تبليغاتX
_________ محرمانه_________
 

با سلام !

 

بدون مقدمه و بدون هیچ دلیل قانع کننده ای تا اطلاع ثانوی :

 

 

 

 یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 9 خرداد1388 و ساعت 1:52 |
 

 

با سلام!

 

 ۱.این روزها مدام پست می خوانم از جماعت سیاسی و انتخابات و تبلیغ و تخریب و ... .

مخلص کلام : ماییم و یک رای / ماییم و یک انتخاب / ماییم و یک وظیفه / سرت به کار خودت باشد وظیفه ات را انجام بده  اینقدر هم قیل و قال نکن. / تمت / ./

 

۲. اذا مات العالم ثلم في الاسلام ثلمة لا يسدها شىء :

هرگاه عالمی درگذرد، در اسلام رخنه ای پدید آید که هیچ چیز آن را پر نمی کند

تسلیت...

 

۳. با وجود اینکه  امسال مادرم حال خوشی ندارند ولی مطابق هر سال دهه آخر فاطمیه  منزل پدری مراسم عزاداری از دوشنبه برقرار است.

 

۴. بر امامان هم امامت می کنی.. .

 

 

 

    ت.ن:

 

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

*

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

 

 


(حمیدرضا برقعی)

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 و ساعت 0:49 |

 

با سلام !

 

بی مقدمه از همه ی عزیزان که در کامنت ها ،اعم از عمومی و خصوصی، و زنگ و اس ام اس حال مادر بنده را جویا شدند و دعا گو بودند بسیار بسیار ممنونم. به لطف شما و دعای همه حالشان خوبست . و امیدواریم بهتر شوند. تا ۲ ماه استراحت مطلق هستند که زمان طولانی شرایط را سخت می کند. همچنان محتاج دعایتان هستیم.

در این ۲ هفته بسیار خسته شدم و هستم و هیچ چیز مثل خواب یا سفر یا خواب در سفر خستگی را از تن نمی زداید.

محض مازوخیسم و شکنجه خودم هم که شده مطالبی را می گذارم که خواب را از سر می پراند.

 



 

بدون شک کمتر چيزي لذت بخش تر از خواب بعد از خاموش کردن ساعتي که در حال زنگ زدن است خواهد بود و دنياي مدرن نيز در تلاش است که ما را از اين لذت ، محروم کند.

 

۱. اين ساعت از بالاي سقف بر روي تخت شما آويزان مي شود و وقتي زنگ مي زند، کافي است يک دست به آن بزنيد تا زنگ اش و چراغ اش خاموش شود. ولي چند لحظه بعد زنگ و نور دوباره شروع خواهد شد ولي اين بار ساعت کمي بالاتر رفته است ! هربار که خاموش اش کنيد کمي بالاتر مي رود و دوباره زنگ مي زند !

 


 ۲. اين ساعت يک پازل (جورچين) چهار قطعه اي در بالايش دارد که در هنگام زنگ زدن ساعت به هوا پرت شده و در اتاق پراکنده مي شوند. حالا براي قطع زنگ بايد اين چهار تا را پيدا کنيد و دوباره سرجاي خودشان قرارشان دهيد.

 

 


 ۳ .هر وقت ازش ساعت را بپرسيد، جواب مي دهد. بعد هم که موقع بيدار شدن شد، اول به شما مي گويد «آفتاب دميده‌! بيدار شو عزيزم» ولي وقتي بيدار نشديد عربده مي زند که «دستت رو از گوشت ور دار ! بيدار شو !» و در اين مرحله تنها خاموش کردن اش اين است که بسيار محکم و با خشونت، گلوي ساعت را بگيريد و فشار بدهيد.

 

 


۴.  اين ساعت مجهز است به يک صداي ?? دسي بلي (!!!) و يک نورافکن بسيار قوي و يک صفحه لرزاننده که مي توانيد آن را در تختتان کار بگذاريد.

 

 

 


 ۵. موقع زنگ که بشود راه مي افتد ! اول از روي ميز پايين مي پرد و بعد مي چرخد و فرار مي کند. اگر هم بلند شويد و دستگيرش کنيد آنقدر مي لرزد که نتوانيد دگمه خاموش را به راحتي پيدا کنيد.

 

 


۶ . قسمت فوقاني اين ساعت موقع زنگ زدن به پرواز در مي آيد. بايد بلند شويد و با پريدن آن را گرفته و دوباره در جايش بگذاريد.

