل ترین عید دنیا مبارک!)) همون موقع به این فکر کردم که شاید میلاد امام زمان (عج) تپل ترین عید باشه ! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که آن آغاز ست و این به نوعی پایان ! محمد (ص) شروع است که به مهدی (عج) ختم می شود. نا آن نباشد این نیست !

 

خیلی از اطرافیان دور و نزدیک م از سفر کربلا آمده اند!

برای عرض تبریک مناسب تر از شعر زیر گیر نیاوردم! من که عددی نیستم بخوام حرف بزنم ! این شعر کلمات رو زیباتر کنار هم چیده ! شاید از نظر بعضی ها حتی بی ربط باشه  اما من که خیلی از خوندنش لذت می برم ! 

 

* پ.ن:

لطفا شب نیمه شعبان جوری برای ظهور دعا کنید که حتی اگه موقع اش نشده خدا توو رودربایستی گیر کنه و به همه اهل عالم  ارفاق کنه...

یعنی ما زمان ظهور زنده ایم؟!

خوش به حال کسی که صدای :" انا بقیه الله " رو بشنوه و لذت زندگی بعد از ظهور آقا رو بچشه !

 

 

 

 

* ت.ن:

 

عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

 

(سید حمید برقعي)

 

 

 

یا حی ! 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 9 مرداد1388 و ساعت 12:44 |
 

با سلام !

● سوره انفال آيه64


يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ


اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مى‌كنند براى حمايت تو کافي است (فقط بر آنها تکيه کن).

 

(( ای پیامبر ! یعنی اگر از تو پیروی کنیم خدا حمایت مان می کند  و الیس الله بکاف عبده ؟!..))

قمصر کاشان را هم به عشق گلهای تو می رویم !

شنیدی می گویند جمال محمدی ش صلوات؟! پس چرا بیکاری؟ صلوات را بفرست دیگه !

 

                                           (( تپل ترین عید دنیا مبارک ))

 

 


پ.ن :

*عهدی بود که می بایست انجام می شد !

* ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)...

* مدیونی بدون صلوات از اینجا بری بیرون!!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 10:17 |
 

با سلام !

 

بدون مقدمه و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای تا اطلاع ثانوی :

 

 

 

 یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 1:52 |

 

با سلام !

 

بی مقدمه از همه ی عزیزان که در کامنت ها ،اعم از عمومی و خصوصی، و زنگ و اس ام اس حال مادر بنده را جویا شدند و دعا گو بودند بسیار بسیار ممنونم. به لطف شما و دعای همه حالشان خوبست . و امیدواریم بهتر شوند. تا ۲ ماه استراحت مطلق هستند که زمان طولانی شرایط را سخت می کند. همچنان محتاج دعایتان هستیم.

در این ۲ هفته بسیار خسته شدم و هستم و هیچ چیز مثل خواب یا سفر یا خواب در سفر خستگی را از تن نمی زداید.

محض مازوخیسم و شکنجه خودم هم که شده مطالبی را می گذارم که خواب را از سر می پراند.

 



 

بدون شک کمتر چيزي لذت بخش تر از خواب بعد از خاموش کردن ساعتي که در حال زنگ زدن است خواهد بود و دنياي مدرن نيز در تلاش است که ما را از اين لذت ، محروم کند.

 

۱. اين ساعت از بالاي سقف بر روي تخت شما آويزان مي شود و وقتي زنگ مي زند، کافي است يک دست به آن بزنيد تا زنگ اش و چراغ اش خاموش شود. ولي چند لحظه بعد زنگ و نور دوباره شروع خواهد شد ولي اين بار ساعت کمي بالاتر رفته است ! هربار که خاموش اش کنيد کمي بالاتر مي رود و دوباره زنگ مي زند !

 


 ۲. اين ساعت يک پازل (جورچين) چهار قطعه اي در بالايش دارد که در هنگام زنگ زدن ساعت به هوا پرت شده و در اتاق پراکنده مي شوند. حالا براي قطع زنگ بايد اين چهار تا را پيدا کنيد و دوباره سرجاي خودشان قرارشان دهيد.

 

 


 ۳ .هر وقت ازش ساعت را بپرسيد، جواب مي دهد. بعد هم که موقع بيدار شدن شد، اول به شما مي گويد «آفتاب دميده‌! بيدار شو عزيزم» ولي وقتي بيدار نشديد عربده مي زند که «دستت رو از گوشت ور دار ! بيدار شو !» و در اين مرحله تنها خاموش کردن اش اين است که بسيار محکم و با خشونت، گلوي ساعت را بگيريد و فشار بدهيد.

 

 


۴.  اين ساعت مجهز است به يک صداي ?? دسي بلي (!!!) و يک نورافکن بسيار قوي و يک صفحه لرزاننده که مي توانيد آن را در تختتان کار بگذاريد.

 

 

 


 ۵. موقع زنگ که بشود راه مي افتد ! اول از روي ميز پايين مي پرد و بعد مي چرخد و فرار مي کند. اگر هم بلند شويد و دستگيرش کنيد آنقدر مي لرزد که نتوانيد دگمه خاموش را به راحتي پيدا کنيد.

 

 


۶ . قسمت فوقاني اين ساعت موقع زنگ زدن به پرواز در مي آيد. بايد بلند شويد و با پريدن آن را گرفته و دوباره در جايش بگذاريد.

 

 


۷. اين ساعت (مرغ) هنگام زنگ زدن تخم مي گذارد و تا تخم ها را از زمين جمع نکنيد و در دهانش نگذاريد، زنگش (قدقدش) را متوقف نمي کند.

 

 


 ۸. نارنجک صوتي در اصل يک ساعت نيست بلکه يک بيدار کننده است. ضامن را مي کشيد و پرتش مي کنيد در اتاق يا تخت کسي که خوابيده و بايد بيدار شود. بعد از ده ثانيه صداي بسيار ناهنجاري را شروع مي کند که شدتش قابل تنظيم است. مشکل اصلي اينجاست که براي خاموش کردنش حتما شخص خوابيده بايد بلند شود و شما را پيدا کند و از شما بخواهد که ضامن را دوباره در نارنجک فرو کنيد.

 

 


 ۹ .موقع خوابيدن دگمه زنگ زدن براي فردا را فشار مي دهيد. نيمه شب ساعت بي سر و صدا راه مي افتد، از تخت پايين مي آيد و آنقدر راه مي رود تا در يک گوشه از اتاق مخفي شود. صبح که شد براي پيدا و خاموش کردن اش بايد از تخت خواب خارج بشويد. هنر ساعت اينجا است که هر روز يک جاي جديد و متفاوت با قبل براي مخفي شدن پيدا مي کند.

 

 

پ.ن :

کدام ساعت را می پسندید؟

 

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 13:57 |
 

سلام !

آدمی چقدر بی صدا بزرگ می شود..! باورم نمی شود این همه عمر کردم و هیچ نکردم ... .

۲۲ سالگی ام تمام شد . جالب اینجاست که ۱۹ اسفند ۲۲ سال پیش هم دوشنبه بوده !

 

 

پ.ن : 

 

۱. از گذاشتن هرگونه کامنت " تولدت مبارک " بپرهیزید ! و تفکر کنید آیا عبارت جایگزینی می توان برایش یافت؟!! پ.ن ۳ کفایت می کنه !

 

۲.  این هم از کیک مجازی ما  . منتظر کادو های مجازی تان هستم!!  اگر در کامنت نمی گنجد یا مناسب وبلاگ نیست به ایمیلم ارسال کنید پلیز ( malaceim@yahoo.com) لطفا خلاقیت به خرج دهید !با تشکر !

(راهنمایی: کادو می تواند کارت، فلش یا کلیپ ، ایمیل جالب ، حدیث ، و... هر چیز جذاب دیگری که من به ذهنم نمی رسد، باشد )  ترجیحا از چیزهایی باشد که من به ذهنم نرسیده !!

خیلی پرتوقع ام نه؟!

