تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

 

با سلام !

" رستگاران " هم تموم شد. ولی حرص ما را در آورد. به نظرم قوی ترین سازمانی که می تونه نیروی پلیس کشور رو ضعیف جلوه بده صدا و سیماست ! با این سریال های .. اش !

دو قسمت آخرش شاهکار بود! آدم بده  ی فیلم (شایسته) که زبل خان هم بودند  کیانوش و رفیقش رو می بره به مسلخ گاه !! که همون زیر زمینه باشه تا پلیس بگیردشون( چون اون مکان قاعدتا باید تحت نظر باشه) !

بعد نشون میده اصلا پلیس اونجا رو تحت نظر نداشته !! بلکه سرگرد صادقی با هوش فیلم ـ که فکر کنم بهش بگیم کلمن آب بهتر باشه ـ از روی فضله ی کبوتر لای کفش! می فهمه باید بدو بدو بره زیر زمین !!

من نمی فهمم ۲ تا کبوتری که توو زیر زمین ول می دادند تا دکور خوفناک به نظر بیاد - گلاب به روتون - ۲ تا کبوتر چقدر می تونن فضله داشته باشند که کفش دستیار خنگ صادقی !! پر فضله کبوتر شده باشه و معمای این فیلم ۴۰-۵۰ قسمتی حل بشه ...

 

خاطر نشان می کنم این(رستگاران) جز با کیفیت ترین سریال هایی بود که این اواخر ساخته شده  با میزان مینیمم آب بندی ! ولی خب مطابق همه ی سریال های ایرانی همه تقریبا آخر فیلم به عاقبت خیر شدند یا به عقوبت کارشون رسیدند و هیییییچ جای فکر و تاملی برای بیننده نگذاشت !!

چرا سریال های ما فقط یه داستان طولانیه؟! بدون هیچ جای آموزشی ؟ چرا تکلیف همه توو قسمت آخر معلوم میشه؟ چرا حداقل نمی گذارند قوه ی تخیل مون رو به کار بندازیم؟!

آرزو به دل نموندیم و احمدرضا بابایی ۳۰ ثانیه ته فیلم ـ قبل تیتراز پایانی - هنرنمایی کرد !

خداییش دیدن این سریال " مسافران " شرف داره !

پست ، فرت !

 

 

 

پ.ن :

* بر عکس خیلی ها از آمدن ماه رمضان خوشحالم ! به دلایل متعددی که بعدا می گویم انشالله !

* آدم گاهی فورا به محرمانه محتاج می شود ! 

 * از وزرای انتخابی جدید خبر های خوشی شنیده نمیشه !

لیست اسامی وزرای پیشنهادی رو دیدم تعجب کرده !! گفتم کاش همون مشایی رو گذاشته بودند که بعدا نخواهند سر انتخاب کابینه  تلافی کنند! انشالله که خیر است.

 

بعد التحریر: 

* موقع نوشتن اون دوخط اصلا حواسم نبود اون کلمات،جز کلمات جیز سیاسی هستند ! با تذکر کامنت ها یادم افتاد..وگرنه من هنوز هم قصد سیاسی نویسی ندارم !

با تشکر !

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 28 مرداد1388 و ساعت 19:50 |
 

با سلام !

قبل تر ها ، مطلب زیر رو - که الان یه بخشی از اون رو نوشتم - یه جا خونده بودم :

 

چه جوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟



 ۱.یهو نگاه میکنی میبینی خانواده ات که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط موبایل دارن!


۲.
واسه همکارت ایمیل میفرستی در حالی که میز بغل دستی تو نشسته.

۳.رابطه ات با اقوام و دوستانی که آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره و تو به سختی میتونی باهاشون ارتباط داشته باشی ( یا اینکه میشه گفت با اقوامی که با ایمیل باهاشون در ارتباطی صمیمی تری)

۴. شما ماشینتون رو جلوی خونه تون پارک میکنین. بعدش موبایلتون رو در میارین و به خونه زنگ میزنین که بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از ماشین پیاده کنن

۵.هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم زیرش داره

۶. وقتی خونه رو بدون همراه داشتن موبایلتون ترک میکنین باعث میشه استرس تمام وجودتون رو بگیره و دوباره با عجله برگردین خونه تا ورش دارین در حالی که قبلا بدون موبایل 20-30 سال از عمرتون رو گذروندین و بدون هیچ مشکلی!

۷. ...


