تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

با سلام !

● سوره انفال آيه64


يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ


اى پيامبر! خداوند و مؤمنانى كه از تو پيروى مى‌كنند براى حمايت تو کافي است (فقط بر آنها تکيه کن).

 

(( ای پیامبر ! یعنی اگر از تو پیروی کنیم خدا حمایت مان می کند  و الیس الله بکاف عبده ؟!..))

قمصر کاشان را هم به عشق گلهای تو می رویم !

شنیدی می گویند جمال محمدی ش صلوات؟! پس چرا بیکاری؟ صلوات را بفرست دیگه !

 

                                           (( تپل ترین عید دنیا مبارک ))

 

 


پ.ن :

*عهدی بود که می بایست انجام می شد !

* ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)...

* مدیونی بدون صلوات از اینجا بری بیرون!!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 28 تیر1388 و ساعت 10:17 |
 

سلام !

ما آمدیم ! پر شور و غیورانه !!

هر کسی فکر کرده ما رفتیم حاجی حاجی مکه شدیدا کور خوانده است !!! حتی افرادی که نام مقدس محرمانه را از پیوند هاشان حذف کرده اند !!

خیلی منتظر شدم جو آلوده انتخابات نشست کند. فضا آرام تر شد اما تمام نشد !

اصلا و ابدا در مورد اصل انتخابات نخواهم نوشت . مطمئن!

با خیلی ها صحبت کردم در مورد اینکه فضای شهری کمی مرده شده! همه یه جورایی مسترس اند (استرس دارند) . کمتر کسی رو می بینم مثل سابق الکی خوش باشد و بگوید و بخندد! من از این مورد دلشاد نمیشم.

دلم می خواد همه برگردند به فضای صمیمی و دوستانه قبل ! تعصبات و حساسیت های سیاسی رو کنار بذارند و مثل قبل در کنار هم زندگی کنند. بله بچه ها...

خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که خودم هم نشاط قبل رو پیدا کنم. ولی..

البته عدم نشاط نسبی ما دلایل متفاوتی داره که کمتر به این چیز ها ربط پیدا می کنه!

 

فعلا با این شعری که میذارم خیلی ارتباط برقرار کردم. یه جورایی وصف حاله که ازش لذت می برم ! یه کم طولانیه ولی از نظر من ارزش چند بار خوندن رو داره !

******************************************************************************

 

به‌سان رهنورداني که در افسانه‌ها گويند،
گرفته کولبار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خيزران در مشت،
گهي پر گوي و گه خاموش،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي‌پويند 
                            ما هم راه خود را مي‌کنيم آغاز.

                     ***                                                   
سه ره پيداست.
نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر،
حديثي که‌ش نمي‌خواني بر آن‌ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي .
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام،
اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام.
سه ديگر: راه بي‌برگشت، بي‌فرجام

                    ***
من اينجا بس دلم تنگ است.
و هر سازي که مي‌بينم بد‌آهنگ است. 
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي‌برگشت بگذاريم، 
ببينيم آسمان «هرکجا» آيا همين رنگ است؟

                   ***
 تو داني کاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست.
سوي بهرام، اين جاويدِ خون‌آشام، 
سوي ناهيد، اين بدبيوه گرگِ قحبه‌ي بي‌غم، 
که مي‌زد جام شومش را به جام حافظ و خيام؛
و مي‌رقصيد دست‌افشان و پاکوبان به‌سان دختر کولي،
و اکنون مي‌زند با ساغر «مک‌نيس» يا «نيما»
و فردا نيز خواهد زد به جام هر که بعد از ما:
سوي اينها و آنها نيست.
به سوي پهندشتِ بي‌خداوندي‌ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتند.

                ***
بهل کاين آسمان پاک،
چراگاه کساني چون مسيح و ديگران باشد:
که زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کيست؟
و يا سود و ثمرشان چيست؟
بيا ره‌‌توشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.