 

۳.

۴. سلام خدا بر متولدین اسفند !

.

.

.

.

یاحی!

 

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 19 اسفند1387 و ساعت 1:32 |
 

با سلام !


این روزها در حال تجربه کردن حس جدیدی ام !  کاری که تا به حال انجام نداده ام. حرکتی انتحاری و محیر العقول برای من  به اسم :

 

 " خانه تکانی !!! "

 

به سان زلزله آمدن داریم خانه را تکان می دهیم! به معنای واقعی کلمه !

 

یه دعا می کنم آمین بگید:

خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم عطا کند انشالله ! (بدون شرح)

 

در اوصاف خودم همین را بگویم که فقط 3 روز است دارم کتابخانه نقلی خانه مان را تمیز می کنم !

 


کتابخانه ما تقریبا چیزی شبیه عکس فوق است (با یک طبقه کمتر) و من ..

 علت اینکه در این 3 روز نظافت آن تمام نشده این است که بنده هر کتابی را که تمیز و مرتب می کنم نا خودآگاه آن را باز کرده و شروع به خواندن می کنم . 5، 6، 7..صفحه !


دیشب رکورد زدم ! حواسم نبود و از کتابی 40 صفحه خواندم !!!  این است که هنوز تمام نشده ! سعی میکنم تاعید نوروز تمامش کنم !!

 

 

پ.ن ( شخصی) :

 

* نمی خواهی طلاقش دهی؟!

 

* -  زنگ نمی زنی؟!

 + می روم بیرون با موبایل می زنم !

- خب همین جا بزن !

+ راستش لزومی نمی بینم زنگ بزنم !

- خواستم بگویم ..کاش از اول، دومی را می گفتی !

.

.

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 16 اسفند1387 و ساعت 2:10 |
 

        

 

 

  با سلام!

 

 * آمدن ماه ربیع الاول و رفتن ماه صفر مبارک !

 * عزاداری ها مقبول حضرت حق !

 * امروز دوباره فیلم " یک تکه نان " رو دیدم و باز لذت بردم !

 * با تدفین شهدا  در دانشگاه ها مخالفم !

 * اگر متوجه تغییرات شدید نظرتان را بگویید پلیز !

 * پنجشنبه است و اموات منتظرند، فاتحه !

 

بعد التحریر :

"از آن زمان كه به جاي تحليل شهدا به تجليل شهدا پرداختيم، قبرستان نشين شديم."

 "جلال آل احمد"

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 8 اسفند1387 و ساعت 23:59 |
 

با سلام !
 
1. ما عمو جانی داریم که خارج از کشور زندگی می کنند. هفته ی پیش در آفلاینی که برای من گداشته بودند درباره پست " دوستی با طعم چای! "نظر داده بودند که خیلی خوشحال شدم از اینکه ایشان مطالب را می خوانند و بعد که کمی صحبت کردیم دیدم به ! ایشون تقریبا همه پست ها را خوانده بودند و نظر می دادند!! نه تنها پست ها حتی حکایت تصویری را...!
خواستم همین جا ازشون تشکر کنم !

 

2. در پستی که آقای اکینانیوز  در مورد  ریاست جمهوری و حاشیه های وظایف این سمت  هوا کرده بودند فکر کردم و ازتون می خوام به این سوالات جواب بدید لطفا :

 

الف ) اگر روزی رئیس جمهور شوید مهمترین کارهایی انجام خواهید داد چیست ؟!

( از آنجایی که تنی چند  از دوستان پاسخ خواهند داد که استعفا می دهم ! سوال دوم : )

ب) از رئیس جمهور کشورت انتظار داری که مهمترین کارهایی انجام خواهد داد چه باشد؟!

 

 

 پ.ن :


 
× الان یه اس ام اس اومد بدین شرح :
جیگرِ همه آدمهایی که امروز ، سیب انقلاب رو یه گاز محکم زدن ! ایول به مربی..!

 

× برای خارج کردن برخی از عزیزان از حالت شوک تغییر قالب و همچنین  جلوگیری از برخی شایعه ها و تجدید میثاق با آرمان های محرمانه بودنمان قالب قبلی را جایگزین می کنیم !


یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 22 بهمن1387 و ساعت 23:48 |
 

با سلام !

                          

«۱. دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست، هول هولکی و دم دستی.

 این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوب‌اند اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند، خاطره نمی‌شود، فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده‌باشی. به بعدش هم فکر نمی‌کنی.

 

 ۲.دوستی با بعضی آدم‌ها مثل خوردن چای خارجی است؛ پر از رنگ و بو .

 این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان بازی، برای جوک‌های خنده‌دار تعریف کردن و برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز، برای خاطره‌های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ، می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان، بعد از یکی دوساعت می‌شود رنگ قیر، یک مایع سیاه و بدبو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی، نه چای.

 

 

۳. دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته و جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی.»

 

پ.ن :

*فکر می کنم خیلی ملموس باشد اگر چای خور  باشید و اهل دوست و رفیق !

نظرتان راجع به من و چای چیست؟!

*این مطلب در ایمیل هایم بود!

 


بعد التحریر :

احتمالاً خبر حمله ی بی سابقه ی نخست وزیر ترکیه به رئیس رژیم صهیونیستی، و ترک اجلاس داووس را شنیده اید: خبر العالم / خبر شبکه خبر / خبر فارس

                      

فیلم 2 دقیقه ی آخر حضور اردوغان در جلسه، ضمیمه شده است.
از اینجا می توانید فیلم را با ترجمه ی انگلیسی هم ببینید. گرچه ترجمه رسا نیست.

این کار اردوغان، با استقبال گسترده مردم ترکیه مواجه شد. مردم نیمه شب برای استقبال، به فرودگاه رفتند. و در نظرسنجی ای که هنوز یک روز از شروع آن نگذشته، بیش از 120 هزار نفر شرکت کرده و 98% آنان از اقدام اردوغان حمایت کرده اند. صفحه اول روزنامه های امروز ترکیه را هم اینجا می توانید ببینید.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 9 بهمن1387 و ساعت 16:35 |
با سلام !


خلاقیتی جدید در طراحی بلیط هواپیما

دستاوردی زیبا در عرصه تكنولوژی و فناوری

                         

کارتی را که می بینید، طرح جدیدی است که برای بلیط های هواپیما در نظر گرفته شده است. این بلیط هوشمند حاوی اطلاعات کامل پرواز شما به صورت آنلاین میباشد که در صورت تغییر در اطلاعات مانند تاخیر یا کنسل شدن پرواز، به صورت خودکار توسط گیرنده های این کارت اطلاعات را به شما نشان خواهد داد. اما این کارت توانمندی های دیگری نیز دارد!

نوار کناری این کارت، به صورت یک نوار قابل جداسازی میباشد که به اندازه مچ دست شما طراحی شده است. در دو سوی این نوار دو دکمه مغناطیسی وجود دارد که در صورت اتصال با یکدیگر، به عنوان باتری (یکی قطب مثبت و دیگری منفی) فعال شده و روی این نوار اطلاعات دیجیتالی نشان داده خواهد شد. این اطلاعات شامل ساعت، تاریخ و مشخصات پرواز شما می باشد که در طول سفر برای شما مفید خواهند بود.

                   

 پ.ن :

*وقتی قیمت بلیط ها افزایش می یابد ،دلیلی اینچنین می بایست داشته باشند !

دلیل افزایش ۱۵٪ بلیط های شرکت های هواپیمایی ما چیست؟!

 

*مادر یکی از دوستان خوبم بر اثر سرطان به رحمت خدا رفتند. برای آمرزش شان فاتحه !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 6 بهمن1387 و ساعت 0:9 |
 

سلام !

 

نمی دونم لزومی داره عذرخواهی کنم یا نه؟! آخه خب گناهی مرتکب نشدم !

به هر حال!

نمی دانم شاید باید خدا را شکر کنم از این باب که هیچ موضوعی مثل خوره به جانم نیفتاده یا هیچ چیز دغدغه ام نشده که مرا وادار به نوشتن کند!