جدی که فکر کردم دیدم با خیلی اتفاقات دیگه میشه حضور در دنیای امروز رو اثبات کرد. با وجود بعضی مسایل مثل اینترنت و نبود بعضی مسایل مثل حال و هوای سنتی مثلا خونه ها ! این تقابل سنتی و مدرن خودش یه جورایی اثباته !

یاد نیمه ی سنتی و مدرن بی وتن افتادم ! اصلا می دونی چیه؟! مثلا همین کتاب بی وتن خودش یه نمونه اثباته ! چون ما در سال ۲۰۰۹ یا به عبارتی ۱۳۸۸ هستیم میشه کتابی مثل بیوتن نوشت ! وگرنه قبل از اون...

مثلا همین وبلاگ و کامنت هاش ! به نظرم غوغایی اند توو زندگی مدرن روزمره ما آدم ها !

 همین که یکی برای ادم یه خوابی ببینه هنوز چشم هایش خوب باز نشد صبح می بینه اونو توو کامنت خصوصیت برات تعریف کرده !

یا  اینکه از صبح تا شبی که کامنت هات رو چک می کنی می تونی با یکی آشنا شی در حد رفاقت !

یا اینکه یکی اون ور دنیاست و با پست هایی که می زنه تو می تونی از حال و هوای روز به روزش با خبر بشی !

یا اینکه رفیقی رو که ندیدی اش و فقط شنیدی ش ! با خبر بشی رفته کربلا !

یا اینکه ...

هزار تا از این نمونه ها وجود داره که اثبات می کنه ما توو سال ۲۰۰۹ ایم. شما هم مثالی برای اثبات این موضوع به ذهنتون می رسه؟!

 

 

* پ.ن :

هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم. بیایید پول روو هم بذاریم و واسه این بنده خدا یه ۲۰۶ بخریم که از این حالت در بیاد !! ایشون رسما خط ۱۱ رو افتتاح کردند !

فرض کنید ! پاهاشو اسپرت کنه چی میشه !!

                      

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 17:23 |
 

با سلام و بدون شرح خاصی :

 

این توو کامنت های محرمانه ام بود:

 

 

نه هنوز تموم نشده!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
یه مرد 40 - 45 ساله!
کار میکرد!
خیلی کار میکرد!
اینقدر کار کرد که دلم ناخواسته براش سوخت!
اعصاب نداشتم اما همه چیز با دیدن عرقهای رو پیشونیش از یادم رفت!
بعد این همه عمر این آدم هنوزم باید بره وایسه سر گذر تا یه نفر ببرتش سر کار؟!
اگه کسی نبرتش سر کار چی؟!
دختر دم بخت داشت گمونم!
کار کردنش رو دیدم! سختم بود خودم رو کنترل کنم!
رفتم یه کنجی به یه بهانه ای تا بغضم رو تخلیه کنم!
حالم از خودم بهم خورد! از تو هم بهم خورد! از همه بهم بخورد! از هر کسی غیر از اون!
امروز رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
ایکاش نرفته بودم!
ایکاش نیاورده بودن!
من طاقت این صحنه هارو ندارم!
طاقت ندارم ببینم یه نفر اینجوری از خودش کار میکشه تا نون حلال ببره سر سفره زن و بچه اش!
طاقت ندارم ببینم یه نفر بخاطر دراوردن نون حلال اینقدر خوشحاله!
9 ساعت تمام کار کردن و عملگی کردن تو این سن میدونی یعنی چی؟!!!
نه نمیدونی! منم نمیدونم! تازه این بدترینشون نیست! بدتر ا اینم زیاده! اما من اینو دیدم!
قیافه اش جلو چشامه! این بغض لعنتی از ظهر خالی نشده! از وقتی عرقهاش رو دیدم!
نمیدونم به کی برم این حرفهارو بزنم!
من طاقت ندارم ببینم یه نفر خودش رو دم تیغ کارهای سخت میده تا نون حلال در بیاره!
9 ساعت برای 12 هزار تومن! با 12 هزار تومن چی میشه خرید؟!سلامتی؟!!
اما نه... شاید شرف بشه خرید! خدارو با پول نمیشه خرید اما با این پول شاید بشه!
حالم بده!
امشب دوست ندارم خواب ببینم!
خدا این اشکهارو از ما نگیره!
گوشم سنگین شده!
تف تو این دنیا!
صبح رفتم سر ساختمون!
یه کارگر از سر گذر اورده بودن!
حالم بده!
کاش امشب خواب نبینم!

