تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

 سلام !

 

۱. شنیده ای می گویند : " بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.." ؟!

ما دیگر کارمان از پختن گذشته ! سوختیم و جزغاله شدیم از بسیاری سفر !

منکر این نیستم که به واسطه این کار پنجاه روزه اینقدر تجربه اندوختم و اینقدر چیز یاد گرفتم که شاید باید ۵ سال پراکنده وقت می گذاشتم. اما همه یاد گیری ها هم آسان نبوده !! هر کدام قیمت داشته که بسیاری را بدون اینکه تخفیفی بدهند حساب کردم!

پدرم همیشه می گفت صبر کن تا کوچکترین کار اجتماعی را خودت به دست گیری آن وقت به تفاوتهای بین آدمها و حتی تفاوتهای بین خودت و دیگران پی می بری..

کار اجتماعی زیاد کرده بودم و لی در این اردو به حرفهای پدرم واقف می شدم !

 

۲.شنیدم نیمه شعبان امسال تهران بسیار پر شور سپری شده. ما نیز شب نیمه شعبان زیر نور مهتاب . و کنار ساحل تا پاسی از شب را احیا داشتیم و یاد همه عزیزان کردیم .

 

۳. این روزها خیلی از دوستانم از صحن و سرای رضوی شده با اس.ام.اس و زنگی یادمان می کنند و دل بهانه گیر ما را وسوسه کرده و هوس زیارت آن امام رئوف را به سر دلم می اندازند..

و ما می مانیم و دست کوته خود که زیر بارش هستیم !

و بماند آن عزیزی که خود مقیم است و همسایه حرم ! ما را به فراموشی بدی سپرده ! باشد که مشکلاتش حل شود و یادی از ارادتمندان قدیم خود کند...

 

۴. با دوستان جلسه ماهانه ای داریم که موضوعش عملا این است : هر کس در یک ماه گذشته هر مطلب کاربردی زندگی یا شخصی جدیدی یاد گرفته بگوید. حتی گاهی روی مشکلات یکدیگر بحث می کنیم و تا ماه آینده حل می شود. برای من بسیار مفید است .

جمع صمیمی و یکدستی است !

 

۵. نمی دانم چرا تازگی ها هر چیزی را که با لذت تمام می خورم آخرین تیکه اش می پرد در گلویم ! و همه لذتش از دماغم در می آید ! در عوض وقت خوردن دارویی، دوایی، زهرماری .. به سادگی یک لیوان آب می گذرد !

شاید کفاره گناهان آدمی به انحاء مختلف است !!

 

۶. یه چی بگم..؟! کاش می شد همه یه چی های درون ذهن را گفت!

 

۷. دنیاست .. می گذره ! همه چیز اش گذراست... .

 

۸. دلم خواست از صفت زنانه ام استفاده کنم و فقط آپ و کنم و حرف بزنم که حرف زده باشم . همین !

 

 

پ.ن :

 

* پراکنده گویی هایم بسان آش شله قلمکاری شد !

* این پست ۲ ت.ن دارد !

 

 

ت.ن :

 

* محال است اینکه ، معشوق از محبت بی خبر باشد

مگر پروانه تنها سوخت؟! آتش نیز می سوزد

(عاشق اصفهانی)

 

* میهمان سخت عزیز است ، ولی همچو نفس

خفقان آرد اگر آید و بیرون نرود

.

.

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 30 مرداد1387 و ساعت 21:9 |
 

 

سلام!

می دانم که شاید طولانی شده باشد! اما عذر خواهی بدهکار نیستم! هستم؟!

از کیش برگشتیم ! خوش گذشت. این هم  عکس غروب در کنار کشتی یونانی.. .

 

نمی دانی چقدر دلم می خواهد در خانه باشم.۲-۳ روز که می آییم همه اش بیرونیم. دلم می خواهد چند روز در خانه خودم باشم.. .

البته به زودی خواهم رفت].شاید همین فردا !

 

کتاب " باران خلاف نیست" کتاب جالبی ست. مجموعه صحبت های آقا میرزای دولابی ! چند تا مطلب ازش میگم و مرخص می شم!

