سلام !
نمی دونم لزومی داره عذرخواهی کنم یا نه؟! آخه خب گناهی مرتکب نشدم !
به هر حال!
نمی دانم شاید باید خدا را شکر کنم از این باب که هیچ موضوعی مثل خوره به جانم نیفتاده یا هیچ چیز دغدغه ام نشده که مرا وادار به نوشتن کند!
شاید هم این بد باشد که آدمی زندگی یکنواختی داشته باشد ! بدون هیچ موضوع جذابی !
اصلا چه کسی گفته حتما باید از دنیای واقعیت زندگی خودم بنویسم؟
جواب: من گفتم! خودم !
بگذریم! این حرفا صغری کبری برنمی داره!
عینک
۲-۳ هفته ای می شود که به اصطلاح عینکی شده ام. از عینک خوشم نمی آمده و همیشه اطرافیان عینکی ام را اذیت می کردم.حالا که من عینک می زنم اطرافیانم حسابی از خجالت ما درآمدند با تیکه و اس.ام.اس و .. . ولی من هنوز به عینک عادت نکرده ام. به هر حال یک شی اضافی روی صورتم هست! به اصطلاح خودم هنوز فرهنگ عینک را پیدا نکرده ام.بعد از ۲-۳ هفته هنوز هم وقتی نوشیدنی داغ (عمدتا چای) می نوشم دیگر کسی را نمی بینم!! ( شیشه عینک را بخار می گیرد. شیشه بدون برف پاک کن !)
از طرفی به این نتیجه رسیده ام که وقتی عینک می زنی عوض میشوی! هم ظاهری هم باطنی! جدی می گویم. این را از نگاه مخاطبت می توانی بفهمی! مخصوصا اگر دفعه اولی باشد که جلویش عینک زده ای !!

خرید
بعد از سنین دبستان و از وقتی برادرم کمی بزرگتر شد به یاد نمی آورم خرید رفته باشم! خرید شیر و ماست و سبزی و... .هفته پیش بعد از حدود ۱۰ سال به مغازه میوه فروشی رفتم برای خرید و تازه متوجه شدم من نه تنها اصلا خرید کردن بلد نیستم بلکه از وضع بازار و قیمت ها بسیار بی خبرم !
شاید به اندازه ۲-۳ تا دانه گوجه فرنگی نیاز داشتم (بیشتر از این خانه ما مصرف نمی شود و می ماند تا خراب می شود و خدای نکرده به دور انداخته می شود) . با خودم گفتم حالا برای اولین بار نیم کیلو می خرم ! مغازه دار مشغول خوردن ناهار بود اما مثل همه مشتری ها به من کیسه ؟! ای داد و گفت خودم جدا کنم.! و من ..شاید به اندازه ۲ کیلو گوجه ریخته بودم! تازه سوال کردم بسته؟!
مغازه دار از تعجب قاشق اش را انداخت و گفت خانم چقدر می خوای؟! (شاید با گرانی گوجه خرید این همه برایش جای تعجب داشت)
گفتم نیم کیلو !! فکر کنم از میزان مرخص بودن من با خبر شد !
تازه نگذاشتم ۵۰۰ تومانی مچاله شده در دستم را ببیند و اینکه من می خواستم با اعتماد به نفس بگویم بقیه پولم را یک فلفل دلمه ای بدهد !!
بعد از این قضیه قرار شد دفعه بعد با هم برویم خرید تا من کمی پیش همسرم دوره ببینم !!
حجامت
۲ هفته پیش رفتم حجامت ! دکتر بسیار خوبی بود ! در آمریکا درس خوانده بود اما حجامت می کرد . برایم جالب بود ابتدا صندلی را رو به قبله می چرخاند و حجامت را شروع می کرد. سرم را که بالا کردم دیدم روی برد روبرویم دعای حجامت و خواص آن را در ۲ ستون مجزا نوشته !
این روزها این چیز ها را کمتر می بینم !
پ.ن :
*امسال دومین سالی ست که عید قربان میهمان خانه مان می آید. همسرم از جوان ترین "حاجی" های دوست و فامیل است . قسمت همگی ما هم بشود انشالله !
*زین پس همه ارقام حوالی" ۲ " می چرخد !
*عجب هوایی شده! چقدر درخت ها خوشگل اند..
* اگر یک هفته تا ده روز وقت و امکان مسافرت داشتی کجا را انتخاب می کردی؟! داخل یا خارج کشور فرقی نمی کند ! جایی که امکان رفتن به آنجا باشد ! نه مثلا قطب شمال !! بگو لطفا.. .
ت.ن :
رها شدیم رها، مثلِ روحِ بیجسدی نه با توایم و نه بیتو ، چه روزگار بدی
رها شدیم در آیینههای تو در تو چه ازدحامِ عجیبی چه شهرِ بیعددی
رها شدیم در این کوچههای سرگردان نه آستانهی عشقی نه خانهی خِرَدی
مرا به حاشیهی سردِ زندهگی آورد امیدِ رو به زوالی، دلیلِ نابلدی
ستارهای شدم و در خودم درخشیدم ولی چه سود که چشمی نمیکند رصدی
مگر به سایهی نامِ تو رو کنم پس از این که در پناه تو امن است، یا علی مددی
عبدالجبار کاکایی
یا حی!
+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت
6:11 |