 

 

 

 

 

* پ.ن :

... !

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 مرداد1388 و ساعت 2:13 |
 

سلام!

۱. نمی دونم چرا اسم این فیلمه رو گذاشتن "رستگاران" ؟!  هر شب که همه دارن توش بدبخت میشن!!البته فیلم ایرانیه ! یحتمل همه قسمت آخر رستگار میشوند !

 

۲. همچنان قصد ندارم سیاسی بنویسم !

 

۳. بعضی ها ما را لجباز  خطاب کرده مبنی بر نگذاشتن آدرس وبلاگ  ! بابا محرمانه بودنمان زیر سوال می رود ! گویا آن طرف ها خیلی علم پیشرفت نکرده! نامبرده گفته به این امر آلرژی پیدا کرده !

این روزها آلرژی مهم نیست ! مواظب باشید آنفلونزای نوعA ..نگیرید !

چند روز پیش یکی از دوستان - گلاب به روتون-  شکمش به کار افتاده بود و می گفت احساس می کنم آنفلونزای نوع wc گرفته ام !

 

۴. هوس کتابخوانی کرده ام. اما فعلا کتاب خوب سراغ ندارم ! خواهش می کنم هر کس حداقل یک کتاب خوب که خودش خوانده را به من معرفی  کند ! با تشکر.

 

۵. روزی فردی  گفت : "من با یک سیب آبروی امام صادق(ع) رو می ریزم. "

گفتند:" چه جوری؟"

گفت:" این سیب رو می برم پیش امام صادق (ع) . می پرسم این سیب روزی من هست یا نه؟ اگر گفتند هست می زنم زیر پایم له می کنم . اگر گفت روزی تو نیست جلوش سیب رو می خورم!"

رفت پیش امام صادق(ع) . گفت : "این سیب روزی من هست یا نه؟"

حضرت بهش نگاه کردند و گفتند : " اگر از گلویت پایین برود روزی ات بوده و اگر از گلویت پایین نرود روزی ات نبوده! "

نتونست کاری بکنه و فقط شرمنده شد.

(به نقل از آقای قرائتی)

 

۶.

اَللّـهُمَّ اِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنا فيما مَضى مِنْ شَعْبانَ، فَاغْفِرْ لَنا فيما بَقِىَ مِنْهُ.

خدايا اگر در آن قسمت از ماه شعبان كه گذشته ما را نيامرزيده اى در آن قسمت كه از اين ماه مانده بيامرزمان.

 

 

پ.ن :

بدون شرح :

 

 

بعد التحریر :

با کامنت جناب م ل ک  همسویی می کنم  و میگم که جدا ایده ی خوبیه که هر ماه هر کس یه کتاب بخونه و نظرش و یه خلاصه ای ازش رو آپ کنه !

توو همین کامنت ها توو چند روز ۳۲ تا کتاب خوب معرفی شدند که مطمئنم همه شان ارزش یک بار خواندن را دارند! 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 19 مرداد1388 و ساعت 1:15 |
 

سلام !

وقتی برای مبعث آپ می کردم نوشتم (( تپل ترین عید دنیا مبارک!)) همون موقع به این فکر کردم که شاید میلاد امام زمان (عج) تپل ترین عید باشه ! ولی بعد به این نتیجه رسیدم که آن آغاز ست و این به نوعی پایان ! محمد (ص) شروع است که به مهدی (عج) ختم می شود. نا آن نباشد این نیست !

 

خیلی از اطرافیان دور و نزدیک م از سفر کربلا آمده اند!

برای عرض تبریک مناسب تر از شعر زیر گیر نیاوردم! من که عددی نیستم بخوام حرف بزنم ! این شعر کلمات رو زیباتر کنار هم چیده ! شاید از نظر بعضی ها حتی بی ربط باشه  اما من که خیلی از خوندنش لذت می برم ! 

 

* پ.ن:

لطفا شب نیمه شعبان جوری برای ظهور دعا کنید که حتی اگه موقع اش نشده خدا توو رودربایستی گیر کنه و به همه اهل عالم  ارفاق کنه...

یعنی ما زمان ظهور زنده ایم؟!

خوش به حال کسی که صدای :" انا بقیه الله " رو بشنوه و لذت زندگی بعد از ظهور آقا رو بچشه !