شاید هم این بد باشد که آدمی زندگی یکنواختی داشته باشد ! بدون هیچ موضوع جذابی !

اصلا چه کسی گفته حتما باید از دنیای واقعیت زندگی خودم بنویسم؟

جواب: من گفتم! خودم !

بگذریم! این حرفا صغری کبری برنمی داره!

 


عینک

۲-۳ هفته ای می شود که به اصطلاح عینکی شده ام. از عینک خوشم نمی آمده و همیشه اطرافیان عینکی ام را اذیت می کردم.حالا که من عینک می زنم اطرافیانم حسابی از خجالت ما درآمدند با تیکه و اس.ام.اس و .. . ولی من هنوز به عینک عادت نکرده ام. به هر حال یک شی اضافی روی صورتم هست! به اصطلاح خودم هنوز فرهنگ عینک را پیدا نکرده ام.بعد از ۲-۳ هفته هنوز هم وقتی نوشیدنی داغ (عمدتا چای) می نوشم دیگر کسی را نمی بینم!! ( شیشه عینک را بخار می گیرد. شیشه بدون برف پاک کن !)

از طرفی به این نتیجه رسیده ام که وقتی عینک می زنی عوض میشوی! هم ظاهری هم باطنی! جدی می گویم. این را از نگاه مخاطبت می توانی بفهمی! مخصوصا اگر دفعه اولی باشد که جلویش عینک زده ای !!

                 

 


خرید

بعد از سنین دبستان و از وقتی برادرم کمی بزرگتر شد به یاد نمی آورم خرید رفته باشم! خرید شیر و ماست و سبزی و... .هفته پیش بعد از حدود ۱۰ سال به مغازه میوه فروشی رفتم برای خرید و تازه متوجه شدم من نه تنها اصلا خرید کردن بلد نیستم بلکه از وضع بازار و قیمت ها بسیار بی خبرم !

شاید به اندازه ۲-۳ تا دانه گوجه فرنگی نیاز داشتم (بیشتر از این خانه ما مصرف نمی شود و می ماند تا خراب می شود و خدای نکرده به دور انداخته می شود) . با خودم گفتم حالا برای اولین بار نیم کیلو می خرم ! مغازه دار مشغول خوردن ناهار بود اما مثل همه مشتری ها به من کیسه ؟! ای داد و گفت خودم جدا کنم.! و من ..شاید به اندازه ۲ کیلو گوجه ریخته بودم! تازه سوال کردم بسته؟!

مغازه دار از تعجب قاشق اش را انداخت و گفت خانم چقدر می خوای؟! (شاید با گرانی گوجه خرید این همه برایش جای تعجب داشت)

گفتم نیم کیلو !! فکر کنم از میزان مرخص بودن من با خبر شد !

تازه نگذاشتم ۵۰۰ تومانی مچاله شده در دستم را ببیند و اینکه من می خواستم  با اعتماد به نفس بگویم بقیه پولم را یک فلفل دلمه ای بدهد !!

بعد از این قضیه قرار شد دفعه بعد با هم برویم خرید تا من کمی پیش همسرم دوره ببینم !! 

 


حجامت

۲ هفته پیش رفتم حجامت ! دکتر بسیار خوبی بود ! در آمریکا درس خوانده بود اما حجامت می کرد . برایم جالب بود ابتدا صندلی را رو به قبله می چرخاند و حجامت را شروع می کرد. سرم را که بالا کردم دیدم روی برد روبرویم دعای حجامت و خواص آن را در ۲ ستون مجزا نوشته !

این روزها این چیز ها را کمتر می بینم !

 


پ.ن :

 

*امسال دومین سالی ست که عید قربان میهمان خانه مان می آید. همسرم از جوان ترین "حاجی" های دوست و فامیل است . قسمت همگی ما هم بشود انشالله !

 

*زین پس همه ارقام حوالی" ۲ " می چرخد !

 

*عجب هوایی شده! چقدر درخت ها خوشگل اند..

 

* اگر یک هفته تا ده روز وقت و امکان مسافرت داشتی کجا را انتخاب می کردی؟! داخل یا خارج کشور فرقی نمی کند ! جایی که امکان رفتن به آنجا باشد ! نه مثلا قطب شمال !! بگو لطفا.. .

 

ت.ن :

رها شدیم رها، مثلِ روحِ بی‏جسدی            نه با توایم و نه بی‏تو ، چه روزگار بدی

رها شدیم در آیینه‏های تو در تو                   چه ازدحامِ عجیبی چه شهرِ بی‏عددی

رها شدیم در این کوچه‏های سرگردان          نه آستانه‏ی عشقی نه خانه‏ی خِرَدی

مرا به حاشیه‏ی سردِ زنده‌گی آورد              امیدِ رو به زوالی، دلیلِ نابلدی

ستاره‏ای شدم و در خودم درخشیدم           ولی چه سود که چشمی نمی‏کند رصدی

مگر به سایه‏ی نامِ تو رو کنم پس از این        که در پناه تو امن است، یا علی مددی

عبدالجبار کاکایی

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 6:11 |

 

سلام.

 

۱. قم بودیم. در خیابان منتهی به حرم که می رفتیم ، نانوایی سنگکی بود که توجه مان را جلب کرد. داخل نانوایی کتابخانه کوچکی بود که رویش نوشته شده بود : " برای استفاده کسانی که در صف هستند ! "

بسیار حظ بردم.

 

۲. دیروز برای سرویس بهداشتی منزل هواکشی تهیه کردیم . داخلش ۲ تا دی.وی.دی فیلم بود !! فیلم به روز دنیا . ۲۰۰۷ ! ما بسیار تعجب کرده بودیم که مگر لپ لپ است که  درونش جایزه دارد؟! تبلیغات فرهنگی داخل پک هواکش دستشویی؟

کلی بحث آسیب شناسی و فرهنگی با همسرم کردیم. و کلی وزارت ارشاد و نیروهای امنیتی را به چالش کشیدیم. تصمیم گرفتیم فیلم را ببینیم. انصافا فیلم خوبی بود. ولی ما همچنان بر همان عقیده و از روی دلسوزی به تهاجم فرهنگی می تاختیم که حتی به هواکش توالت هم رحم نکرده!!

کمی گذشت و ناگهان یادمان آمد که فیلم را خودمان از دوستی گرفته بودیم و چون کیف همراهمان نبود آن را در جعبه هواکش گذاشتیم !!

 همین.

 

* کوتاه و پرفایده برای خانم ها ( و آقایان) :

* دوخت دکمه : اگر می خواهید دکمه (سفید رنگ) شما زود کنده نشود ، از نخ دندان برای دوخت آن استفاده کنید.

* جلوگیری از سر رفتن برنج : برای اینکه برنج شما در حین جوش زدن سر نرود، کمی کره یا چند قطره روغن به آب آن اضافه کنید.

*زمان مناسب خرید کفش : در هنگام خرید کفش جدید ، بهترین موقع در پایان روز است . زیرا در آن هنگام پای شما به بزرگترین حد میرسد.اگر شما در صبح کفش بخرید در ساعات بعدی روز برای شما نا مناسب خواهد بود.

 

 * پ.ن : بدون شرح !

 

 

* ت.ن:

 رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

                                              ترکِ منِ خرابِ شب‏گردِ مبتلا کن

        ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

                                     خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

             از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

                                             بگزین ره سلامت، ترکِ ره بلا کن

         ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده 

                                            بر آب دیده‏ي ما صد جای آسیا کن...

 

 

یا حی!

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 4:37 |
 

سلام !

باورم نمی شود که تمام شد!

باورم نمی شود که پنجاه روز دوام آوردم !

باورم نمی شود که تهران ام !

باورم نمی شود که نزدیک به یک سال می شود..

باورم نمی شود که امروز ، روز دوم ماه مبارک رمضان است !

خیلی چیزها باورم نمی شود...