 

 


۷. اين ساعت (مرغ) هنگام زنگ زدن تخم مي گذارد و تا تخم ها را از زمين جمع نکنيد و در دهانش نگذاريد، زنگش (قدقدش) را متوقف نمي کند.

 

 


 ۸. نارنجک صوتي در اصل يک ساعت نيست بلکه يک بيدار کننده است. ضامن را مي کشيد و پرتش مي کنيد در اتاق يا تخت کسي که خوابيده و بايد بيدار شود. بعد از ده ثانيه صداي بسيار ناهنجاري را شروع مي کند که شدتش قابل تنظيم است. مشکل اصلي اينجاست که براي خاموش کردنش حتما شخص خوابيده بايد بلند شود و شما را پيدا کند و از شما بخواهد که ضامن را دوباره در نارنجک فرو کنيد.

 

 


 ۹ .موقع خوابيدن دگمه زنگ زدن براي فردا را فشار مي دهيد. نيمه شب ساعت بي سر و صدا راه مي افتد، از تخت پايين مي آيد و آنقدر راه مي رود تا در يک گوشه از اتاق مخفي شود. صبح که شد براي پيدا و خاموش کردن اش بايد از تخت خواب خارج بشويد. هنر ساعت اينجا است که هر روز يک جاي جديد و متفاوت با قبل براي مخفي شدن پيدا مي کند.

 

 

پ.ن :

کدام ساعت را می پسندید؟

 

 

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 25 اردیبهشت1388 و ساعت 13:57 |
 

 

سلام !

 

 آزاد ، را  آزاده خوانند . شاید  کسی که در  بند است را هم بنده نام نهند....

 

     ستم آن  نیست که در بند کنی صیدی را

     ستم آن است که از بند خود آزاده کنی...

 

پ.ن:

 

* مشکلاتی پیش آمده که مرا به دعای خیر شما محتاج کرده. مادرم را در دعای خود یاد کنید لطفا !

* ایام تسلیت.

 

یا حی!

 

 

+ نوشته شده توسط At در جمعه 18 اردیبهشت1388 و ساعت 0:2 |
 

با سلام !

 

1 . تلویزیون داشت از شیرخوارگاه آمنه یه گزارش پخش می کرد . 2 سال از من بزرگتره . پسر کوچولوش روو پایش بود و داشت بهش غذا می داد.
 
دیدم چقدر با عطوفت و دلسوزی داره به بچه های آنجا نگاه می کنه! گفت : " طفلک ها ، چقدر سخته هیچکس رو توو دنیا نداشته باشند.."

25 سالش بود و 25 سال هست که خبر نداره خودش یکی از همون بچه هاست..

تازه فهمیدم خدا با چه عطوفتی بهش نگاه کرده .. .

 


 
2. معتقدم ریزترین و کوچک ترین کارها _ برای اینکه خوب انجام بشوند _ نیاز به قانون دارند. حالا قانونی که یا  ما خودمان وضع می کنیم یا مقام دیگری برای مان وضع می کند.
جارو برقی کشیدن هم قانون می خواهد . مثلا هفته ای یک بار باید خانه را جارو زد.

( جمله ی آخر مجهول است . خواص جمله ی مجهول چیست ؟! )

 

 

 3. تقریبا 2  سال از عقد مان می گذرد . مراسم هم چنین روز عزیزی بود. ولادت حضرت زینب(س)..

کلا به این بانوی بزرگوار بسیار ارادت دارم. از قدیم الایام !

یادم هست دوران راهنمایی که با سوالات فلسفی مقتضی سن ام ( یا یه کم بیشتر از سن ام ) سر معلم عزیز دینی مان را کچل می کردم که مثلا " چرا حضرت زینب (س) معصوم نیستند؟ چرا..."

معلم خوبم، گاهی به ستوه می آمد. آخر یک بار زنگ فوق برنامه (تا ساعت 3 مدرسه بودیم و 1.30 به بعد فوق حساب می شد) که با خودش کلاس داشتم گفت نروم سر کلاس و از امام جماعت مدرسه ـ که خود روحانی عالمی بود ـ خواست که بماند و به سوالات من جواب دهد.

 

آرزو دارم اگر روزی روزگاری خداوند دختری بهمان عنایت کرد، نام اش را "زینب"  بگذارم !

