سلام!
۱. يک روز يک دختر کوچک در
آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که
داشت آشپزى
مىکرد نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى
سفيد در بين موهاى مادرش
شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا
بعضى از موهاى شما
سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار
بد مىکنى و باعث ناراحتى من
مىشوی، يکى از
موهايم سفيد مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و
گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى
مامان بزرگ سفيد
شده!
************************************************************************
۲. بچهها در ناهارخورى مدرسه
به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد
سيب بود که
روى آن نوشته بود:
فقط
يکى برداريد. خدا ناظر
شماست.
در انتهاى ميز يک سبد
شيرينى و شکلات بود. يکى از بچهها
رويش نوشت: هر چند
تا مىخواهيد برداريد!
خدا
مواظب سيبهاست
*********************************************************************
۳. عکاس سر کلاس درس آمده بود
تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى
بگيرد. معلم هم
داشت همه بچهها را
تشويق ميکرد که دور هم جمع
شوند.
معلم گفت: ببينيد چقدر
قشنگه که سالها بعد وقتى
همهتون بزرگ شديد به اين
عکس نگاه کنيد و بگوئيد
: اين احمده، الان دکتره. يا
اون مهرداده، الان
وکيله.
يکى از بچهها از ته کلاس
گفت: اين هم آقا معلمه، الان
مرده.
*********************************************************************
۴.
یاد "بیوتن" امیرخانی میافتم:" - یِس! دَتس ایت! شورا میدهیم به شما و باقی آرشیتکتها که یک گورستان مدرن امروزی داشته باشید...
- بله! قبرستان هم باید امروزی باشد. کانه شهر! شهر هم الان مجتمع سازی میکنند، این جا هم باید همین کار را بکنیم... بلندمرتبه سازی و مجتمع سازی... چیست این سنگ قبرها که هرکدام یک شکلی دارند؟ یکی نوشته پسرِ عزیزم، آن یکی نوشته شوهر خوبم؛ شهید را یکی با رنگ قرمز زده است، یکی با آبی...
آرمیتا بدون توجه به حرفهای مرد یقه آخوندی ادامه میدهد:
- دکتر خشی گفت که در آمریکا روی گور کشته های جنگی، چند جور کار انجام میدهند. یعنی معمولا از سمبول اسب، برای جنگ استفاده میکنند. اگر اسبی با دو پا از جلو بلند شده باشد، یعنی این کماندار در راه وطن کشته شده است. اگر اسبی یک پای جلو را بالا گرفته باشد، یعنی زحمات زیادی کشیده و مجروحیت در جنگ هم داشته است. اگر اسبی ایستاده باشد یعنی صاحبش به مرگ طلبعی مرده است و اگر اسبی دوپای عقبش را بلند کرده باشد، یعنی خیانت کرده است.
صدای قهقهه ارمیا مانع میشود که ارمیتا و مرد یقه سه دکمهای گپ بزنند. ارمیا میخندد:
- اینجا باید یک اسب بسازیم که چهارتا پاش رو هواست. دوتا پای عقب باید روی هوا باشد چون سهراب به ما خیانت کرده بود و تکپر شده بود و دوتا پای جلو هم ایضا، چون بالاخره مثل قهرمانها کشته شده بود و دیگر! فقط میماند مشکل جاذبه که چه جوری اسب روی هوا بایستد."
* پ.ن :
* این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس ! به قول عباس حیدری من هم سهم خودم را دادم !
* به قول حاج کاظم : بیایید با امثال عباس ها مهربون تر باشیم.
* من برای صبرتون یه " یاعلی" می خوام ...! همین..
بعد التحریر :
ببخش به خاطر سر گیجه ای که گرفتی ! نوشته ی دلی مثل مومن است ! در هیچ چارچوبی نمی گنجد .. !
یا حی !
+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت
13:26 |