بله! اردو تمام شد. ولی من هنوز دلم تنگ نشده !!  نه برای دکتر میرباقری نه برای آقای شهاب مرادی نه برای آقای الیاس نادران  نه برای خانم الهیان  نه برای دریا نه برای نماز های لب ساحل نه برای...

 در کمال خودخواهی فقط دلم برای خودم تنگ شده... و برای یک نفر دیگر !

از لحاظ ذهنی بسیار خسته و سر حال ام !

اینقدر اتفاقات عجیب غریب افتاده که... ترجیح می دهم از همه اش بگذرم !

طلوع های دریا بسیار زیبا بود.

 

 

هنوز سحر ها و افطار ها برایم جا نیفتاده ! اولین سحر رسما نمی دانستم باید چه کنم؟! سحر سبک درست کنم یا سنگین؟ شب طبخ کنم یا سحر؟ اصلا کی بخوابم و بیدار شوم؟!

باید در مقام عمل قرار بگیری تا بگیری چه می گویم !

فعلا که شب و روزم بر عکس شده !

 

علی الحساب خواستم اعلام موجودیتی کنم که بر گشته ام و زنده ام ! بعدا انشاالله خواهم نوشت.

 

 * پ.ن :

 

۱. طاعات مقبول .

۲. ملتمس دعاییم ، شدید.

۳. دلم رمضان متفاوتی می خواهد . خدایا. همت و توفیق اش را بده پلیز!

۴. منتظر تحولاتی در زندگی ام هستم .

۵. این رحمتک الواسعه ! این فضلک العظیم ! این احسانک القدیم !

 

* ت.ن :

رفتم برِ طبیب علاج دلم کند                      آهی کشید و گفت : که این درد بی دواست....

 

.

.

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 13 شهریور1387 و ساعت 4:26 |
 

سلام!

۱. صد رحمت به خودم ! نیستم . می آیم .آپ می کنم و می روم در حالیکه اینجا از وبلاگ اکثر دوستان بخاری بلند نمی شود ! 

امروز ساعت ۴ صبح رسیدیم. فردا می رویم کیش ! بر می گردیم و یکراست می رویم ساری !

پست قبلی در ارقام منقول یک اصلاحیه داشت : تعداد کل دانشجویان ۲۰۰۰ تا بود نه ۶۰۰ تا !

تازه نیروهای خانم هم تعدیل شدند. ۲ نفر شدیم !

کار سخت تر شده و هوا گرم تر گاهی !

دریای شمال بسیار صفا دارد !

بگذریم !

۲. پنج شنبه مراسم عمامه گذاری یکی از دوستان خانوادگی ماست ! همسرشان که این دوره با ما ساری بودند توضیحات جالبی پیرامون عمامه ( همان پارچه سفید یا سیاهی که روحانیون روی سر می گذارند ) داد.

هشت و نیم متر پارچه است که حتما باید ۲ نفر از دو سمت بکشند و بعد پارچه را خلاف جهت هم بپیچانند ! مثل وقتی که رخت را می چلانی...در غیر این صورت به این منظمی و محکمی نمی شود !

۳.

 خواب ! در شمال خوابمان به هم ریخته ! کم شده! وقت گیر بیاوریم مب خوابیم چون شبها اکثرا تا نمه شب بیداریم !

ولی خواب در خانه چیز دیگری ست...

.

ت.ن :

امشبی را این دلم تسلیم وحدت می کنم

هم خیال خود راحت می کنم

می زنم دل را به دریای جنون

می کشم صد های از نای درون ...

 

.

یا حی !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 20:14 |
سلام!

این داستان ها واقعی هستند:

۱. دو سال پیش بود .از اواخر رجب مشهد بودیم. (به مدت یک ماه)  هم اتاقی مون یه بچه سید بود که الان هم ازدواج کرده ،هم رفته مکه ! شب ولادت امام حسین(ع) داشتیم می رفتیم حرم! این رفیقمان نمی آمد.گفتم: " شب تولد عمویت هست! یاللا عیدی بده!"

گفت: " برو حرم به امام رضا بگو من سفارشت رو کردم،خودش بهت بده!"

ما رفتیم حرم و برگشتیم و یخه رفیقمان را گرفتیم که امام رضا گفت برو از همون برادر زاده اش بگیر!!

دوست ما هم که بنده خدا چیزی در بساط نداشت، انگشتر فیروزه ی خوشگلی که در دستش بود را داد به من !!

بگذریم ! که این انگشتر خیلی برای ما برکت داشت! و من آن را اصلا از دستم در نیاورده بودم تا روز عقد!

که با لاخره تعدد هدیه ها باعث شد...

حسی عجیبی داشتم ! انگار دیگر به دستم نمی رود...

۲-۳ هفته بعد با خانواده رفتیم مشهد! به طور کاملا اتفاقی این انگشتر را به دوستم دادم! او هم می گفت بسیار برایش خوب بوده! او نیز هم مکه رفت و هم دیشب در حرم امام رضا(ع) مزدوج شد ! او نیز می گفت انگار انگشتر عمرش را برایش کرده...

عقیق جان! تبریک !  به تو و آقا سید !!

 

۲. یادت می آید هوس اعتکاف به سرم زده بود؟!

ثبت نام کردم!  در کمال ناباوری اسمم هم درآمد!!

در قرعه کشی معتکفین مسجد گوهر شاد مشهد !!

از شادی در پوست خود نمی گنجیدم!!

خیلی خوشحال شده بودم...

ولی..

یادمان افتاد که برای اعتکاف هم باید روزه گرفت هم نماز کامل خواند! یعنی باید قصد ۱۰ روز کرد! من چگونه همسرم را بگذارم و بروم..؟!!

تا ۱۹ ام وقت برای انصراف دارم... اصلا دلم نمی آید...

دلم سوخت.. آتش گرفت.. سپردمش به خودش!!

 

۳. ماه رجب را بسیار دوست دارم! شروع شادی ست! پر از جشن و اعیاد تا نیمه رمضان..!

شیعیان ! خوشی در وکنید !!

 

 

پ.ن:

این را دیشب فهمیدم:

لذت یعنی اینکه ساعت ۲-۳ بامداد در جاده لواسان، تا کمر از پنجره ماشین بیرون نشسته باشی، باد خنک به صورتت بخورد، ریز ریز بارون بیاید، باد لباسهایت را به عقب هل بدهد و تو کیف کنی...

تا حدی که از همسرت اجازه بخواهی که :" بروم روی سقف ماشین بنشینم؟ "!

و او فقط تو را نگاه کند و به دیوونه بازی هایت بخندد !!

 

 

ت.ن:

هاتفی از گوشـه میخانه دوش            گفت ببخشند گنه ات می بنوش

عفو الـــــــهی بکند کار خویش            مژده رحمت برســاند ســـــروش!

لطف خدا بیشتر از جرم ماست           نکته سربسته چه گویی خموش

(حافظ)

.

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 3:47 |

 

سلام!

 

۱. در پست قبلی بحثی به نام لذت مطرح کردم. لذت مادی! خوب که فکر کردیم ! دیدم!  اصلا لذت مادی وجود ندارد! یعنی هر لذتی (مثبت یا منفی) سرمنشا روحی و معنوی دارد..

دوستان لذائذ جالبی را مطرح کردند:

خوابیدن، خوردن(یخی جات) ، رفاقت،  فیلم،  موسیقی،  کتاب، داشتن هفده تا بچه و نگاه کردن بهشون،  قدم زدن در طبيعت بدون مزاحم،  نگاه كردن به آسمون ،  بودن با دوستان،  سفر،  جهادی، کسب روزی حلال، بودن در کنار همسر،  کار،  قرآن خواندن و.... .

می بینید! خوب که نگاه می کنیم هیچ یک ماهیت مادی ندارد! حتی یکی از دوستان گفت :" من از هیچ چیزی لذت نمی برم!" در واقع او هم یه جورایی از لذت نبردن لذت می برد !!