 

 


4. حرف از معلم شد و روزش نزدیک است. مبارک باشد. زمانی که در منطقه محروم لیکک کهکیلویه (جهادی) معلم بودم از هر دوران معلمی برایم شیرین تر بود..

آنجا هم مدیر بودم هم ناظم هم معلم زبان !! 5 تا از شاگردان توانستند کنکور قبول شوند و معلمین شان از خوشحالی بال در آورده بودند..

چقدر از اون دوران زندگی ام  حظ بردم... .

 

 

پ.ن :

 

* این هم عکس یکی از معلمین فداکار و البته  خلاق !

 

 

 

* از سالگرد عقد شروع کردم و رسید به معلمی !

 بد نیست بگویم همان معلم دینی ، 10 سال بعد ، مسبب این عقد و ازدواج شدند...

 

 ت.ن :

 امشب از سوز بهاري كه پر از پاييز است
   حرفها دارم از اين دل كه ز خون لبريز است


درد دل‌هايم از آنهاست كه از حق دورند
و از اين عده‌ی خاموش كه گويي كورند

 ترسم آن روز كه مردانِ سرانجام آيند
اين جماعت همه با بقچه‌ی حمّام آيند!


     چيزي اي قوم نماندست كه در خواب شويد
آي هشدار! قريب است كه گنداب شويد


حرفم اين بود ولا قوّةَ الّا بالله
هر كه مَرد است قدم رنجه كند بسم الله

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 19:35 |
مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان

- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ...

 

- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

 

 

 

پ.ن :

 

* اعتیاد به مواد مخدر از هر اعتیادی  بهتر است. چرا که وقتی واقعا تصمیم به ترک گرفتی خب مثل آدمیزاد ترک می کنی !

سال هاست معتاد و گاهی اوقات محتاج نت و کامپیوتر هستم. گاهی خیلی خسته می شوم و می خواهم کنارش بگذارم اما نمی شود. مجبورم . کار دارم. این روز ها صبح ها با بی میلی تمام کام را روشن می کنم...

 

* خودم خوب می دانم چرا اینطور شده! فبلا هم گفته بودم ولی تو تقریبا کاری برایش نکردی..

 

*سعی می کنم در این هفته با کم کردن حجم عکس ها،حکایت تصویری را آپ کنم.

 

*دروغ مثل دوغ می مونه ! تشنگی رو که برطرف نمی کنه هیچ، تشنه تر هم می کنه..

 

* سید ها کجایند؟! به داد حاجی تان برسید..

 

* الهی حول حالنا که حال مان بدجوری توو قوطیه !

 

 

ت.ن:

مرا که تشنگی از آب خوشتر است امروز
کنار چشمه ببر، تشنه کام برگردان

دعای ما که دعا نیست، ادعاست فقط
هر آن دعا که نمودیم بی اثر گردان

 

بعد التحریر:

قهرمانی استقلال بسی ما را خوشحال کرد . می رویم منزل پدری برای گرفتن شیرینی !!

 

یا حی !

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 11:0 |
 

 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت :

 « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد:

« ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــام .ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم!»


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 پ.ن :

 

* این داستان رو نوشتم تا به واسطه آن شریک زندگی شدن ۲ تا از دوستام رو که خیلی برام عزیز اند، تبریک بگم !

 

* یکی می گفت: " شاید جنس درجه ۲ به اقتصاد خانواده کمک کند اما به عاطفه اهالی خانه آسیب می رساند. "

 

* خنده های دردناک

  گریه های دلپذیر

این تمامی من است..

 

* در پست اعترافات سبز از وبلاگ نم نمک در مورد اسرافات منحصر به فرد سوال شده بود .  یادم می آید که قول دادم اعتراف کنم !

من حس می کنم  بیش از حد می خوابم. به راحتی مب توانم جلوی این اسراف بدنی را بگیرم اما برایم بسیار لذت بخش است .  اگر اسراف را استفاده بیش از حد چیزی یا عدم استفاده درست، بدانیم اعتراف می کنم ( به نظر خودم)  زیاد می خوابم .

شما هم اگر مایل اید اعترافات خود را بفرمایید .

 

یا حی !
 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 20:31 |
 

با سلام !

 

دستور عملی برای زندگی بهتر:

 

 ۱. سعی كنید روزها استراحت كنید تا شبها راحت بتوانید بخوابید.

 ۲. در نزدیكی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن
 نشسته و استراحت كنید.

