تبليغاتX
_________ محرمانه_________

 

نگاه می کنم از آینه خیابان را
و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"
و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که
حراج کرده غم و رنج های انسان را

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست
بلند کرده کسی لای لای شیطان را

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد
چقدر آه کشیدم شهید چمران را

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...
گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند
پیاده می روم این آخرین خیابان را...

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه
نگاه می کند از پشت شیشه باران را

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست
و چای می خورم و حسرت خراسان را

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز
و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق
به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم
همین که چند صباحی غروب تهران را...

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس
نگاه می کنم از پنجره بیابان را

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است
چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است
چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را
 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی
نگاه کن!
حرم سرور شهیدان را...

 


(حسن بیاتانی )

 

 

 

پ.ن :

ان مع العسر یسرا. فان مع العسر یسرا ...

هر چه عسر بیشتر، یسر بیشتر انشالله..

به امید اینکه درد های زندگی ام درسهای زندگی ام باشند..

۲-۳ هفته ی گذشته اتفاق های عجیب و غیر منتظره ای افتاد که تا حالا به خیر گذشته.. لطفا برای "ما" دعا کنید..با تشکر!

 

یا حی !

+  سه شنبه 2 خرداد1391    At  | 


 

 

سلام !

خانه را تکان که نه ، ترکانده ایم !! حالا تو هی بیا  بگو بنویس !

خانه تکانی نه از نوع تمیز کردن برای عید و این ها - که  البته نوروز هم بی تقصیر نبوده - اما خانه را کن فیکون کرده ایم ! یعنی از تعویض کابینت ها بگیر تا جابجایی تقریبا کل وسایل خانه و اتاق ها و حیات خلوت و ... .

باید یکی از اتاق ها را از همه ی وسایل خالی می کردیم و الان در این اتاق فقط یک عدد اتوی بخار و یک میز که لپ تاپ روی اش هست ، می بینم که همین میز هم به زودی جایش را به میز کوچک تری می دهد !

باید وسایل را جابجا کنیم و این اتاق را خالی برای ورود مهمانان ! و مخصوصا یک مهمان ویژه !! که من و پدرش ! بی صبرانه منتظر آمدن ش هستیم !

 ۴ امین سالگرد ازدواج مان بود که جشن مان را سه نفره گرفیم ! با یک موجود فعلا مجازی !

حالا تو هی بیا و بگو بنویس ! چه بنویسم؟! در این حجم موضوعاتی که در مخم بالا و پایین می شوند اما منظم نمی شوند !

۱۸ ام اسفند اولین سال تولد خواهرزاده جان بود که عملا تولد ما را که ۱۹ ام اسفند بود کسی جز درجه یک ها تحویل نگرفتند !! یعنی دریغ از یک تبریک از دوستان و خاله و دایی و ... . البته برایمان مهم نبود. امسال دقیقا حس این پست ضعیفه جان را داشتم !

 

لطفا خیلی برای مان دعا کنید. مخصوصا عزیزانی که سال تحویل را در حرم امن رضوی سپری خواهند کرد انشالله !

از آنجایی که اصلا قول نمی دهم تا سال جدید آپ کنم همین جا سال نو را به همه تبریک می گویم و آرزوی سالی پر برکت همراه با ظهور حضرت (عج) از خداوند خواستارم.

 

عید بهتون خوش بگذره !

خدا بگم چی کار نکنه اونایی رو که ما می رفتیم سفر نتونستن ببینن و حالا دیگه ما توو این تعطیلات خونه نشین شدیم !

 

 

یا حی !

+  سه شنبه 23 اسفند1390    At  | 


سلام!

یه دفعه دلم خواست این پست رو بنویسم.

ازبچگی تا اونجایی که یادم میاد چیزی به اسم خرید عید برامون تعریف نشده ! یعنی حتی آجیل و لباس و... . ما معمولا هر وقت چیزی لازم داشتیم می خریدیم و معمولا این خرید ها بیشتر توو اعیادی مثل فطر و غدیر و قربان بود. همیشه طی سال بیشتر آجیل می خوردیم تا دو هفته ی عید !

خانواده ی ما خودش رو زیاد در گیر این رسم و رسومات نمی کرد و نمی کنه !

یه جورایی این ساختار شکنی خانواده ام رو - که همیشه پشت ش توضیحات و بحث های منطقی رو به همراه داشت- دوست داشتم.

یعنی اگه توو دید و بازدید های عید یه روسری تکراری سرم بود هیچ وقت احساس ناراحتی یا کم آوردن نداشتم..چون با اعتقاد این کار رو می کردم. توو عالم بچگی قانع شده بودم که شاید یکی نداشته باشه سرش کنه ! این بود که مثلا با وجود ۲تا روسری نو بعضی جاها همون روسری تکراری رو سرم می کردم..

نمی دونم هنوز هم این اموزش ها به بچه ها داده میشه ؟ توو خیابون ها که من اینو نمی بینم. بچه ها توو بازار ها توقعات منطقی و غیر منطقی شون رو میگن و پدر و مادر ها هم اکثرا با غر و لند خواسته هاشون رو بعضا اجابت می کنند یا نمی کنند.. .

معتقدم بچه باید چشم و دل سیر بار بیاد اما نه به معنی اینکه دست ش به گوشت نرسه !

این مهارت و ظرافت های تربیتی پدر و مادر ها رو می طلبه که خیلی سخته !

یه چیز دیگه ای که منو اذیت می کنه نسل مادرهای جوون بین ۲۵ تا ۳۵ ساله که یه جورایی عید و خرید هاش برای خودشون خیلی مهم تره تا همسر و فرزند یا فرزنداشون. یعنی توو الویت خریدی شون می بینم خودشون ، وسایل خونشون ، بچه ها و آخر هم همسرانشون !
توو مراکز خرید می بینی یه خان که کم کم ۵ سال از سن واقعی ش کمتر می زنه با یه بچه و با ی همسر خسته و نالان که ۵ سال از سن واقعی ش بیشتر می زنه !

من معمولا توو مردم گم میشم ! از بس که بهشون فکر می کنم..

 

 

پ.ن:

یعنی من هنوز توو کف جواب های قانع کننده ی رئیس جمهور به سوالات نماینده هام. یعنی چند تا مرد بین نماینده ها وجود داره که پا شن بگن آقای رئیس جمهور من قانع نشدم !!

 

یا حی!

+  سه شنبه 23 اسفند1390    At  |