به هر حال! ممنون از کلیه نظرات!

 

۲. بیشتر برای عقیق خوبم!

 

 

۳.   ليلي گذشت و مجنون حالي خراب دارد

     گفتم نگريم امّا ديدم ثواب دارد

     مجنون منم كه ماندم، اين خاك،‌خاك ليلي‌ست

     اي كاروان بياييد، اين چاه، آب دارد

     چرخي زنيم در خود، بي خود ز خود، بچرخيم

     دنيا پر است از چرخ، دنيا شتاب دارد

     سر مي گذارم امشب بر بالش قيامت

     مژگان سر به زیرم، عمري‌ست خواب دارد

     از وحشت قيامت، زاهد مرا مترسان

     ترس از قيامتم نيست، دنيا حساب دارد

 

 (علی رضا قزوه )

 

 

پ.ن :

 

* سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی !!

* ۲ سال پیش این موقع مکه بودم! بعدش هم رفتم مشهد! رجب بود ...

* یادمان باشد زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست! زنگ بعد حساب داریم !!

 

 

ت.ن:

سرم خوش است و به بانگ بلند مي گويم                 كه من نسيم حيات از پياله مي جويم

گرم نه پيـر مغان در به روي  بگشايــــــــــــد                 كدام در بزنم چاره از كـــجا جويـــــــم؟!

(حافظ)

.

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 12 تیر1387 و ساعت 17:52 |
 

سلام!

۱. دیروز ایمیلی دریافت کردم با این عنوان:

 

       " نمودار قيمت هر متر مسکن در تهران بر حسب سال از بت شکن تاريخ تا معجزه هزاره سوم"

 نظر شما چیه؟!

 

۲. از امروز تصمیم جدیدی گرفته ام. شاید یک تصمیم فمینیستی! البته شاید! 

 هر بار که بشود مطالب خانه داری ظریفی را از روی کتابی می گویم .با همان عنوان کتاب:

کوتاه و پر فایده برای خانمها (و  از نظر من برای آقایان):

 

"حفظ خط شلوار"

برای اینکه شلوار شما خط اتوی خوبی داشته باشد، در محل خط انداختن شلوار صابون بکشید و سپس اتو کنید. ( امتحان کنید!)

 

 

۳. دیشب کتاب" بیوتن" را دست گرفتم . ساعت ۱ شب بود. کتاب را بستم شده بود ۵ صبح!

۲۵۰ صفحه در ۲ بار خواندنش !

بعدا در موردش می نوسم . الان که فقط بعضی جاها حرص می خورم ! تا اینجا فقط سیلورمن را دوست دارم...

 

 

ت.ن:

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم                                 مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت                             تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم                        کین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار            این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش                       در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان                    در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

(حافظ)

.

.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 20:21 |
 

سلام !

از چند روز پیش در ذهنم برنامه ریزی می کردم که اولین سالگرد عقدمان را چگونه بر گزار کنم؟!
حدود ساعت 10--11 شب بود !

 یکی از دوستان که این حرف را از روز عروسی به ما می گوید 2باره گفت: کادوی ازدواج تان بدهم؟!
( بلیط رفت و برگشت به مشهد)
و من می گفتم نه!
با اینکه ته دلم پر می کشید..
به همسرم گفتم که اینگونه...
گفت از خدا بخواه ! روزی ات باشد قسمتت می کند !
و ما نیز اینچنین کردیم !


فردایش در دارلمجانین بودم (دانشگاه)
زنگ موبایلم نواختن سر داد !
 -- الو؟
 -- سلام  . از ستاد ازدواج دانشجویی تماس می گیرم. براتون یه سفر مشهد در نظر گرفتیم. 12 تا 14 اردیبهشت..!! می آیید؟!!
(14 اردیبهشت سالگرد بود)
من دیگر سر از پا، دست و هیچ جای دیگر نمی شناختم.!


خلاصه !
خودشان بلیط رفت و برگشت (هوایی) ، هتل ، غذا ، آب و دون و... را فراهم کرده بودند و اینچنین شد که ما 2شب و 3 روز را در جوار حرم پاک و با صفای علی بن موسی الرضا (ع) سپری کردیم !


برنامه های منظم. مفید و کوتاه از مزیت های این سفر پرخاطره بود !
400 زوج دانشجو یعنی 800 نفر !
در سین برنامه نوشته بودند در صورت حضور ریاست محترم جمهور 20 دقیقه در برنامه ها وقفه پیش خواهد امد و ما خوشحالیم که پیش نیامد !!


روز دوم در دارلحکمه حرم همه مان جمع بودیم! عروس خانم ها با چادر گل گلی یک طرف و آقا دامادها طرف دیگر...
400 فنچ..
400 کبوتر عاشق...بغ بغو کنان...
400 زوج عشقولان...


مثلا وقتی به رستوران می آمدند برای صرف ناهار یا شام تاریکترین مکان را انتخاب می کردند و ساعتها به یکدیگر خیره می شدند و با نگاههای عاشقانه چشم هم را در می اوردند و مخ یکدیگر را می خوردند ! و انگار اصلا نمی شنیدند که کسی حنجره اش را پاره می کرد که:" عزیزان لطفا کمی سریعتر میل کنید و بفرمایید..."


به روش های مختلف love می ترکاندند!

‌بارز ترین نمونه اش :
عروس و دامادی بودند که رنگ روسری خانم با رنگ پیراهن داماد ، ست بود!!! و بندگان خدا بسیار سوژه بودند...
بگذریم!


بهترین هدیه معنوی که گرفتیم یک جلد قران مجید بود با نشان آستان قدس رضوی!
دلم که برای حرم تنگ می شود بازش می کنم....

 

پ.ن:
خدایا !ممنویم !به معنای واقعی کلمه منت گذاشتی!

 

ت.ن:

جز آستان توام در جهان پناهی نیست                        سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن                         که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

(حافظ)

.

.

یا حی!


 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 و ساعت 13:10 |

 

 ۱.سلام.

 

 ۲. چه می گفتم؟ گذر خدا را!

عاقبت پای من هم یک روز به آن اتاق مثلثی رسید. اتفاق بود، اتفاق _هم که بهتر می دانید_اتفاق است، خبر نمی کند...

همان روز رفتم گذر خدا ، نرده ی آهنی را باز کردم، به سنگ های خاگستری تیشه خورده نگاهی انداختم، دست راستم روی قسمت چپ سینه ام گذاشتم، گفتم : "یا علی مددی!" ، سرم را خم کردم و از در کوتاه وارد شدم. کنار محراب رفتم، لوموند را پهن کردم، دو رکعت نماز خواندم و رفتم به اتاقٍ مثلثی، برای اعتراف به کشیش...

زانو زدم و خیره شدم در نور ِشمع.برای خودم، از خودم و در خودم ترسیدم. سعی کردم برای خدا، از خدا و در خدا بترسم. سعی کردم و ترسیدم. کشیش _با صدایی زنگ دار _ گفت :

_و امُآ مَن جا َکَ یَسعى، و هوَ یَخشى، فَانتَ عنه تَلهى!

من هنوز گيج بودم که چرا کشيش اينگونه سخن می گويد. ديده بودم کسانی که برای اعتراف می آيند، ابتدا به تلقين کشيش می گويند :

- mea culpa. mea culpa .mea maxima culpa

می خواستم به کشيش بکويم که نمی توانم روان صحبت کنم. می خواستم بگويم که فرانسه را درست بلد نيستم، اما عربی فصح او را که شنيدم پشيمان شدم. من نه به تلقين او، بل برای خدای خودم، با همان لحن کشيش، گفتم :

ـيا رب! فکيفْ لی؟وْ اْنا عْبدکْ الضعيف الذليل الحقير المسکين المستکين...

بعد خواستم بگويم که من مسيحی نيستم، پس از مسیح برایم نگو. نگو رحم کنید تا مسيح به شما... فکرم را برید. با آن صدای زنگ دار، به عربی فصح و نه به فرانسوی، گفت :

_ قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اٍرحم تُرحم !