            ***
به سوي سرزمينهايي که ديدارش،
به‌سان شعله‌ي آتش، 
دواند در رگم خونِ نشيطِ زنده‌ي بيدار.
نه اين خوني که دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.
چو کرم نيمه‌جاني بي‌سر و بي‌دم 
که از دهليز نقب‌آساي زهراندودِ رگهايم
کشاند خويشتن را، همچو مستان دست بر ديوار،
به‌سوي قلب من، اين غرفه‌ي با پرده‌هاي تار. 
و مي‌پرسد، صدايش ناله‌اي بي‌نور:

            ***
- «کسي اينجاست؟ 
هلا! من با شمايم، هاي!... مي‌پرسم کسي اينجاست؟
کسي اينجا پيام آورد؟    نگاهي، يا که لبخندي؟
فشار گرم دستِ دوست‌مانندي؟»
و مي‌بيند صدايي نيست، نور آشنايي نيست، حتي از نگاه مرده‌ای
        [هم ردپايي نيست.     

                     صدايي نيست الا پت پتِ رنجور شمعي در جوار مرگ 
ملول و با سحر نزديک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن‌سو مي‌رود بيرون، به‌سوي غرفه‌اي ديگر،   
به اميدي که نوشد از هواي تازه‌ي آزاد،  
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است – از اعطاي درويشي که                                                                                

[مي‌خواند:  
«جهان پير است و بي‌بنياد، ازين فرهادکش فرياد...»             

          ***         
وز آنجا مي‌رود بيرون به سوي جمله ساحلها. 
پس از گشتي کسالت‌بار،
بدان‌سان – باز مي‌پرسد – سر اندر غرفه‌ي با پرده‌هاي تار:
- «کسي اينجاست؟»
و مي‌بيند همان شمع و همان نجواست. 
که مي‌گويد بمان اينجا؟
که پرسي همچو آن پيرِ به‌دردآلوده‌ي مهجور:
خدايا «به کجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده‌ي خود را؟ »

          ***
بيا ره‌توشه برداريم. 
قدم در راه بگذاريم.
کجا؟ هر جا که پيش آيد‌.
بدانجايي که مي‌گويند خورشيد غروب ما،
زند بر پرده‌ي شبگيرشان تصوير.
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد: زود. 
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد: دير.

         ***
کجا؟ هرجا که پيش آيد. 
به آنجايي که مي‌گويند
چو گل روييده شهري روشن از درياي تردامان. 
و در آن چشمه‌هايي هست، 
که دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن. 
و مي‌نوشد از آن مردي که مي‌گويد: 
«چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياري کردن باغي 
کر آن گل کاغذين رويد؟»

           *** 
به آنجايي که مي‌گويند روزي دختري بوده‌ست
    که مرگش نيز(چون مرگ تاراس بولبا 
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک ديگري بوده‌ست، 
کجا؟ هر جا که اينجا نيست. 
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم. 
ز سيلي‌زن، زسيلي‌خور، 
وزين تصوير بر ديوار ترسانم. 
درين تصوير، 
عدو با تازيانه‌ي شوم و بي‌رحم خشايرشا 
زند ديوانه‌وار، اما نه بر دريا؛ 
به گرده‌ي من، به رگهاي فسرده‌ي من، 
به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من.

             *** 
بيا تا راه بسپاريم   
به سوي سبزه‌زاراني که نه کس کشته، ندروده 
به سوي سرزمينهايي که در آن هرچه بيني بکر و دوشيزه‌ست 
و نقش رنگ و رويش هم بدين‌سان از ازل بوده، 
که چونين پاک و پاکيزه‌ست.

            ***
به سوي آفتاب شاد صحرايي، 
که نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي. 
و ما بر بي‌کران سبز و مخمل‌گونه‌ي دريا، 
مي‌اندازيم زورقهاي خود را چون کل بادام. 
و مرغان سپيد بادبانها را مي‌آموزيم، 
که باد شرطه را آغوش بگشايند، 
و مي‌رانيم گاهي تند، گاه آرام.

            ***
بيا اي خسته‌خاطر‌دوست! اي مانند من دلکنده و غمگين! 
من اينجا بس دلم تنگ است.
بيا ره‌توشه برداريم،
قدم در راه بي‌فرجام بگذاريم...

                                                       تهران، فروردين‌ماه 1335

 

 

 

 * پ.ن:

+ فایل صوتی شعر نیز موجود می باشد. اگر کسی بخواهد دریغ نمی کنیم.

+ حکایت تصویری  نیز به روز شد !

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 22 تیر1388 و ساعت 23:34 |


Powered By
BLOGFA.COM