 ۳. ایستادن به رفتن، نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد.

 ۴. جایی كه می‌توانید بنشینید چرا می‌ایستید؟

 ۵. كار امروز را به فردا موكول كنید و كار فردا را به پس فردا.

 ۶. اگر حس كار كردن به شما دست داد كمی صبر كنید تا این حس از شما بگذرد.

 ۷. از همه دیرتر سر سفره رفته و زودتر بلند شوید تا زحمت چیدن و جمع كردن
 سفره به شما تحمیل نشود.

 ۸. برای كار همیشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشوید.

 ۹. در میهمانی‌ها حتماً با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت بدست آوردید..

 ۱۰ . به خواب نگویید كار دارم به كار بگویید خواب دارم.

 

شاید برنامه عید خیلی ها همین بود !

 

 

"  پ.ن : "

 

الف . دیروز اتفاقی فیلم " pay it forward  " (بعدا جبران کن ) رو دیدم. اصلا نمی دانم ساخت چه کسی و چه سالی ست! مهم این است که ازش خوشم اومد.

موضوعش حول یک تکلیف مدرسه چرخید که معلم گفته بود : " ایده ای بدهید که بتوان دنیا را عوض کرد "  و پسرک ماجرا گفته بود که تصمیم بگیریم که به ۳ نفر کمک کنیم و آن ۳ نفر به ۳ نفر دیگر و ...  (مطابق عکس) و بعد ادامه قصه و جهانی شدن این نهضت و برخورد کمک ها به یکدیگر !!

راستش با خودم در باره ایده ی خودم پیرامون" changing the world " فکر می کردم .

 شما چه ایده ای دارید که بتوان با آن تحولی در دنیا پدید آورد.؟!

 

 

ب. دیروز شاهکاری در امر آشپزی پدید آوردم. قرمه سبزی را با سبزی پلو پختم !!! خوشمزه شده بود ولی تا آخرین لحظه سرم را در قابلمه فرو می بردم و لی بویی از قرمه سبزی منتشر نمی شد و فهمیدم  این کله ی من است که بوی قرمه می دهد !!

با تشکر از جناب همسر که آقایی کرد و فقط لبخند زد و غذا را با اشتها نوش جان کرد ! گوارای وجودشان.  

(امیر MJ  به سلامت باد)

 

 

ج. با عذر خواهی از دوستان که اصرار بر به روز رسانی محرمانه داشتند . و این اشتیاق ما را ذوق مرگ می کرد از بابت اینکه اینجا خواننده پیگیر دارد !!

 

عزیز و منصور باشید .

 

یا حی !

 

+ نوشته شده توسط At در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 13:6 |
سلام!

میدانم یک سال هست که اینجا ننوشته ام !
میدانم که البته نوشتن یا ننوشتنم به حال خیلی ها هیچ فرقی نمی کند !
میدانم که اگر باز هم از سفر بنویسم احتمال قریب به یقین حال بسیاری را (به هم..) دگرگون می سازد !
اما..
ما امسال با جناب همسر تصمیم گرفتیم که به مسافرت نرویم !!!
(فکرش را بکنید! ما ! چنین تصمیمی!)
اواخر اسفند ماه بود که برای مان در کرمان جا و مکان جور شده بود و ما مثل معتاد ها سعی در ترک می کردیم و می خواستیم روی تصمیم مان بمانیم !
کلا سفر کنسل شد ( انگار مواد از کفمان پریده باشد !!)

اما باور کنید نمی دانم چه شد که این دوست های نا باب باز هم ما را آلوده کردند ! که این بار نفهمیدیم چه شد که خود را طی 8-9 روز در پنج !! استان کشور یافتیم !!!

از قلب گربه سر خوردیم و رفتیم تا روی دستانش !

از تهران شروع کردیم و مقصد را شیراز نهادیم. یک شب را در قم ماندیم و فردایش رفتیم اصفهان .سال تحویل هم در هتل بودیم و  شب را در اصفهان سپری کردیم .  فردایش رفتیم شهرضا و یک امامزاده خوشگل و مزار شهید همت !


به سمت یاسوج در حرکت بودیم ! انصافا جاده اش محشر بود ! آبشار سمیرم..


