تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

 

سلام !

طاعات مقبول / عید مبارک !

 

شرمنده از اینکه نشد زودتر بنویسم ! ما ۷ ام شهریور رفتیم و ۱۷ ام شهریور بر گشتیم. به فاصله ی ۲ روز احیا ها شروع شد و بعدش میهمانی دادیم و میهمانی رفتیم و .. این بود که وقت نمی شد . جدای از اینکه کلا حس اش هم نبود !

سفر بسیار بسیار خوبی بود !

 

ما یکی از  راحت ترین و بهترین کاروان ها را داشتیم که نه پیر داشتیم نه بچه کوچک !!

از طرفی مدیر کاروان فرهیخته ای داشتیم . حرم ها بسیار خلوت بود ! به واسطه ی ماه رمضان و اولتیماتومی که شرکت شمسا به هتل های عراق داده بود برای بالابردن کیفیت اتاق ها !

می گفتند روزانه ۸۰ اتوبوس از مرز رد می شده که در رمضان شده بود روزی ۲۰ اتوبوس !

 

رمضان خیلی با صفا بود...

قصد ندارم سفر نامه را منتقل کنم ٬ که همان مکتوب بماند بهتر است ! شاید گهگاه بین پست ها اشاره ای کنم...

حدود ۲۰ صفحه ای همان جا ،شب به شب ، نوشته ام. خیلی سخت بود نوشتن ! با آن وقت کم ! ( مکه هم که بودم یک سفرنامه ی خوب ۹۶ صفحه ای نوشتم !)

 

همین را بگویم که باب جدبدی از لذایذ به رویم گشاده شد! تعریف جدیدی برای لذت یافتم که هیچ جا نمی توان آنها را یافت ..

 

لذت یعنی اینکه سحر های رمضان روبروی ایوان طلای حرم امیر المومنین بنشینی و گوشت را تیز کنی که آیا صدایی از چاهی ، جایی می شنوی...؟!


لذت یعنی اینکه در صحن و سرای علی (ع) باشی و اذان بگویی و " اشهد ان علی حجه الله .." را از جان دل زمزمه کنی...

 

لذت یعنی اینکه در حرم خلوت امیرالمومنین دستت را در ضریح اش حلقه کنی و ۱۱۰ بار بگویی " یا علی.."

 

می گویند حضرت آدم (ع) هم کنار امیر المومنین دفن شده اند. طبق فرموده ی پیامبر(ص) هم که : " من و علی پدران این امت ایم..."

وقتی وارد حرم می شدم واقعا احساس می کردم اومدم خونه ی بابام ! اینقدر که احساس راحتی می کردم ..

 

از کربلا که نمی شود چیزی گفت....

سامرا و کاظمین هم که اینقدر کوتاه بود که چیزی نفهمیدیم....

 

بگذریم !

پارسال شب قدر خیلی التماس کربلا را کردم! اولتیماتوم دادم که قبل از شب قدر امسال بروم.. امسال وقتی نزدیک ماه رمضان شده بودیم  و خبری از رفتن نبود دلم بدجوری گرفت... قرآن را می خواندم. رسیدم به " ان وعدالله حق" دلم قرص شد ! مطمئن شدم که می رویم !

فعلا همین !

 

 

پ.ن :

* کمی فرصت  می خواهم تا بازدید های مجازی را پس دهم ! پست های نخوانده را دنبال می کنم !

* دوباره شروع به خواندن کردم! مدیریت / تهران !

* به امید دیدار، ای رمضان عزیز... . 

 

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 21:30 |
 

سلام !

 

این هفته در خانه ی پدری ما هفته ی وحدت نام نهاده شد !

 

دو، سه ماه پیش ابوی ما در سفری که به قشم داشتند، در هواپیما با شخصی با نام "عبدالله"  آشنا شدند . عبدالله جوانی حدود 25 ساله /دارای همسر و سه فرزند !

از قضا فرزند کوچک ایشان- که پسرک 4 ماه اش بود- از بدو تولد دچار یک مشکل مادرزادی بود.  (استخوان یکی از پاهایش کج بود و باید عمل می کرد ) .به خاطر همین چندین ماه بود که این بندگان خدا (+ مادر خانم عبدالله ) در رفت و آمد بین شهرها بودند !

 

عبدالله : جوانی ریز اندام . از درس خوانده های حوزه و ملبس . قشمی بود ولی امام جماعت مسجد شارجه  ی امارات . علاوه بر مساجد قشم کار آزاد هم می کنند.

 

همسر عبدالله / فاطمه : دختری بین 18 تا 20 سال / خوشرو / تا پنجم درس  خوانده بود / دختر با کمالاتی بود / خیاطی هم می کرد !

 

خدیجه : دختر 7 ساله / با هوش !

بشری : دختر 4 ساله / با نمک /  حساس و به شدت بابایی !!

نایف: پسرک 4 ماهه / خوردنی !!

 

 مادر فاطمه / هاجر : حاج خانمی توانمند / به گفته ی خودش صبح ها در جنگل های حرا بز می چراند / عصر ها خیاطی می کند و ماه رمضان دوبی میروند و اگر کار نکند مریض می شود !