 

 

 

 

* ت.ن:

 

عصر يک جمعه‌ي دلگير
دلم گفت بگويم بنويسم
که چرا عشق به سامان نرسيده است؟
چرا آب به گلدان نرسيده است؟
چرا لحظه ی باران نرسيده است؟

و هر کس که در اين خشکي دوران
به لبش جان نرسيده است،
به ايمان نرسيده است و غم عشق
به پايان نرسيده است.
بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد
بنويسد که هنوزم که هنوز است،
چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟
چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،
زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،
فقط برد، زمين مرد، زمين مرد،
خداوند گواه است، دلم چشم براه است،
و در حسرت يک پلک نگاه است،
ولي حيف نصيبم فقط آه است
و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي،
برسد کاش صدايم به صدايي...
عصر اين جمعه دلگير
وجود تو کنار دل هر بيدل آشفته شود حس،
تو کجايي گل نرگس؟
به خدا آه نفس هاي غريب تو که آغشته به حزني است
زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر اين روز و شب رنگ شفق يافته
در سوگ کدامين غم عظمي به تنت رخت عزا کرده اي؟ اي عشق مجسم!
که به جاي نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم
که چنين مي زند آتش به دل فاطمه آهت
به فداي نخ آن شال سياهت
به فداي رخت اي ماه!
بيا صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم توئي ،آجرک الله!
عزيز دو جهان يوسف در چاه،
دلم سوخته از آه نفس هاي غريبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي،
به همان صحن و سرايي که شما زائر آني
و خلاصه شود آيا که مرا نيز به همراه خودت زير رکابت ببري تا بشوم کرب و بلايي،
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجايي؟
تو کجايي شده ام باز هوايي،شده ام باز هوايي...
گريه کن،گريه و خون گريه کن آري
که هر آن مرثيه را خلق شنيده است شما ديده اي آنرا و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسي روضه ز مقتل بنويسم،
و خودت نيز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در يد موسي بشود،
چون تپش موجِ مصيبات بلند است،
به گستردگي ساحل نيل است،
و اين بحر طويل است
و ببخشيد که اين مخمل خون بر تن تبدار حروف است که اين روضه‌ي مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است و صداي تپش سطر به سطرش، همگي موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سينه‌زنان، کشتي آرام نجات است،
ولي حيف که ارباب «قتیل العبرات» است،
ولي حيف که ارباب «اسير الکربات» است،
ولي حيف هنوزم که هنوز است حسين ابن علي تشنه‌ي يار است
و زني محو تماشاست ز بالاي بلندي،
الف قامت او دال و همه هستي او در کف گودال
و سپس آه که «الشّمرُ ...»
خدايا چه بگويم «که شکستند سبو را و بريدند ...»
دلت تاب ندارد به خدا با خبرم مي‌گذرم از تپش روضه که خود غرق عزايي،
تو خودت کرب و بلايي،
قسمت مي‌دهم آقا به همين روضه که در مجلس ما نيز بيايي،
تو کجايي ... تو کجايي...

 

(سید حمید برقعي)

 

 

 

یا حی ! 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 9 مرداد1388 و ساعت 12:44 |

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟» مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم، برگزينيم.

همه ما به اين دليل اين نوع زندگي فردي (شخصي) واجتماعي (حكومت) را داريم چون خودمان قبلا اين نوع زندگي كردن را انتخاب كرده ايم !

از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي

 

 

پ.ن :

 

* سلام !

 

* امشب ، شب اول شعبان است. فردا روزی در کعبه را باز می کنند برای شست و شو !

 

* خیلی سخت است  آدم  انتصاب "  مشایی "  را ببیند اما بر سر عهدش بماند و سیاسی ننویسد !!

 

* فیلم درباره الی.. را دیدم. بازی و بازیگردانی خیلی خوبی داشت اما داستان اش به درد نمی خورد ! انگار فیلم به  سفارش ناجیان دریای خزر ساخته شده بود !!

 

*  بخیل کسی ست که در سلام کردن بخل بورزد. / امام حسین (ع) /

 

* من ناخوانده و بی دعوت جایی نمی روم. خدایا تو که م ی د ا ن ی...

 

* تصویری دیدم که گوشه ی پرچم ایرانی که دست یکی از دوستان بود نوشته بود :

MADE IN CHINA!!! می خواستم دو دستی بر سرم بکوبم !!! پیش تر هم درباره چفیه ی لبنانی چنین چیز شنیده بودم !

 

* به کجا می رویم..؟!

 

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 1:9 |


Powered By
BLOGFA.COM