تبليغاتX
_________ محرمانه_________

 

 ۱.سلام.

 

 ۲. چه می گفتم؟ گذر خدا را!

عاقبت پای من هم یک روز به آن اتاق مثلثی رسید. اتفاق بود، اتفاق _هم که بهتر می دانید_اتفاق است، خبر نمی کند...

همان روز رفتم گذر خدا ، نرده ی آهنی را باز کردم، به سنگ های خاگستری تیشه خورده نگاهی انداختم، دست راستم روی قسمت چپ سینه ام گذاشتم، گفتم : "یا علی مددی!" ، سرم را خم کردم و از در کوتاه وارد شدم. کنار محراب رفتم، لوموند را پهن کردم، دو رکعت نماز خواندم و رفتم به اتاقٍ مثلثی، برای اعتراف به کشیش...

زانو زدم و خیره شدم در نور ِشمع.برای خودم، از خودم و در خودم ترسیدم. سعی کردم برای خدا، از خدا و در خدا بترسم. سعی کردم و ترسیدم. کشیش _با صدایی زنگ دار _ گفت :

_و امُآ مَن جا َکَ یَسعى، و هوَ یَخشى، فَانتَ عنه تَلهى!

من هنوز گيج بودم که چرا کشيش اينگونه سخن می گويد. ديده بودم کسانی که برای اعتراف می آيند، ابتدا به تلقين کشيش می گويند :

- mea culpa. mea culpa .mea maxima culpa

می خواستم به کشيش بکويم که نمی توانم روان صحبت کنم. می خواستم بگويم که فرانسه را درست بلد نيستم، اما عربی فصح او را که شنيدم پشيمان شدم. من نه به تلقين او، بل برای خدای خودم، با همان لحن کشيش، گفتم :

ـيا رب! فکيفْ لی؟وْ اْنا عْبدکْ الضعيف الذليل الحقير المسکين المستکين...

بعد خواستم بگويم که من مسيحی نيستم، پس از مسیح برایم نگو. نگو رحم کنید تا مسيح به شما... فکرم را برید. با آن صدای زنگ دار، به عربی فصح و نه به فرانسوی، گفت :

_ قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اٍرحم تُرحم !

...

همه را برايش گفتم. به زبان مادری و بدون تصنع. زار می زدم. به زبان مادری و بدون تصنع. همه را برايش گفتم. ماجرای قايم شدن پشت آتليه شماره سه. از اول تا آخر. حتی ... ها را. حتی همه ماجرای قاجار را. حتی همه ماجرای سرکار عزتی را. حتی همه ماجرای ذال محمد را. حتی تر همه آن تکه هايی را که مميزی ارشاد در" من او " ی تو حذف کرده بود...

کشیش ساکت گوش می کرد.وقتی حرفهایم تمام شد با آن صدای مردانه و زنگ دار گفت :

_آدمِ راستگو حکماً راست می گوید. آدم درستکار حکماً درست کار می کند. یا علی مددی!

برگشتم و کشيش را نگاه کردم. از پنجره ی کوچک، قبای سياه و لباده ی سفيدش معلوم بود، اما صورتش؛ صورتش صورت درويش مصطفا بود. فقط موها و ريش هايش را کوتاه کرده بود. تازه فهميدم که صدايش هم صدای درويش مصطفاست؛ آرام و زنگ دار. او هم فهميد. دستش را تو آورد. به انگشترش نگاه کردم. عقيق بود. پای رکاب انگشتر حکاکی کرده بودند:

محمد (ص) اللهم صل علی محمد و آل محمد...

بعد درويش مصطفا يا همان کشيش ـ شما که بهتر می دانيد، چندان توفيری هم نداردـ به لهجه فرانسوی به من گفت....

(رجوع شود به سه ی او)

                                      ----------------------------------------------

 ۳. بعد از عید خبر ازدواج چند تن از دوستانم را شنیدم! بسی مشعوف گشتیم! پارسال دقیقا همین موقع ها بود که من م کم کم به دوستان نزدیکم گفتم!

این ترم استادی داریم که به هر دختری که در طول ترم اش مزدوج شود، نمره اضافه می کند! کنار اسمش در لیست می نویسد "عروس شد" !!

جالب اینجاست که این تبصره شامل قشر ذکور نمی شود!! به گفته استاد : این دخترا هستند که باید سطح توقعاتشان را پایین بیاورند و بله را بگویند و گرنه آقایان که منتظرند !! "

 

پ.ن : کاش ۲ ترم گذشته با این  استادمان کلاس بر می داشتم!!

 

۴. جایی خواندم این وبلاگ عجیب دلبری می کند.. راست می گفت !

 

۵. بسیاری از دوستانم رفته اند مشهد !

در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم                    لطف آنچه تو بنمایی، حکم آنچه تو فرمایی..

 

۶. فکر می کنم اشتباه کرده ام. باید این ترم را مرخصی می گرفتم. به علل و عواملی!

 

 

ت.ن:

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوشم                               تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم

ای چشمه آگاهی! شاگرد نمی خواهی؟                             چه حیله کنم تا من خود را به تو در دوزم

گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی                                   کژ کن سر و دٌنبم را من همزه مهموزم

در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه                                    این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم

بر تابه تو ام گردان این پهلو وآن پهلو                                     در ظلمت شب با تو براق تر از روزم!