شب را در یاسوج بودیم و سپس رفتیم بوشهر ! به یکی از عروسی های محلی دعوت شده بودیم و چه رسوم با مزه ای دیدیم ! 2 شب بوشهر بودیم و یک روز رفتیم به بندر گناوه و خرید و .. از این کارهای بد بد !!!
سپس رفتیم شیراز !شهری خوشگل و نسبتا شلوغ با مردمانی مهمان نواز و نسبتا تنبل والبته بسیار خوش گذران !
2 شب هم شیراز بودیم و روز سوم سفر شیراز رفتیم تخت جمشید و بعد از آن هم تهران !!

29 ام رفتیم و 8 ام بازگشتیم ! (تازه سال ۸۷، سال کبیسه بود)

جای همه خالی.. جدای از تجربیات بسیار خوبش، سفر شیرینی بود. و حالا ما ماندیم و تعداد زیادی از اقوام و فامیل  که باید به دیدنشان برویم !

 


 
پ.ن:

 

* دلم نمی خواهد تعطیلات تمت شود از این جهت که احساس می کنم سال جدید شروع شده و باید به مشکلات و دغدغه های جدید ات فکر کنی !

 

* با فرا رسیدن سال نو هر چیز و کسی دچار تحولاتی می شود . کامپیوتر ما هم از این داستان مستثنا نیست و به صورت خودکار یکی از ویروس هایش ترمیم شده که مرا بسی خوشحال کرده !

 

*بنت الهدی جان ، ممنونم ! دل آدمی را شاد کردی... .

 

 

یا حی!

+ نوشته شده توسط At در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 10:6 |
 

سلام !

 

۱. ممنونم از همه کادو های تولد !

 

۲. بعد از مدتها فیلم "دعوت " را دیدیم. به نظرم اینقدر جای غرولند به حاتمی کیا را نداشت. فیلم خوبی از واقعیت ملموس جامعه بود ! شاید اگر نفر آخر مرد بازمانده از جنگ بود، همه چی حل بود .

مثلا می شد یک مورد دیگر اضافه کرد که  همسر جانباز شیمیایی بعد از سه ماه از بچه ناقص درون شکمش با خبر می شد..!

 

۳. خبر خوش می دهم که خانه تکانی تقریبا تمام شد . اما خودمان تصمیم گرفتیم تحولاتی  در خانه بدهیم در نتیجه برای خودمان کار تراشیده ایم. می خواهیم یکی از نقاط خانه را (که قابلیت اش را دارد) سنتی کنیم.

 

۴. به احتمال قوی این آخرین پست امسال است. ضعیفه در وبلاگ خودش سوال جالبی کرده :

" توو ۳۶۵ روز سال گذشته به کدوم روزش افتخار می کنید؟! "

من خیلی فکر کردم دیدم خیلی نسبی هست این موضوع ! ولی می خوام سوال رو جور دیگه ای مطرح کنم .

 

الف ـ اگر بخواهید نگاهی اجمالی به سال ۸۷ بیندازید . اتفاق خوب و بد آن را چه می دانید؟! پیشرفت و پسرفت زندگی تان..؟

( آنچه را قابل بیان است بفرمایید)

 

ب ـ پست برگزیده امسال محرمانه از نظر شما کدام است؟! آنکه بیشتر از بقیه در ذهن تان مانده..؟!

 

۵. اگر وقت کردید فیلم زاغه نشین میلیونر را ببینید !

 

 

پ.ن :

 

*لطفا حلال کنید و سال خوبی داشته باشید !

* شب ۱۷ ربیع است و ما همین  جا ماندیم.. در واقع جا ماندیم ! قرار بود کربلا باشیم. دلمان خیلی شکست . کم کم دارد به این شکسته گی ها عادت می کند ! ای شکسته بند دلها ما را دریاب !

*عید بر همه مبارک! علی الخصوص بر کسانی که با  اسما آن بزرگواران خوانده می شوند !

                                           

                                                                   

 امسال هم تمام شد !  

 

 

 بعد التحریر :

* همین طوری یه نگاهی انداختم به آرشیو فروردین ۸۶ و ۸۷ محرمانه! خیلی برام جالب بود ! گفتم نکنه باید فروردین ۸۸ هم تکرار کنم..؟!

 * این پست های آخر سال، عجیب دلگیر اند..

 * دلم برای گذر خدا تنگ شده !

 همین!

 

 

یا حی !

 

 

 

+ نوشته شده توسط At در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 19:55 |
"> param name="enableContextMenu" value="-1">