تبليغاتX
_________ محرمانه_________
سلام !

     ۱. قبول باشه! مبارک باشه!

 

۲.   داستانک

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!

 

۳. یه جا خوندم:

 یه استادی یه روز به من گفت: "گرچه قبل از ازدواج شاید تنهایی و حس نیازت بیشتر بود.ولی اکثر ایمانای قبل از ازدواج، پفکی است!!!!......حالا که ازدواج کردی.....تازه ایمان واقعی ات خودشو نشون میده...که با وجود مشغله و روزمرگی و .....واقعا چقدر به یاد خدایی؟!...اینه که ارزش داره!!!!...."

راست می گفتند! من اینو خوب درک کردم !!

 

۴. به نظرم بوی الرحمان وبلاگم بلند شده. نه؟!

 

.یا حی !

+ نوشته شده توسط At در سه شنبه 24 مهر1386 و ساعت 10:35 |


Powered By
BLOGFA.COM