(مولوی)

 

چه نیت کرده بودید که چنین شعری آمد؟!

برای من که جالب بود !

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در شنبه 31 فروردین1387 و ساعت 18:32 |
سلام !

" سوال:

۱. وقتی به روند سلسله وار تولد ، مرگ ، زندگی فکر می کنی به چه می رسی؟! چه نکته ای در ذهنت تداعی میشه..؟!

به پوچی می رسی؟! یا به عدم پوچی؟!

 

۲. عشق به خدا یعنی چه؟! تا حالا کجای زندگیت این حس رو به وضوح تجربه کردی..؟!

بگو لطفا..."

 

۳. دوباره کتاب شوکران رو خوندم... حالم یه جورایی دوباره منقلب شد...

 

۴. به آهنگ این وب گوش دهید !

 

پ.ن :

رفتم که خار از پا کشم، محمل زچشمم دور شد


          يک لحظه من غافل شدم، يک عمر راهم دور شد...

 

ت.ن :

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش             گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی آن نیست که عاشق بکشند                  خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش..!

(حافظ)

 

پ.ن برای ت.ن :

این شعر هم ۲ بار آمد !

.

یا حی !

 

 

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 8:39 |
 

سلام!

۱. یه خبر مهم:

سال جدید به طور رسمی از ۱۴ فروردین شروع شد !

 

۲. از اواخر اسفند رفتیم شمال ! زندگی روستایی و ویلایی با خوی جنگلی! خوش گذشت! ۵ام عید بود که یادمان افتاد ما اولین سال ازدواجمان هست و همه توقع دارند به خانه هایشان برویم! البته به زعم اینکه هنوز عروس و داماد به حساب می آییم عیدی های خوبی در انتظارمان است!

۳-۴ روز به منزل اقوام هجوم بردیم ! اما دیدیم نه ! فامیل ها (الحمدلله. بترکه چشم حسود!!) تمام شدنی نیستند!

خسته شدیم! و این شد که قصد کردیم دوباره برویم سفر!

این بار رفتیم یزد! می گفتند شهر دارالعباده یزد !

جای همه خالی! خوش گذشت.

 

۳.حس ندارم!

حرف هم ندارم!

یعنی حس حرف زدن ندارم! مدتی ست به عقل و زبانم مرخصی داده ام و قلب و چشمم را اضافه کاری نگه داشته ام!

اگر می توانی حرفهایم را از چشمانم بخوان !

 

۴ . عجب دنیای کوچکی ست...

یکی از دوستان خوب دوران راهنماییم مرا در محیط نت پیدا کرده و ما را بسی مشعوف ساخته!

حالا دیگر حاجی ۲ سید دارد....!

 

۵. از امسال در پست ها یک قسمت با نام "ت.ن " اضافه شده! که شامل یک بیت تفال است ! حالا به حافظ یا مولوی یا...

پس حتما فال خود را بخوانید!

 

۶ . ایام حرکت عمره دانشجویی ست.. ! دوستان خداحافظی می کنند و می روند و هوایی می کنند و ما را با این دل بهانه گیر تنها می گذارند..

اللهم ارزقنا...!

 

ت.ن:

قناعت می کنم با درد چون درمان نمی بینم

تحمل می کنم با زخم چون مرهم نمی بینم ..! (سعدی)

 

پ.ن:

نمی دانم چرا اولین شعر این طور آمد!

۲ بار باز کردم همین بود! حکما حکمتی داره !!

.

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در چهارشنبه 14 فروردین1387 و ساعت 18:16 |
 سلام

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند...

 

یک سال گذشت خدای من..

یک سال گذشت...

هر چه کردم ندیدی و هر چه بخشیدی ندیدیم..

خدای من!

هراسان شدم پناهم دادی. بیمار شدم شفایم دادی...

آرامش که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم..!!

خدای من..!

یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و ... چگونه است که رهایم نمی کنی..؟!

چگونه است که هرگز هرگز از تو نا امید نمی شوم..؟!

این چه رسم خدایی است.. ؟

خدای من!

آوای ملکوتی یا مقلب القلوب و الابصار آمد..

تو مرا خواندی که بخوانمت...

سلام.

عید مبارک !

 

پ.ن 1:

_ هذیان گویی اینجا مجاز است.

_ استفاده مشروبات الکی برای مستی دلها اینجا مجاز است.

_ استفاده صلح آمیز هسته ای اینجا مجاز است.

 

پ.ن 2:

_ اینجا استعمال دخانیات اکیدا ممنوع است.

_ورود بی اجازه نا محرمان با برخورد مواجه خواهد شد !

 

پ.ن ۳:

یادتان هست؟

این همان نوشته فروردین سال گذشته است!

عجب تغییرات عجیبی..!

اگر وقت کردی نگاهی به کامنتهایش بینداز!

 

پ.ن۴: (خطاب به At )

نا امیدم کردی حیدری..!

قبل تر ها خیییلی بهتر می نوشتی!

موافقی؟!

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 8 فروردین1387 و ساعت 1:49 |


Powered By
BLOGFA.COM