...

همه را برايش گفتم. به زبان مادری و بدون تصنع. زار می زدم. به زبان مادری و بدون تصنع. همه را برايش گفتم. ماجرای قايم شدن پشت آتليه شماره سه. از اول تا آخر. حتی ... ها را. حتی همه ماجرای قاجار را. حتی همه ماجرای سرکار عزتی را. حتی همه ماجرای ذال محمد را. حتی تر همه آن تکه هايی را که مميزی ارشاد در" من او " ی تو حذف کرده بود...

کشیش ساکت گوش می کرد.وقتی حرفهایم تمام شد با آن صدای مردانه و زنگ دار گفت :

_آدمِ راستگو حکماً راست می گوید. آدم درستکار حکماً درست کار می کند. یا علی مددی!

برگشتم و کشيش را نگاه کردم. از پنجره ی کوچک، قبای سياه و لباده ی سفيدش معلوم بود، اما صورتش؛ صورتش صورت درويش مصطفا بود. فقط موها و ريش هايش را کوتاه کرده بود. تازه فهميدم که صدايش هم صدای درويش مصطفاست؛ آرام و زنگ دار. او هم فهميد. دستش را تو آورد. به انگشترش نگاه کردم. عقيق بود. پای رکاب انگشتر حکاکی کرده بودند:

محمد (ص) اللهم صل علی محمد و آل محمد...

بعد درويش مصطفا يا همان کشيش ـ شما که بهتر می دانيد، چندان توفيری هم نداردـ به لهجه فرانسوی به من گفت....

(رجوع شود به سه ی او)

                                      ----------------------------------------------

 ۳. بعد از عید خبر ازدواج چند تن از دوستانم را شنیدم! بسی مشعوف گشتیم! پارسال دقیقا همین موقع ها بود که من م کم کم به دوستان نزدیکم گفتم!

این ترم استادی داریم که به هر دختری که در طول ترم اش مزدوج شود، نمره اضافه می کند! کنار اسمش در لیست می نویسد "عروس شد" !!

جالب اینجاست که این تبصره شامل قشر ذکور نمی شود!! به گفته استاد : این دخترا هستند که باید سطح توقعاتشان را پایین بیاورند و بله را بگویند و گرنه آقایان که منتظرند !! "

 

پ.ن : کاش ۲ ترم گذشته با این  استادمان کلاس بر می داشتم!!

 

۴. جایی خواندم این وبلاگ عجیب دلبری می کند.. راست می گفت !

 

۵. بسیاری از دوستانم رفته اند مشهد !

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم                    لطف آنچه تو بنمایی، حکم آنچه تو فرمایی..

 

۶. فکر می کنم اشتباه کرده ام. باید این ترم را مرخصی می گرفتم. به علل و عواملی!

 

 

ت.ن:

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوشم                               تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی! شاگرد نمی خواهی؟                             چه حیله کنم تا من خود را به تو در دوزم

گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی                                   کژ کن سر و دٌنبم را من همزه مهموزم

در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه                                    این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم

بر تابه تو ام گردان این پهلو وآن پهلو                                     در ظلمت شب با تو براق تر از روزم!

(مولوی)

 

چه نیت کرده بودید که چنین شعری آمد؟!

برای من که جالب بود !

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 18:32 |
سلام !

" سوال:

۱. وقتی به روند سلسله وار تولد ، مرگ ، زندگی فکر می کنی به چه می رسی؟! چه نکته ای در ذهنت تداعی میشه..؟!

به پوچی می رسی؟! یا به عدم پوچی؟!

 

۲. عشق به خدا یعنی چه؟! تا حالا کجای زندگیت این حس رو به وضوح تجربه کردی..؟!

بگو لطفا..."

 

۳. دوباره کتاب شوکران رو خوندم... حالم یه جورایی دوباره منقلب شد...

 

۴. به آهنگ این وب گوش دهید !

 

پ.ن :

رفتم که خار از پا کشم، محمل زچشمم دور شد


          يک لحظه من غافل شدم، يک عمر راهم دور شد...

 

ت.ن :

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش             گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی آن نیست که عاشق بکشند                  خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش..!

(حافظ)

 

پ.ن برای ت.ن :

این شعر هم ۲ بار آمد !

.

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 8:39 |
 سلام

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند...

 

یک سال گذشت خدای من..

یک سال گذشت...

هر چه کردم ندیدی و هر چه بخشیدی ندیدیم..

خدای من!

هراسان شدم پناهم دادی. بیمار شدم شفایم دادی...

آرامش که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم..!!

خدای من..!

یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و ... چگونه است که رهایم نمی کنی..؟!

چگونه است که هرگز هرگز از تو نا امید نمی شوم..؟!

این چه رسم خدایی است.. ؟

خدای من!

آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار آمد..

تو مرا خواندی که بخوانمت...

سلام.

عید مبارک !

 

پ.ن 1:

_ هذیان گویی اینجا مجاز است.

_ استفاده مشروبات الکی برای مستی دلها اینجا مجاز است.

_ استفاده صلح آمیز هسته ای اینجا مجاز است.

 

پ.ن 2:

_ اینجا استعمال دخانیات اکیدا ممنوع است.

_ورود بی اجازه نا محرمان با برخورد مواجه خواهد شد !

 

پ.ن ۳:

یادتان هست؟

این همان نوشته فروردین سال گذشته است!

عجب تغییرات عجیبی..!

اگر وقت کردی نگاهی به کامنتهایش بینداز!

 

پ.ن۴: (خطاب به At )

نا امیدم کردی حیدری..!

قبل تر ها خیییلی بهتر می نوشتی!

موافقی؟!

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 1:49 |
سلام !

     ۱. قبول باشه! مبارک باشه!

 

۲.   داستانک

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!

 

۳. یه جا خوندم:

 یه استادی یه روز به من گفت: "گرچه قبل از ازدواج شاید تنهایی و حس نیازت بیشتر بود.ولی اکثر ایمانای قبل از ازدواج، پفکی است!!!!......حالا که ازدواج کردی.....تازه ایمان واقعی ات خودشو نشون میده...که با وجود مشغله و روزمرگی و .....واقعا چقدر به یاد خدایی؟!...اینه که ارزش داره!!!!...."

راست می گفتند! من اینو خوب درک کردم !!

 

۴. به نظرم بوی الرحمان وبلاگم بلند شده. نه؟!

 

.یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 10:35 |
 

                                             

                                                   برگرد هنوز بی قرارت هستند       

                                                    یک عده عجیب انتظارت هستند

                                                    آخر شب سرد ماسـحر می گردد   

                                                    آشوب جهـان فتنه سـرمی گردد

                                                    چشمان خدازعشق ترمی گردد      

                                                    مهدی(عج) به میان شیعه برمی گردد..

 

 

پ.ن :

٪  این عید خیلی مبارک !!

% من می گویم همیشه ماه شب پانزده زیباتر از ماه شب چهارده است. نیمه رجب که  گذشت ! صدق این  گفتار را در نیمه شعبان و رمضان یافت کنید !

% امتحانات ترم تابستان هم تمام شد. امتحان درسی که فقط 3 جلسه سر کلاس حاضر شده بودم به مراتب بهتر بود از دیگری !

% ماهی که از آب بیفته بیرون قدر آب رو میفهمه !

% تابستان رو به اتمام است. نام آخرین کتاب تفننی که خواندی لطفا ؟!

% در این ایام بازار عروسی هم داغ است. امشب عروسی یکی از بهترین دوستان ماست. تازه از مکه بر گشته. لباس عروس و تور عروسش تا دیروز که آماده نبود !! اما او عین خیالش هم نیست. از تجربه کردن حال و هوای این روزهای او دلهره دارم... !
برای عاقبت به خیری شان صلوات !
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم !

.

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 2:57 |
 

!!!! فوری !!!!

