چه می گفتم؟ گذر خدا را!
عاقبت پای من هم یک روز به آن اتاق مثلثی رسید. اتفاق بود، اتفاق _هم که بهتر می دانید_اتفاق است، خبر نمی کند...
همان روز رفتم گذر خدا ، نرده ی آهنی را باز کردم، به سنگ های خاگستری تیشه خورده نگاهی انداختم، دست راستم روی قسمت چپ سینه ام گذاشتم، گفتم : "یا علی مددی!" ، سرم را خم کردم و از در کوتاه وارد شدم. کنار محراب رفتم، لوموند را پهن کردم، دو رکعت نماز خواندم و رفتم به اتاقٍ مثلثی، برای اعتراف به کشیش...
زانو زدم و خیره شدم در نور ِشمع.برای خودم، از خودم و در خودم ترسیدم. سعی کردم برای خدا، از خدا و در خدا بترسم. سعی کردم و ترسیدم. کشیش _با صدایی زنگ دار _ گفت :
_و امُآ مَن ’جا َکَ یَسعى، و هوَ یَخشى، فَانتَ عنه تَلهى!
من هنوز گيج بودم که چرا کشيش اينگونه سخن می گويد. ديده بودم کسانی که برای اعتراف می آيند، ابتدا به تلقين کشيش می گويند :
- mea culpa. mea culpa .mea maxima culpa
می خواستم به کشيش بکويم که نمی توانم روان صحبت کنم. می خواستم بگويم که فرانسه را درست بلد نيستم، اما عربی فصح او را که شنيدم پشيمان شدم. من نه به تلقين او، بل برای خدای خودم، با همان لحن کشيش، گفتم :
ـيا رب! فکيفْ لی؟وْ اْنا عْبدکْ الضعيف الذليل الحقير المسکين المستکين...
بعد خواستم بگويم که من مسيحی نيستم، پس از مسیح برایم نگو. نگو رحم کنید تا مسيح به شما... فکرم را برید. با آن صدای زنگ دار، به عربی فصح و نه به فرانسوی، گفت :
_ قال رسول الله صلی الله علیه و آله : اٍرحم تُرحم !
لحظه ای شک کردم که نکند اینجا فرانسه نباشد، مسجد قندی خودمان باشد یا جایی در سعودی...اما اینجا گذر خدا بود. گذر خدا می توانست در همه جا باشد. نمی دانستم چه برایش بگویم، دلم گرفته بود. دوست داشتم برای کسی از خودم بگویم. از آنکه مثل یک حیوانی بی دست و پا پشت آتليه رفته ام و ساعت ها چمباته زده ام. برای کسی از خودم بگويم که چقدر سفيه و نارس بودم. مثل ميوه ی کال ـ که بايد ـ به زور بکنندش ـ و نه مثل ميوه ی رسيده ـ که حکماْ هر وقت رسيد خودش می افتد. هنوز صورت کشيش را نديده بودم. نمی توانستم برگردم. برای همين زل زدم به شمع و همه چيز را برايش اعتراف کردم. از اول تا آخر:
از فصل يک من، سال هزار و سيصد و دوازده شمسی. يک خيابان که با سه خيز می شد از يک طرف به طرف ديگرش جست... تا " يا علی مددی! " ؛ فصل من او ، فصل آخر.
همه را برايش گفتم. به زبان مادری و بدون تصنع. زار می زدم. به زبان مادری و بدون تصنع. همه را برايش گفتم. ماجرای قايم شدن پشت آتليه شماره سه. از اول تا آخر. حتی ... ها را. حتی همه ماجرای قاجار را. حتی همه ماجرای سرکار عزتی را. حتی همه ماجرای ذال محمد را. حتی تر همه آن تکه هايی را که مميزی ارشاد در" من او " ی تو حذف کرده بود...
کشیش ساکت گوش می کرد.وقتی حرفهایم تمام شد با آن صدای مردانه و زنگ دار گفت :
_آدمِ راستگو حکماً راست می گوید. آدم درستکار حکماً درست کار می کند. یا علی مددی!
برگشتم و کشيش را نگاه کردم. از پنجره ی کوچک، قبای سياه و لباده ی سفيدش معلوم بود، اما صورتش؛ صورتش صورت درويش مصطفا بود. فقط موها و ريش هايش را کوتاه کرده بود. تازه فهميدم که صدايش هم صدای درويش مصطفاست؛ آرام و زنگ دار. او هم فهميد. دستش را تو آورد. به انگشترش نگاه کردم. عقيق بود. پای رکاب انگشتر حکاکی کرده بودند:
محمد (ص) اللهم صل علی محمد و آل محمد...
بعد درويش مصطفا يا همان کشيش ـ شما که بهتر می دانيد، چندان توفيری هم نداردـ به لهجه فرانسوی به من گفت....
(رجوع شود به سه ی او)

2.دستم به نوشتن نمی رود. شرمنده توعزيزی که گفتی بنویس!
3.یادتان هست؟ هر سیدی را حاجی ای است ؟! آری همان دایره مدور را می گویم! چند روزی است حاجی ام رفته سفر...
رفته کربلا یا رفته فرانسه...نمی دانم! خلاصه که حاجی حاجی مکه شده..
ما هم که بدون او طاقتمان کم می شود...
4.نافرم طلبه ام که ... !
یا حی !

