تبليغاتX
_________ محرمانه_________

 

سلام

 

 !نمی دانم چه بگویم بعد از این مدت کوتاه

 

داریم به تاریخ 8/ 8/ 88 نزدیک میشویم و این تاریخ آدم رو قلقلک میده که یه جوری ماندگارش کنی وگرنه

!می رود تا 10 سال دیگر

...این روزها برخی چیز ها زیاد قلقلک ام می دهند

!جاده ساوه آدم را قلقلک می دهد که بزند زیر...آواز

استکان شصتی (کمر باریک) و سماور آدمی را قلقلک می دهد که همه اش چای بخوری ! آن هم چای !قندپهلو

هوای خنک پاییز آدم را قلقلک می دهد صبح ها پنجره را باز بگذاری و از سرما با پتو بخوابی یا حتی در    مواقعی دیده شده با لحاف

 

...هوای پاییز آدم را به سمت لواسان می کشد.. به سمت شمال ! به سمت آتش شومینه و دریا

...سریال شمس العماره آدم را قلقلک می دهد به یاد دوران تجرد و خواستگارو مهمانی بازی بیفتی و

دهه کریمه آدم را قلقلک می دهد تا حتی شده پیاده خودت را به یکی از این دو حرم شریف برسانی بلکه عقده ات برآورده شود

 ۳روز بیکاری در خانه قلقلک ات می دهد که بروی سر یک کار نیمه وقت

..چشم درد قلقلک ات می دهد که کار کامپیوتری ات را کم کنی

این را یادم رفت بگویم این سریال " مدرسه ی ما عجیب آدم را قلقلک می دهد برای معلمی   +

 

  

:پ.ن

 

! یک . دلم برای صدای پخته شدن بلال تنگ شده

 دو . این بار واقعا احساس می کنم بوی الرحمان وبلاگم بلند شده ! نه؟

 ..سه . اگر دلتان خواست شما هم از قلقلک های زندگی تان بگویید

 

 

:ت.ن

 

فرق است میان آن که یارش در بر             /               با آنکه دو چشم انتظارش بر در

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 28 مهر1388 و ساعت 0:34 |
 

 

با سلام!

آپ می کنیم تا امر دوستان را اجابت کرده باشیم و تا این دختره برود و خیس نشود و شب نشود و بی حاجی و تک و تنها بماند و ...الخ !

 

۱. این روزها کتاب می خوانیم تا دغدغه های زندگی مان از یادمان برود غافل از اینکه کتاب ها ،خود دغدغه آور اند ! و مشغولیات فکری جدید می سازند که بعضی شان  مثبت اند و برخی نامثبت !

این عکس  mp3 ترین کتابخانه ای ست که تا حالا پسندیدم.

 

 

۲. ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم

 تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم .

(دکتر شریعتی)

 

 

۳. الان یکی اس.ام .اس زد : " برای سلامتی کسانی که تا یادشون نکنی ،یادت نمی کنن صلوات! " ما هم صلوات را کامل نوشته و ریپلای کردیم !! با تشکر از خودمان !

 

 

۴. با نگاهی سرشکسته/چشم های پینه بسته/خسته از درهای بسته/خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده/میزهای صف کشیده/خنده های لب پریده/گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی/ پارک های این حوالی/ پرسه های خیالی/ نیمکت های خماری

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم/ شنبه های بی پناهی/ جمعه های بی قراری

 

 

یا حی !

 

 


 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 17 مهر1388 و ساعت 12:30 |
 

سلام !

۱. دیروز سفر تلخی به ساوه داشتیم که منجر به گرفتن تصمیمی سخت و تلخ تر شد .

۲. این حال من بی توست...  :

 

پ. ن:

عکس را بزرگ گذاشتم تا درک کنی.. تا یادم نرود... تا یادت نرود  !

یادمان نرود " آبان" ها را...

 

هم این!

 

بعدالتحریر:

من سید نیستم ، اما حاجی ام دارد می رود... می رود و مرا به حال خویش رها می کند... همان حال من بی تو !

اینجا داره بارون می باره کسی چتر نداره؟!

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 21:12 |
 

سلام!

 

۱. يک روز يک دختر کوچک در
آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که
داشت آشپزى
مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى
سفيد در بين موهاى مادرش
شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا
بعضى از موهاى شما
سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار
بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من
مى‌شوی، يکى از
موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و
گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى
مامان بزرگ سفيد
شده!

************************************************************************

۲. بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه
به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد
سيب بود که
روى آن نوشته بود:
فقط

يکى برداريد. خدا ناظر
شماست.

در انتهاى ميز يک سبد
شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها
رويش نوشت: هر چند
تا مى‌خواهيد برداريد!
خدا

مواظب سيب‌هاست


*********************************************************************

۳. عکاس سر کلاس درس آمده بود
تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى
بگيرد. معلم هم
داشت همه بچه‌ها را

تشويق مي‌کرد که دور هم جمع
شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر
قشنگه که سال‌ها بعد وقتى
همه‌تون بزرگ شديد به اين
عکس نگاه کنيد و بگوئيد

: اين احمده، الان دکتره. يا
اون مهرداده، الان
وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان
مرده.

*********************************************************************

۴.

یاد "بیوتن" امیرخانی می‌افتم:" - یِس! دَتس ایت! شورا می‌دهیم به شما و باقی آرشیتکت‌ها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید...
- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی می‌کنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...

آرمیتا بدون توجه به حرف‌های مرد یقه آخوندی ادامه می‌دهد:
- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی‌، چند جور کار انجام می‌دهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده می‌کنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.

صدای قهقهه ارمیا مانع می‌شود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمه‌ای گپ بزنند. ارمیا می‌خندد:
- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تک‌پر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها کشته شده بود و دیگر! فقط می‌ماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد."

 

 

 * پ.ن :

 

* این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس ! به قول عباس حیدری من هم سهم خودم را دادم !

* به قول حاج کاظم : بیایید با امثال عباس ها مهربون تر باشیم.

 

 

* من برای صبرتون یه " یاعلی"  می خوام ...! همین..

 

بعد التحریر :

ببخش به خاطر سر گیجه ای که گرفتی ! نوشته ی دلی مثل مومن است ! در هیچ چارچوبی نمی گنجد .. !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 13:26 |
 

سلام !

به مناسبت اول مهر ماه و شروع مدرسه ها ایمیلی به دستم رسید که تداعی کننده ی خیلی از خاطره هاست....

گفتم اینجا بذارم که دور هم باشیم و یه کم بر گردیم به دوران خوش و پر خاطره ی زندگی مون !!!

      

  

 

* پ.ن :

.

 

* ت .ن :

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 19:59 |


Powered By
BLOGFA.COM