 

بسمه تعالی

 

اردوي فرهنگي - ورزشي شهيد علم الهدي 3 و4

با همت مؤسسه فرهنگي - مذهبي آفتاب هدايت

و با حمايت سازمان ملي جوانان

به مناسبت هفته جوان

با هدف صعود به سومين قله مرتفع ايران، سبلان، و جنگل نوردي به سمت آستارا

برگزار مي شود.

 

زمان حرکت کاروان:

 

اردوي شهيد علم الهدي 3(ويژه برادران ): 26 مرداد ماه ۱۳۸۶

اردوي شهيد علم الهدي 4 (ويژه خواهران ): 28 مرداد ماه ۱۳۸۶

 

از كليه افراد علاقه مند اعم از: دانشجو ،طلبه ،فارغ التحصيل و  وبلاگ نويسان مذهبي برای شرکت در این اردو دعوت به عمل می آید.

 

لطفاْ تا تاريخ 24 مرداد ماه براي شركت در اين اردو اقدام نمايند .

 

مدارك لازم :مبلغ 12000 تومان را به شماره حساب:

 

0306036116003

حساب  سپهر بانک صادرات

به نام آقای حسین تاریخی

 

 

اطلاعات بیشتر:

khodam2882@gmail.com

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 19:2 |

سلام !

۱. این وب رو داشته باشید :

ازدواج موقت هدیه ای الهی برای پاک دامنان !

این وبلاگ جهت یافتن همسر مناسب و (موقت) شما ایجاد گردیده است. این وبلاگ را به تمامی جوانان پرهیزگاری که راه زندگی را به نور شریعت یافته اند و با احکام الهی عقد محبت بسته اند تقدیم می کنیم

آقایان

_____

آقایان محترم مشخصات خود را جهت یافتن همسر مورد علاقه و موقت خود در نظرات بنویسید .

( نظرات پس از تایید به نمایش در خواهد آمد)

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:46 توسط مدیر وبلاگ | 10 نظر

از بین نظرات:

مهدی
علی صدام میکنن
25 سال
تهران
کارمند
کارشناس
زیاد حوصله شعار ندارم و عمل میکنم .
واسه رضای خدا هم این کار رو میکنم ...........
یا علی ..............

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

خانم ها

______

خانم های محترم مشخصات خود را جهت یافتن همسر مورد علاقه و موقت خود در نظرات بنویسید .

(نظرات پس از تایید به نمایش در خواهد آمد)

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:46 توسط مدیر وبلاگ | 5 نظر

از بین نظرات :

سلام من سارا هستم

۲۶ سال سن دارم ۲ سال پیش از شوهرم جدا شدم. آدم مومنی هستم دنبال مردی می گردم که بتونه از لحاظ حسی و عاطفی منو ارضاء کنه.

من اهل تهرانم و کارمندم و نیاز مالی و نیازی به مهریه ندارم خیلی سخت اعتماد می کنم پس برای ازدواج موقت هم خیلی سخت به کسی اعتماد می کنم چون آدم با آبرویی هستم و می ترسم. لطفا افراد بین ۲۲ تا ۳۰ سال ایمیل بزنند و در ایمیلشون عکس و معرفی کاملی از خودشون انجام بدن و اگر امکان داره شماره تماس هم بزارن من بعد از ۵ روز بهشون ایمیل می زنم:

!!!!

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

نظر شما ؟

فعلا که تعداد آقایان طالب به خانم های مشتاق 10 به 5 هست ! یعنی 2 نفر یکی...!

هل نزنید..به همه تون می رسه..!!

آخر الزمونه یا...؟!!

منبع: ازدواج موقت

 

۲.این تصویر اگر عکس سال نشه عکس ماه میشه !!

 

۳. فعلا که کنسرت منتفی شد..!! بلیط دوشنبه ردیف شد . زمان ما ردیف نشد !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 14:36 |

سلام !

ادامه پست قبل!

۲. دو روزی میشه رسیدیم و الان اومدم یه مطلبی رو ایمیل بزنم. الان دوره بین التعطیلین هستم! امتحانات تخصصی رو دادم و عمومی  مانده ! 12 ام امتحان انقلاب و ریشه ها! البته تنها موردی که یادم رفت توو سفر بیارم کتاب انقلاب بود !!

 

۳. خدا خیلی خوب است و ما عمیقا مخلص و چاکر اوییم. امام رضا هم خیلی خوب است و ما عمیقا هواخواهش هستیم . شما هم احتمالا خیلی خوبی و ما ارادتمندیم !

 

۴. می بینم که بنزین هم سهمیه بندی شد و تهران در امن و امان است. آهسته بخوابید!!
از 12 تا پمپ بنزینی که آتش زده شد 8 تا سمت ما بوده !

باز ما 2 روز ول کردیم اومدیم سفر ها...مملکت تعطیل شد !
مسئله امنیت ملی !!
شب اول کرایه تاکسی حرم تا هتل 1000 تومان بود شب دوم 2500 تومان !!
بنزین !
فکر کنم کلمه ای که به زودی جواب خیلی از سوالها و اعتراض ها خواهد بود !

 

۵. عقیق سبز - فیروزه آبی - صحن جمهوری - حاجی- سید....

 

۶. منو رها کن از این فکر تنهایی...؟!

.

.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 9 تیر1386 و ساعت 16:25 |

سلام !

در جوار حرم امام رضا (ع) آپ می کنیم...!

حیف که وقت نیست! حتما میام باز هم !

یا حی !!

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 21:9 |

 سلام !

۱. ديشب از يکی پرسيدم "منو با چه صفات شخصيتی می تونی برای ديگران توصيف کنی ؟! "

گفت "قانع - شيطون - گير نمي ده - خوش اخلاق - مغرور! "

شما چی می گی؟!

-- منفی ها رو حتما ذکر کنيد لطفا  --

۲. به نظر من مشکل بعضی عروس و دامادها اول زندگی اینه که نسبت به هم مثل این عکس می مونند !

نه فیزیکی ها...!

من بهش می گم جبهه فکری !!

الحمدلله ! ما با هم خوبیم !

همين !!!

۳.بدو !!

بدو از تجمع بعدی جا نمونی !

اصلا تا مکان تجمع بعدی بدو !

هوشياری سياسی دانشجويان کشته منو !!!

.

.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 26 خرداد1386 و ساعت 0:10 |
سلام !

نه ! من نرفتم توو فکر جهیزیه !

ولی مبلمان ردیفیه !!

.

.

پ.ن :

۱. خیلی سخته ! خیلی بیشتر از اونی که حساب می کردم !

۲. دوست دارم برم قم !

۳.جشن عالی برگزار شد!

 

 یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 8 خرداد1386 و ساعت 1:10 |
سلام !

۱. چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست.. .

 

۲. هر کجا هستم، باشم به درک!

من که بايد بروم!

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

من نمي دانم

نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد!

تيپ را بايد زد! جور ديگر اما...

کار را بايد جست..

کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد!

فک و فاميل که هيچ...

با همه مردم شهر پي کار بايد رفت!

بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است!

پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!

سيد خندان يه نفر..

 

۳. درد داره. تازه بعدش هم می سوزه. ولی اینجاش حرص داره که آخرش همه می گن این که هنوز همون جوریه !

 

۴. عقیق جان ، معذرت !!!

 

۵. این روزها کمتر وقت نت دارم ولی وقتی میام به همه جا سر می زنم! ااینجا و ااینجا مطالب قشنگی خواندم !

 

۶.  نماز مغرب...
روايت است كه توبه حضرت آدم (ع) هنگام مغرب پذيرفته شد. او سه رگعت نماز به جا آورد. يك ركعت طلب استغفار براي خودش. يك ركعت طلب استغفار براي همسرش و يك ركعت براي قبولي توبه شان....

 

۷. من ملك بودم و فردوس برين جايم بود / آدم آورد درين دير خراب آبادم..

 

پ.ن :
مطلب 6 هيچ ارتباطي به مطلب 7 ندارد !!