* شنیده ای می گویند : " سر بشکند . پا بشکند . دل نشکند؟ " چرا؟!

به خدا می گویند جبار. جبار یعنی چی؟ یعنی شکسته بند. حالا خدا کجا را اگر بشکند درستش می کند؟ سر را؟ پا را؟ نه. این ها را که همین دکتر ها درست می کنند. آن که از او بر می آید و از دکتر ها بر نمی آید دل است.دکتر دل شکسته خودش است. اما البته شرط هم دارد. اگر خواستی  چیزی را او درست کند نباید ببری پیش دیگران. هیچ دکتری کار نصفه و نیمه ی دکتر دیگری را قبول نمی کند. علی الخصوص او..!

 

* هی نپرس آخرش چی می شود. آخرش دست خداست . بد نمی شود. این اولش را که سپرده اند دست تو چه می شود؟ این مهم است. اگر این بد شود آخرش برای تو می شود روز خجالت..

یوم الحسره... حسرت می خوری ! می گویی کاش درست کار می کردم. امروز اینقدر خجالت نمی کشیدم. کار نکرده ای و حقوقت را می دهند. تمام و کمال .

از خجالت هزار بار آب می شوی و می روی توی زمین. هی می سوزی و صدات هم در نمی آید. جهنم می شود برایت . کوفتت می شود. عذاب می شوی. خدا که عذابت نمی کند . تو خودت عذاب می شوی.خدا که عقده ندارد من و تو را عذاب کند.رحمان رحیم است.

 

* گفت چه کنم خیلی می خوابم . گفتم شیر روزی بیست ساعت می خوابد . روزی بیست ساعت !! اما به همان چهار ساعتی که بیدار است شیر است . خواب که بد نیست. خواب امن و امان است . بیدار که بودی درست باش . محکم باش ! شیر باش !!  تا خوابی خوابی ! کاری کن که بیداریت جای خوابت را پر کند.

 

 ت.ن :

دلا بسوز که سوز تو کارها می کند              نیاز نیمه شبی دفع صد بلا بکند

(حافظ)

.

.

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 20 مرداد1387 و ساعت 2:26 |
 

سلام!

۱. صد رحمت به خودم ! نیستم . می آیم .آپ می کنم و می روم در حالیکه اینجا از وبلاگ اکثر دوستان بخاری بلند نمی شود ! 

امروز ساعت ۴ صبح رسیدیم. فردا می رویم کیش ! بر می گردیم و یکراست می رویم ساری !

پست قبلی در ارقام منقول یک اصلاحیه داشت : تعداد کل دانشجویان ۲۰۰۰ تا بود نه ۶۰۰ تا !

تازه نیروهای خانم هم تعدیل شدند. ۲ نفر شدیم !

کار سخت تر شده و هوا گرم تر گاهی !

دریای شمال بسیار صفا دارد !

بگذریم !

۲. پنج شنبه مراسم عمامه گذاری یکی از دوستان خانوادگی ماست ! همسرشان که این دوره با ما ساری بودند توضیحات جالبی پیرامون عمامه ( همان پارچه سفید یا سیاهی که روحانیون روی سر می گذارند ) داد.

هشت و نیم متر پارچه است که حتما باید ۲ نفر از دو سمت بکشند و بعد پارچه را خلاف جهت هم بپیچانند ! مثل وقتی که رخت را می چلانی...در غیر این صورت به این منظمی و محکمی نمی شود !

۳.

 خواب ! در شمال خوابمان به هم ریخته ! کم شده! وقت گیر بیاوریم مب خوابیم چون شبها اکثرا تا نمه شب بیداریم !

ولی خواب در خانه چیز دیگری ست...

.

ت.ن :

امشبی را این دلم تسلیم وحدت می کنم

هم خیال خود راحت می کنم

می زنم دل را به دریای جنون

می کشم صد های از نای درون ...

 

.

یا حی !

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 5 مرداد1387 و ساعت 20:14 |


Powered By
BLOGFA.COM