 

این عزیزان همه اهل تسنن هستند !

 

جریان از این قرار بود که پدر 4شنبه ای که گذشت نه ! 4شنبه ی قبل اش گفته بود بیایید خانه ی ما بمانید !(ابوی به لطف خدا خانه ی بزرگی دارد .ما هم که کم شدیم ) و این شد که ما 10 روزی میزبان مهمانان جالب ی بودیم !

 

پدر ما کلا آدم خوش اخلاق و اهل مطالعه ای هستند. شکر خدا شوخ و سرحال ! بچه ها حسابی با بابا سرگرم بودند و لی اتفاقات جالب از آنجا شروع می شد که بچه ها تفاوت ها را می دیدند .

مثلا هر بار خدیجه سر نماز بابا دقت می کرد و ایراد می گرفت که مثلا نباید در هر 2 رکعت توحید بخوانید . یا مهر را بر می داشت و می گفت این غلط است.یا می گفت باید به جای مسح پا آن را کاملا بشویید و ...

و پدر ما با حوصله جواب می دادند و با  خنده می گفتند : "تو شیعه می شی از اینجا میری !!"

 و یا از طرف دیگر:

مثلا وقتی بشری می خورد زمین مامان بهش می گفتند : یا علی بگو بلند شو !!! با اون چشم های با مزه اش نگاه می کرد مامان رو !

خیلی پیش آمد که من از تعجب می گفتم : یا ابالفضل و .. خیلی مثال های دیگر !

 

موضوع مهم دیگر حلول ماه مبارک رمضان بود. شب اش عبدالله با رادیو و موبایل و .. از عربستان و دوبی با خبر شد که فردایش روز اول هست یا نیست ؟! کلا تمام اوقات شرعی شان را با اونجا تنظیم می کردند.

یا مثلا برای افطار فقط سوپ می خوردند .  و البته سنت شان این بود که نیم ساعت قبل از اذان ما افطار کنند ولی ایشان به احترام صاحب خانه تا اذان ما صبر می کردند !

خلاصه میهمانان جالبی بودند و ما خیلی چیزها ازشان یاد گرفتیم. دیشب آخرین باری بود که با هم بر سر یک سفره نشستیم. هیچ وقت تصورش را نمی کردم یک روزی با اهل تسنن اینچنین همنشین باشیم.

جدای از اینکه آنها خیلی نظرشان نسبت به شیعیان مثبت شده بود کلا این هفته مثل هفته ی وحدت بود برای ما ! واقعا همه کار می کردیم برای حفظ همین دوستی و محبت !

جایشان خالی ست .

 

پ.ن :

 

× این ها را نوشتم که مکتوب شدنش باعث شوداین ایام یادم نرود..

× مهمانی ها شروع شده! 2 سال گذشته طبق محاسبات دقیق از 30 شب ماه مبارک ما 35 جا دعوت می شدیم  و حسرت تمامی وجودمان را فرامی گیرد از افطاری هایی که از دست می دادیم و احیانا می دهیم !!!

×همچنان التماس دعا داریم !

× ممکن است تا آخر هفته بعد التحریر یا پست تقریبا مهم ی به این پست اضافه شود.

* اگر گرسنه تان نمی شود اینجا را بشونید ! 

 * اینجا هم وب آرامش بخش جوانکی که خیلی در مهمانی خدا شاد است !

 

 

 

 

 

 

بعدالتحریر :

 

شاید این پست، قدبلندترین پست محرمانه (تا به اینجا) باشد .

همیشه از مناجات های رمضان لذت می بردم.

اللهم شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد..وارزقنی حج بیتک الحرام...

وقتی به این فراز آخرمی رسید با خودم می گفتم یعنی میشه دوباره روزی ما کنی مسجدالحرام رو ببینیم..؟!

از رمضان پارسال بعد از این فراز می گفتم : "وارزقنی زیاره الحسین(ع)..."

حالا نمی دانم چه شده .. یک سال زمان کمی ست برای التماس برای یک دعوت ! اما...

گفته اند جمعه حرکت می کنیم به سوی کربلا ! اما ته دلم هراس دارم از اینکه نشود ! دعوت اش را پس بگیرد. جایی نوشتم :

" کربلا واقعا التماس می خواهد...

 

مفت نمی دهند اش.. تا لحظه ی آخر هم یک پا در هوا نگه ات می دارند. یک سانت پایت پایین تر از آنچه او می خواهد بیاید ... کلا منتفی اش می کنند..

مفت نمی دهند اش که بگویند برو ! این هم برات کربلا ! مفت چنگ ات !

برات که می دهند یعنی بیا ! تازه باهات کارمون شروع شده...

 

برات کربلا واقعا کرب و بلا می خواهد..."

 

علی الحساب حلالم کنید. اگر کسی توصیه و مطلبی دارد که به کیفیت سفرمان کمک می کند خواهشا دریغ نکند. ایمیل بزند..

 

اگر لایق باشم دعاگوی همه هستم ...قول ! ولی سخت به دعای همان همه محتاجم !

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 2 شهریور1388 و ساعت 13:32 |


Powered By
BLOGFA.COM