تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

 « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

« ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام .ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم!»


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 پ.ن :

 

* این داستان رو نوشتم تا به واسطه آن شریک زندگی شدن ۲ تا از دوستام رو که خیلی برام عزیز اند، تبریک بگم !

 

* یکی می گفت: " شاید جنس درجه ۲ به اقتصاد خانواده کمک کند اما به عاطفه اهالی خانه آسیب می رساند. "

 

* خنده های دردناک

  گریه های دلپذیر

این تمامی من است..

 

* در پست اعترافات سبز از وبلاگ نم نمک در مورد اسرافات منحصر به فرد سوال شده بود .  یادم می آید که قول دادم اعتراف کنم !

من حس می کنم  بیش از حد می خوابم. به راحتی مب توانم جلوی این اسراف بدنی را بگیرم اما برایم بسیار لذت بخش است .  اگر اسراف را استفاده بیش از حد چیزی یا عدم استفاده درست، بدانیم اعتراف می کنم ( به نظر خودم)  زیاد می خوابم .

شما هم اگر مایل اید اعترافات خود را بفرمایید .

 

یا حی !
 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 20:31 |
 

با سلام !

 

دستور عملی برای زندگی بهتر:

 

 ۱. سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید.

 ۲. در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن
 نشسته و استراحت كنید.

 ۳. ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد.

 ۴. جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

 ۵. كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا.

 ۶. اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد.

 ۷. از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن
 سفره به شما تحمیل نشود.

 ۸. برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید.

 ۹. در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید..

 ۱۰ . به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم.

 

شاید برنامه عید خیلی ها همین بود !

 

 

"  پ.ن : "

 

الف . دیروز اتفاقی فیلم " pay it forward  " (بعدا جبران کن ) رو دیدم. اصلا نمی دانم ساخت چه کسی و چه سالی ست! مهم این است که ازش خوشم اومد.

موضوعش حول یک تکلیف مدرسه چرخید که معلم گفته بود : " ایده ای بدهید که بتوان دنیا را عوض کرد "  و پسرک ماجرا گفته بود که تصمیم بگیریم که به ۳ نفر کمک کنیم و آن ۳ نفر به ۳ نفر دیگر و ...  (مطابق عکس) و بعد ادامه قصه و جهانی شدن این نهضت و برخورد کمک ها به یکدیگر !!

راستش با خودم در باره ایده ی خودم پیرامون" changing the world " فکر می کردم .

 شما چه ایده ای دارید که بتوان با آن تحولی در دنیا پدید آورد.؟!

 

 

ب. دیروز شاهکاری در امر آشپزی پدید آوردم. قرمه سبزی را با سبزی پلو پختم !!! خوشمزه شده بود ولی تا آخرین لحظه سرم را در قابلمه فرو می بردم و لی بویی از قرمه سبزی منتشر نمی شد و فهمیدم  این کله ی من است که بوی قرمه می دهد !!

با تشکر از جناب همسر که آقایی کرد و فقط لبخند زد و غذا را با اشتها نوش جان کرد ! گوارای وجودشان.  

(امیر MJ  به سلامت باد)

 

 

ج. با عذر خواهی از دوستان که اصرار بر به روز رسانی محرمانه داشتند . و این اشتیاق ما را ذوق مرگ می کرد از بابت اینکه اینجا خواننده پیگیر دارد !!

 

عزیز و منصور باشید .

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 13:6 |
سلام!

میدانم یک سال هست که اینجا ننوشته ام !
میدانم که البته نوشتن یا ننوشتنم به حال خیلی ها هیچ فرقی نمی کند !
میدانم که اگر باز هم از سفر بنویسم احتمال قریب به یقین حال بسیاری را (به هم..) دگرگون می سازد !
اما..
ما امسال با جناب همسر تصمیم گرفتیم که به مسافرت نرویم !!!
(فکرش را بکنید! ما ! چنین تصمیمی!)
اواخر اسفند ماه بود که برای مان در کرمان جا و مکان جور شده بود و ما مثل معتاد ها سعی در ترک می کردیم و می خواستیم روی تصمیم مان بمانیم !
کلا سفر کنسل شد ( انگار مواد از کفمان پریده باشد !!)

اما باور کنید نمی دانم چه شد که این دوست های نا باب باز هم ما را آلوده کردند ! که این بار نفهمیدیم چه شد که خود را طی 8-9 روز در پنج !! استان کشور یافتیم !!!

از قلب گربه سر خوردیم و رفتیم تا روی دستانش !

از تهران شروع کردیم و مقصد را شیراز نهادیم. یک شب را در قم ماندیم و فردایش رفتیم اصفهان .سال تحویل هم در هتل بودیم و  شب را در اصفهان سپری کردیم .  فردایش رفتیم شهرضا و یک امامزاده خوشگل و مزار شهید همت !


به سمت یاسوج در حرکت بودیم ! انصافا جاده اش محشر بود ! آبشار سمیرم..


شب را در یاسوج بودیم و سپس رفتیم بوشهر ! به یکی از عروسی های محلی دعوت شده بودیم و چه رسوم با مزه ای دیدیم ! 2 شب بوشهر بودیم و یک روز رفتیم به بندر گناوه و خرید و .. از این کارهای بد بد !!!
سپس رفتیم شیراز !شهری خوشگل و نسبتا شلوغ با مردمانی مهمان نواز و نسبتا تنبل والبته بسیار خوش گذران !
2 شب هم شیراز بودیم و روز سوم سفر شیراز رفتیم تخت جمشید و بعد از آن هم تهران !!

29 ام رفتیم و 8 ام بازگشتیم ! (تازه سال ۸۷، سال کبیسه بود)

جای همه خالی.. جدای از تجربیات بسیار خوبش، سفر شیرینی بود. و حالا ما ماندیم و تعداد زیادی از اقوام و فامیل  که باید به دیدنشان برویم !

 


 
پ.ن:

 

* دلم نمی خواهد تعطیلات تمت شود از این جهت که احساس می کنم سال جدید شروع شده و باید به مشکلات و دغدغه های جدید ات فکر کنی !

 

* با فرا رسیدن سال نو هر چیز و کسی دچار تحولاتی می شود . کامپیوتر ما هم از این داستان مستثنا نیست و به صورت خودکار یکی از ویروس هایش ترمیم شده که مرا بسی خوشحال کرده !

 

*بنت الهدی جان ، ممنونم ! دل آدمی را شاد کردی... .

 

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 10:6 |


Powered By
BLOGFA.COM