 

يا حي !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 31 اردیبهشت1386 و ساعت 17:53 |

 

سلام !

اول از همه ممنون !!!!!!!!!!!!!!!!

از همه به خاطر همه چی...

دوم از همه متشکرم به خاطر همه چی !!

سوم از همه خيلی ممنون به خاطر...!!

۱. خيلی دلم می خواهد آپ کنم ولی وقت نمی شه !

حداقل تا اول خرداد !

راستی کامنت بيانيه پست قبلی خيلی جالب بود..!!!

واسه اينکه به خواسته عزيزان لبيک گفته باشم جزئيات مراسم شام رو اینجا نوشتم..!

میهمانان منت بگذارند و دعوت ما را اجابت کنند انشالله..

متن بيانيه هم که اين بود :

ما خوانندگان سخاوتمند اين وبلاگ و دوستان دور و نزديك، از اقصي نقاط جهان! بدين وسيله مراتب مطالبات خود را در قالب بيانيه اي مكتوب كرده و بخشي از آن را به اطلاع عموم ملت شهيد پرور مي رسانيم!!
‌»»» لازم به توضیح است هرکدام از حضار محترم که با این بیانیه و مانیفست موافق هستند! کافی است یک کامنت «پر از گل، بدون نوشته» ارسال نموده و بدين وسيله آنرا امضا نمایند!!
»»» لازم به توضیح نیست که تعداد کامنتهای ارسال شده نشاندهنده میزان موافقت شما با اين بيانيه است!!!
.
.
1ـ اهداي كادو تنها بعد از صرف شام مقدور مي باشد!
.
.
2ـ كيفيت و كميت كادوهاي اهدايي، مستقيما با كيفيت و كميت مراسم «شامدهين» مرتبط است! به عبارت ديگر در صورت اعلام رضايت كتبي حضار! بسته به ميزان رضايت، از دو تا دويست ركعت نماز خوانده مي شود!! در غير اينصورت حتي از ذكر صلوات هم معذوريم!!!
.
.
3ـ بنابر يك عادت ديرينه و البته فراموش شده! اگر در تركيب سفره شام، زيتون پرورده حضور داشته باشد! طبق اين بيانيه، خواندن دعاي كميل يا توسل در قنوت مستحب موكد است!! (تبصره: نبايد حتي يك عدد زيتون پروده باقي بماند!! )
.
.
4ـ امضا كنندگان اين طومار شركت در هرگونه مراسم و جشني را حق مسلم خود دانسته و نسبت به عدم اجراي اين بند به شدت اعلام هشدار مي نمايند! هرگونه تبعات احتمالي برعهده نگارنده اين وبلاگ است!!
.
.
5ـ اين مورد تنها براي تاكيد بر مورد 1 گنجانده شده است و هيچ ارزش ديگري ندارد!! تا رسيدن به مورد بعدي سوت بزنيد!!
.
.
6ـ در صورت حضور حضار در مراسم عروسي! همگي متعهد مي شوند كه در اولين فرصت متاهل شده! و براي عاقبت به خيري شما نماز جماعت برپا نمايند!! مكان: مهديه تهران!!
.
.
7ـ مورد 4 را جدي بگيريد! در ضمن، بزن اون كف مرتبو !!
.
.
امضاي اين بيانيه فراموش نشه!
.

۲. امروز رفتيم واسه جشن کارت سفارش بديم. متن ها رو که می خونديم من فقط هق می زدم...

؛ تو تنها کبوتر عاشقم بودی که روزگار مرا به تو رساند.... ؛

؛ جشنی بر پا شده تا زيبائيهايت را به رخ همگان بکشم...؛

و...

ديگه قلبم نکشيد بقيه اش رو بخونم . اين شد که متن رو خودمون نوشتيم !!

۳. رفتم نمايشگاه کتاب،  کفش خريدم. فکر کن....!!!!!

۴. محتاجيم به دعا !

راستی آخر متن کارت نوشتيم :

 يا حی !!!!

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 21:28 |
پست خفن !

سلام !
۱. من فقط ۱۰ دقيقه وقت دارم که آپ کنم. و تقريبا هيچ مطلب خاصی الان تو ذهنم نمی آيد!!
 
۲. خسته شدم از بس رو وبلاگ ها خوندم روز معلم مبارک !!
حالا البته روز معلم مبارک ها..!!
 
۳. یه بوس کوچولو از سر مبارک پرزیدنت احمدی نژاد...!!
 
۴. ۱۰ دقیقه هم نشد ولی وقت من تمام شد.کيبورد ها بالا !!
 
راستی یادم رفت بگم :
من امروز مزدوج شدم !!
آره بابا شوخی چیه؟! عقد کردم !
البته به شدت به دعای خیرتون نیاز مندم !!
اگه آدمهای سخاوتمندی هستید به عنوان کادوی ازدواج برای عاقبت به خیری مان ۲ رکعت نماز بخونید..!!
 
مچکرم !!
 
 
یا حی !
+ نوشته شده توسط At در جمعه 14 اردیبهشت1386 و ساعت 18:27 |

سلام !

1.

2. دلم می خواد از 2 شروع کنم !

امروز بلیط اتوبوس و مترو رایگان بود. و اگر نبود این اقدام سخاوتمندانه شهردار محترم عمرا مردم روز ملی انرژی هسته ای را به یاد نمی آوردند !

بعضی ها فکر می کردند فال های درون مترو هم رایگان است!

دیگری می گفت : " معلوم نیست این 20 تومن بلیط رو بعدا چه جوری می خوان ازمون بگیرن!! "

جشن فن آوری هسته ای...

ما همه خمار جشنیم...

می ترسم اون غول بی شاخ . دم باز شاخ و شونه بکشه !!

 

3. این بار بازی پرهیجانی را شروع کرده...

اینقدر پستی و بلندی دارد ..

اینقدر سریع حرکت می کند که من به او نمی رسم !

بابا کوتاه بیا...

نکن می دونی که من زیاد صبور نیستم !

حالا خوبه کار دستیما....!!

دلم می خواد مثل ارمیا برم پشت معدن...

صبح ،"گراز" واسه نماز بیدارم کنه !

حتی حاضرم جای کاووس کار کنم تا اون بره مرخصی پیش زنش...

کاش نورعلیٍِِ منم دم دست بود..

راست می گه : خاک جنوب مثل آب می مونه. آدم توش فرو میره....

 

4.آره ! وقتی ازت میپرسم چته؟ چی شده؟ نگو هیچی !

وقتی می گی هیچی تا شب میشی فکر و ذکر من ! دست خودم نیست .نمی تونم ببینم کسی ناراحته و هیچی نمی گه!!

وقتی ناراحتی ازت می پرسم چته؟ یه جواب سر بالا بهم بده..

حرفه ای ب پیچونم!!

ردم کن برم. نذار تو ذهنم درجا بزنم!

می دونی که بیشتر از یکبار نمی پرسم!!

 

5.آدم که جنبه نداشته باشه همین میشه دیگه . من به شدت دلم می خواد برم کربلا !!!

پ.ن1 :

_من و تاکسی!

راننده: یه پسر جوون که پشت مو گذاشته بود و خواننده محبوبش هایده بود.کلی عکس به فرمون و ضبط و شیشه ماشینش که یک دستگاه پیکان جوانان 57 بود،چسبونده بود...

مسافر: یک مرد 40-45 ساله ، کت و شلوار ، عینک به چشم، ریش..

مسافربا لبخند به راننده: "بهتر نبود به جای این ، عکس "چمران" رو می زدی..؟! "

راننده هاج و واج نگاهش کرد...

انگار می خواست بپرسه چمران چیه؟ خوردنیه ؟؟!

پ.ن2:

_شهید آوینی میگه : من از یه راه طی شده باهاتون حرف می زنم. یعنی منم جوونی کردم. روشنفکر بودم... به این رسیدم که راه اینه !!

به نقل از مضمون

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 23:28 |


Powered By
BLOGFA.COM